برخی تصور می كنند انتظار یعنی دست رو دست گذاشتن و ایام را بدون تلاش سپری كردن تا این كه امام زمان علیه السلام ظهور نماید.
حال آن كه معنای انتظار، بسیار گسترده است و منتظر، وظایف بسیاری را باید ایفا نماید تا خود و جامعه را برای ظهور آقا آماده نماید و هرچقدر تلاش منتظران بیشتر شود، شرایط ظهورامام غایبمان زودتر فراهم می شود. وظیفه ما فقط دعا كردن نیست، بلكه باید این دعا، با خود سازی و جامعه سازی همراه شود.
مرحوم سید محمد تقی موسوی اصفهانی در كتاب شریف مكیال المكارم به هشتاد مورد از وظایف منتظران اشاره كرده است كه به اختصار به برخی از آنها اشاره خواهیم كرد.
ادامه مطلب...
.jpg)
اشاره:
پرسش درباره فايده امام غايب، نتيجه برداشتى خاص از مفهوم غيبت است.
اصلاح اين برداشت از آنجا كه، با درك چگونگى بهرهمندى از وجود حجت الهى مرتبط است، از ضرورتهاى عصر حاضر به شمار مىرود.
در سايه توجه به فايدههاى عظيم «بود» و «نمود عملى امامت» مىتوان خود را همواره در پيشگاه امام عصر(عج) حاضر دانست و با درك نعمت وجودى او در راستاى انتظار ظهور، به اجر مجالست و معيت با امام(عج) دست يافت.
مقاله حاضر، تلاشى است براى تبيين اين مفاهيم، باشد كه در پيشگاه آن وجود مقدّس پذيرفته گردد.
ادامه مطلب...
امام زمان بحثی است كه درهمه ادیان و مذاهب مطرح است. و همگی منتظر یك منجی هستند البته برخی تصور می كنند كه در اسلام فقط شیعه است كه این گونه به امام مهدی علیه السلام اعتقاد دارند . حال اینكه اهل تسنن نیز به وجود امام زمان(عج) معتقدند . حال نظرات برخی از علمای آنها را بیان می نماییم.
ادامه مطلب...
علامه مجلسی (ع) می فرماید:
مرد شریف و صالحی را می شناسم به نام امیر اسحاق استرآبادی او چهل بار با پای پیاده به حجّ مشرف شده است، و در میان مردم مشهور است كه طی الارض دارد. او یك سال به اصفهان آمد، من حضوراً با او ملاقات كردم تا حقیقت موضوع را از او جویا شوم.
ادامه مطلب...
چکیده:
شهید آیت الله دكتر محمد مفتح از جمله روحانیون روشنفكر و روشنگری بود كه نقش مهمی در نهضت اسلامی مردم ایران به رهبری امام خمینی ایفا نمود. ایشان، همچنین قدم های موثری در راه ایجاد وحدت بین حوزه های علمیه و دانشگاه و دوقشر روحانی و دانشگاهی برداشت. ایشان كه از اعضای اولیه شورای انقلاب هم بود در روز 27 آذر 1358 در حیاط خلوت دانشكده الهیات دانشگاه تهران با شلیك چند گلوله از سوی تروریست ها به شهادت می رسد و این روز به پاس تلاش های آن بزرگوار روز وحدت حوزه و دانشگاه نامگذاری شده است. این مقاله به زندگی و فعالیت های ایشان می پردازد.
ادامه مطلب...
روز وحدت حوزه و دانشگاه
روز وحدت حوزه و دانشگاه از یادگارهای ارزشمند امام بزرگوار ماست. این مسئله هم مثل همه تدابیر و تصمیمهای مهمی که در راه جریان صحیح و اسلامی جامعه ما، آن حکیم عالی مقام و آن انسان والا و بصیر مطرح کردند، یکی از برکات وجودی ایشان بوده و هست و انشاءالله خواهد بود.
از بیانات مقام معظم رهبری در دیدار با طلاب و دانشجویان 28/9/69
ادامه مطلب...
.jpg)
عرفات نام جایگاهی است كه حاجیان در روز عرفه (نهم ذی الحجه) در آنجا توقف میكنند و به دعا و نیایش میپردازند
ادامه مطلب...
1- شيطان وجود دارد
اين جمله همانقدر كه صحيح است، مي تواند گمراه كننده نيز باشد. اساسا شيطان كيست و وجود او چگونه است؟
آيا او وجود مطلق دارد يا دستخوش نوعي صيرورت و سنت تاريخي است. اساسا فهم مفاهيم غيبي و ظهورات آنها از جن و فرشته و شيطان گرفته تا معجزات و عذاب ها ممكن نيست مگر آنكه آنها را در بستر ربوبيت حضرت حق بر جريان و حركت تاريخ ببينيم. تأملي اندك بر تحول و تطورات تاريخي روشن مي سازد كه ظهور مفاهيم غيبي از ابتداي تاريخ به صورت كاملا معناداري به مرور كاهش مي يابد كه سير معجزات و عذاب ها روشن ترين وجه آن است. از معجزات حضرت نوح(ع) و موسي(ع) كه سيل عالم گير و شكافتن رود نيل و يدنوراني و... است، به شفاي مريضان و نهايتا به يك كتاب (قرآن) به عنوان آخرين معجزه تاريخ انبيا مي رسيم و از سنگ شدن و مسخ شدن انسانها به صورت خوك و ميمون به عصري مي رسيم كه پيامبرش هيچگاه نفرين نمي كند و اگر نفريني هم وجود دارد اثرش خارج از روابط طبيعي عالم شهود نيست.
ادامه مطلب...
.jpg)
از دعاهای حضرت امام سجاد علیه السلام در روز عرفه است كه:
خدایا! مرا شاكر و صابر گردان و مرا در چشم خویش خوار و در نظر مردم بزرگوار گردان .
خدایا! در همه كارها عاقبت ما را به خیر كن و ما را از خواری دنیا و عذاب آخرت نگهدار .
خدایا! مرا به علم توانگر ساز و به حلم زینت بخش و به تقوا عزیز كن و به عافیت زیبایی ده .
خدایا! از زوال(1) نعمت و تغییر عافیت و غضب ناگهانی و همه چیزهایی كه مایه ناخشنودی توست به تو پناه میبرم .
خدایا! از اخلاق بد و اعمال بد و هوسهای بد و مرضهای بد به تو پناه میبرم .
خدایا! سحرخیزی را بر امت من مبارك ساز .
خدایا! تو را به غیب دانی و قدرتی كه بر آفرینش داری سوگند میدهم تا موقعی كه زندگی را برای من بهتر میدانی مرا زنده نگهدار و موقعی كه مرگ را برای من بهتر میدانی مرا بمیران .
خدایا! از تو میخواهم كه ترس خود را در آشكار و نهان نصیب من كنی و در حال خشنودی و خشم كلمه اخلاص را به زبان من جاری نمایی و در حال فقر و توانگری میانهروی را شعار من سازی .خدایا! چنان كه خلقت مرا نیك كردی سیرتم را نیز نیك كن .
خدایا! هر كس عهدهدار كار امت من شد و بر آنها سخت گرفت، بر او سخت گیر و هر كس عهدهدار كار امت من شد و با آنها مدارا كرد با او مدارا كن .
خداوندا! یك لحظه مرا به خودم واگذار مكن و چیزهای خوبی كه به من بخشیدهای، از من باز مگیر.
خدایا بر محمد و خاندان پاكش درود فرست .درودهای پربركت و پاكیزه و فزایندهای كه صبحگاهان و شامگاهان در رسند،
و درود فرست بر ایشان و بر ارواحشان،
و كارشان را بر اساس تقوا فراهم آور،
و احوالشان را به سامان آر،
و ما را به رحمت خود در جایگاه امن و امان در كنار ایشان قرار ده،
ای مهربانترین مهربانان.(2)
پینوشتها:
1- زوال: از بین رفتن، نابود شدن .
2- منتخبی از دعای امام سجاد علیهالسلام در روز عرفه، مترجم: حسین انصاریان .
منبع:ماهنامه موعود، ش 71 .
.jpg)
برگزیدهای از دعای امام حسین علیه السلام در عرفه
1ـ ستایش حق تعالی:
ستایش سزاوار خداوندی است كه كس نتواند از فرمان قضایش سرپیچد و مانعی نیست كه وی را از اعطای عطایا، باز دارد. و صنعت هیچ صنعتگری به پای صنعت او نرسد. بخشنده بیدریغ است. اوست كه بدایع خلقت را به سرشت و صنایع گوناگون وجود را با حكمت خویش استوار ساخت... .2ـ تجدید عهد و میثاق با خدا:
پروردگارا به سوی تو روی آورم. و به ربوبیت تو گواهی دهم. و اعتراف كنم كه تو تربیت كننده و پرورنده منی. و بازگشتم به سوی توست. مرا با نعمت آغاز فرمودی قبل از این كه چیز قابل ذكری باشم... .
ادامه مطلب...
اَللَّهُمَّ هذا يَوْمٌ مُبارَكٌ مَيْمُونٌ، وَالْمُسْلِمُونَ فيهِ مُجْتَمِعُونَ ؛
خداوندا اين روزى با بركت و ميمون است، و مسلمانان در هر جاى زمين تو
فى اَقْطارِ اَرْضِكَ، يَشْهَدُ السَّآئِلُ مِنْهُمْ وَالطَّالِبُ وَالرَّاغِبُ؛
در آن اجتماع دارند، سؤالكننده، و خواهنده، و اميدوار و ترسنده
وَالرَّاهِبُ، وَ اَنْتَ النَّاظِرُ فى حَوآئِجِهِمْ، فَاَسْئَلُكَ بِجُودِكَ وَ ؛
حضور دارند، و تو ناظر در حوائجشان هستى، پس به جود و
ادامه مطلب...
شب دهم ذیحجه از شبهای مبارک است. و جزء چهار شبی است که احیاء و شب زنده داری در آنها مستحب است. در شب عید قربان، درهای آسمان باز است. برای این شب اعمالی ذکر شده است:
1- زیارت امام حسین علیه السلام .
2- خواندن دعای "یا دائِمَ الْفَضْلِ عَلیَ الْبَرِیَّةِ" که در شب جمعه هم وارد شده است.
اعمال روز عید قربان
روز دهم ذیحجه، روز عید قربان است و بسیار روز شریفی است و اعمال آن چند چیز است:
1- غسل . که در این روز سنّت مؤکد است و بعضی از علماء واجب دانستهاند.
2- اقامه نماز عید قربان، به همان نحو که در عید فطر ذکر شده است. اما در این روز مستحب است که بعد از نماز، با گوشت قربانی افطار شود.
3- خواندن دعاهائی که وارد شده پیش از نماز عید و بعد از آن و در اقبال ذکر شده و شاید بهترین دعاهای این روز، دعای چهل و هشتم صحیفه سجادیه باشد که اوّل آن "اَللّهُمَّ هذا یَوْمٌ مُبارَکٌ" است.
4- خواندن دعای چهل و ششم صحیفه سجادیه که اینگونه آغاز میشود: "یا مَنْ یَرْحَمُ مَنْ لا یَرْحَمُهُ الْعِبادُ".
5- خواندن دعای ندبه .
6- قربانی کردن؛ که سنّت مؤکّد است .
7- خواندن تکبیرات برای کسی که در منا باشد بعد از پانزده نماز که اولش نماز ظهر روز عید است و آخرش نماز صبح روز سیزدهم است. و کسانی که در سایر شهرها هستند نیز بعد از ده نماز از ظهر روز عید تا صبح دوازدهم این تکبیرات را بگویند. تکبیرات بنا بر روایت صحیح در اصول کافی از این قرار است :
اللهُ اَکْبَرُ اللهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلا اللهُ وَاللهُ اَکْبَرُ اللهُ اَکْبَرُ اللهُ اَکْبَرُ ولِلّه الْحَمْدُ اللّهُ َکْبَرُ
خدا بزرگتر از توصیف است، معبودی جز خدا نیست و خدا بزرگتر است، و ستایش خاص خدا است
اعَلی ما هَدانا اَللّهُ اَکْبَرُ عَلی ما رَزَقَنا مِنْ بَهیمَةِ الاْنْعامِ
خدا بزرگتر است بر آنچه ما را راهنمائی کرد خدا بزرگتر است بر آنچه روزی ما کرد از چهارپایان انعام (شتر و گاو و گوسفند)
وَالْحَمْدُلِلّهِ عَلی ما اَبْلانا.
و ستایش خاص خدا است برای آنکه آزمود ما را .
و مستحب است که به مقداری که توانایی است این تکبیرات بعد از نمازها تکرار شود.
منبع:مفاتیح الجنان التماس دعا
عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مىرسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حجگزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مىكند تا سبكبال شود.
صداي پاي عيد ميآيد. عيد قربان عيد پاکترين عيدهاست، عيد سر سپردگي و بندگي است. عيد بر آمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است. عيد قربان، عيد نزديک شدن دلهايي است که به قرب الهي رسيدهاند. عيد قربان عيد بر آمدن روزي نو و انساني نو است.
و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آوردهاي. اسماعيل تو کيست؟ چيست؟! مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانهات؟ املاكت؟ ... ؟
اين را تو خود ميداني، تو خود آن را، او را - هر چه هست و هر که هست - بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط ميتوانم " نشانيهايش" را به تو بدهم:
آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف ميکند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" ميخواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد ميافکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگياش نميگذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" ميخواند، آنچه ترا به توجيه و تاويلهاي مصلحتجويانه ميکشاند، و عشق به او، کور و کرت ميکند، ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس ميسازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگيات تنها يک چيز هست که براي به دست آوردنش، از بلندي فرود ميآيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيموارت را از دست ميدهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!
قرباني انسان براي خدا - که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت - ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، به جاي قرباني انسان! و از اين معنيدارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداياند که گرسنهاند، گرسنه گوشت! و از اين معنيدارتر، خدا، از آغاز، نميخواست که اسماعيل ذبح شود، ميخواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز ميخواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور!
اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!
سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بتپرستي و خرافههاي ستارهپرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بتپرست و بتتراش! و در خانهاش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا .
و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه، "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خو کرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايياش، يک " بنده خدا" .
دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را ميخورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش، که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت ميآورد و از کنيز سارا - زني سياه پوست - به او يک فرزند ميبخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود، پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پر ماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ .
و اکنون، در برابر چشمان پدر - چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق ميزند - ميرود و در زير باران، نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، ميبالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوختهي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، ميبيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس ميکند.
در عمر دراز ابراهيم، که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت
"داشتن اسماعيل" ميگذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش را نداشته است!
اسماعيل، اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!
در اين ايام، ناگهان صدايي ميشنود:
"ابراهيم! به دو دست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"!
مگر ميتوان با کلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟
ابراهيم، بنده خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولانياش، از وحشت ميلرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب ميشود، و بت شکن عظيم تاريخ، در هم ميشکند، از تصور پيام، وحشت ميکند اما، فرمان، فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيمترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.
داستان اين دين، داستان شکنجه و خودآزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست؛ داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزهآساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را به نام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير ميکند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد - ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيمترين تراژدي انساني، خدا براي خود ميطلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنهاي!
دشواريِ "انتخاب"!
کدامين را انتخاب ميکني ابراهيم؟! خدا را يا خود را؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را ؟ لذت را يا مسئوليت را ؟ پدري را يا پيامبري را ؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را ؟
انتخاب کن! ابراهيم .
در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبههها پيروز برآمدن و از همه مسئوليتها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خداييتر شدن و امت توحيد را پي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ...
اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوهترين نبرد تاريخ!
اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم،

مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيدهاي! ميان انسان و خدا فاصلهاي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديکتر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشتهاي؟
اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد ميکشد: اسماعيل! و حق فرمان ميدهد: ذبح! بايد انتخاب کند!
"اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مِهر فرزند" را بر ميافروزد و در عقلش، " دليل منطقي" ميدهد.
کدامين را انتخاب ميکني ابراهيم؟! خدا را يا خود را؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را ؟ لذت را يا مسئوليت را ؟ پدري را يا پيامبري را ؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را ؟ انتخاب کن! ابراهيم .
اين بار اول، "جمره اولي"، رمي کن! از انجام فرمان خودداري ميکند و اسماعيلش را نگاه ميدارد،
"ابراهيم، اسماعيلت را ذبح کن"!
اين بار، پيام صريحتر، قاطعتر! جنگ در درون ابراهيم غوغا ميکند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچارهاي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف، پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاکش ميان خدا و ابليس، خُرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.
روز دوم است، سنگيني "مسئوليت"، بر جاذبهي "ميل" ، بيشتر از روز پيش ميچربد. اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.
ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد به کار زند. از آن "ميوه ممنوع" که به خورد "آدم" داد!
ابليس در دلش "مهر فرزند" را بر ميافروزد و در عقلش "دليل منطقي" ميدهد.
"اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..." ؟
اين بار دوم، "جمره وسطي"، رمي کن!
از انجام فرمان خودداري ميکند و اسماعيل را نگه ميدارد.
"ابراهيم! اسماعيلت را ذبح کن"! صريحتر و قاطعتر.
ابراهيم چنان در تنگنا افتاده است که احساس ميکند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز "رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده است که از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطهکاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئول است، آري، اين را ديگر خوب ميداند، اما اين مسئوليت تلختر و دشوارتر از آنست که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم!
و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه، "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خو کرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايياش، يک " بنده خدا" .
و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل!
کاشکي ذبح ابراهيم ميبود، به دست اسماعيل، چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايد بميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند، تنها، غمگين و داغدار ...
ابراهيم، هر گاه که به پيام ميانديشد، جز به تسليم نميانديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد، پيام، پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!
اکنون، ابراهيم دل از داشتن اسماعيل برکنده است، پيام، پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت
"داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"!
ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود ميخواند!
ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مينگريست!
اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري!
پدري برف پيري بر سر و رويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته و نازک!
آسمانِ شبه جزيره، چه ميگويم؟ آسمانِ جهان، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود. هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است. گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک!
- "اسماعيل، من در خواب ديدم که تو را ذبح ميکنم ...!"
اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون ميافکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهرهاي هولناک و نگاههاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند!
اسماعيل دريافت، بر چهرهي رقتبار پدر، دلش بسوخت، تسليتش داد:
- "پدر! در انجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت و خواهي ديد که - اِنْ شاءَ الله - از صابران خواهم بود!"
ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با ارادهاي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نميجنبيد و جز آزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يکسره نوميد کرد، و اسماعيل - جوانمردِ توحيد - که جز آزادي مطلق نبود، و با ارادهاي که ديگر جز به نيروي حقپرستي نميجنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بود که گويي، يک " قرباني آرام و صبور" است!
پدر کارد را برگرفت، به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ ميکشيد تا تيزش کند!
مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان ميداد، و اين تنها محبتي بود که به فرزندش ميتوانست کرد. با قدرتي که عشق به روح ميبخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند .
زندهاي که تنها به خدا نفس ميکشد!
آنگاه، به نيروي خدا برخاست، قرباني جوان خويش را - که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، بر روي خاک خواباند، زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونهاش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دستهاي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز، شتابي هولآور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز به خود نيامده، چشم نگشوده، نديده، در يک لحظه "همه او" تمام شود، رها شود، اما ...
آخ! اين کارد!
اين کارد ... نميبرد!
آزار ميدهد،
اين چه شکنجه بيرحمي است!
کارد را به خشم بر سنگ ميکوبد!

همچون شير مجروحي ميغرد، به درد و خشم، بر خود ميپيچد، ميترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک ميشود، برق آسا بر ميجهد و کارد را چنگ ميزند و بر سر قربانياش، که همچنان رام و خاموش، نميجنبد دوباره هجوم ميآورد،
که ناگهان،
گوسفندي!
و پيامي که:
" اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا به جاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي!"
آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف ميکند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" ميخواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد ميافکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگياش نميگذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" ميخواند، آنچه ترا به توجيه و تاويلهاي مصلحتجويانه ميکشاند، و عشق به او، کور و کرت ميکند، ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس ميسازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگيات تنها يک چيز هست که براي به دست آوردنش، از بلندي فرود ميآيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيموارت را از دست ميدهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!
الله اکبر!
يعني که قرباني انسان براي خدا - که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت - ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، به جاي قرباني انسان! و از اين معنيدارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداياند که گرسنهاند، گرسنه گوشت! و از اين معنيدارتر، خدا، از آغاز، نميخواست که اسماعيل ذبح شود، ميخواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز ميخواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِ خدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است " حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيم را، تا قله بلند "قرباني کردن اسماعليش" بالا ميبرد، بي آن که اسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند" ارتقاء ميدهد، بي آن که بر وي گزندي رسد!
که داستان اين دين، داستان شکنجه و خودآزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست؛ داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزهآساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را به نام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير ميکند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد - ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيمترين تراژدي انساني، خدا براي خود ميطلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنهاي!
موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حجگزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديكتر. ايام حج را نشانهاى از پاكيزگى، رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى و بايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى، خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند .
شیخ کلینى در کتاب کافى به سند خود از امام رضا علیه السلام روایت کرده است که امام باقر علیهالسلام به هنگام احتضار فرمود: هنگامى که بدرود حیات گفتم زمین را برایم بشکافید و قبرى مهیا کنید پس اگر به شما گفتند براى رسول خدا لحد بوده است، تصدیق کنید.
نگارنده: این فرمایش بدان دلیل بوده است که امام باقر علیه السلام شکافتن زمین را از برخى جهات بهتر مىدانسته اگر چه فضیلت لحد بالاتر بوده است.
کلینى به سند خود از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که فرمود: پدرم هر آنچه از کتب و سلاح و آثار و امانات انبیاء در نزد خود داشت، به من به ودیعت سپرد. پس چون لحظه وفاتش فرا رسید به من گفت: چهار شاهد فرا بخوان. من چهار تن از قریش را دعوت کردم که یکى از آنان نافع مولاى عبدالله بن عمر بود. پس به من فرمود: «بنویس این چیزى است که یعقوب فرزندانش را بدان وصیت کرد که اى فرزندانم، خداوند دین را براى شما برگزید، پس نمیرید مگر آن که تسلیم رضاى خداوند باشید.»
و وصیت کرد محمد بن على به جعفر بن محمد و به وى فرمان مىدهد که او را به جامه بردى که هر جمعه در آن نماز مىخواند کفن کند و عمامهاش را بر سرش بندد و قبر او را چهار گوشه و با فاصله چهار انگشت از زمین بلندتر قرار دهد و در موقع دفن بندهاى کفن او را باز کند.
سپس به شهود فرمود: بازگردید خداوند شما را رحمت کند!
امام صادق علیه السلام گفت: به پدرم گفتم: اى پدر! در این وصیت چه بود که بر آن شاهد طلب کردى؟ فرمود: پسرم! خوش نداشتم پس از من با تو به نزاع برخیزند به این بهانه که به تو وصیت نکردهام و مىخواستم بدین وسیله حجت و دلیلى براى تو قرار داده باشم.
در حقیقت امام مىخواست به این وسیله همگان بدانند که جعفر بن محمد علیهماالسلام، وصى و جانشین و امام بعد از اوست.
کلینى در کافى به سند خود از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود: پدرم روزى در ایام بیماریش به من گفت: پسرم گروهى از قریشیان ساکن مدینه را بدین جا فراخوان تا آنها را گواه بگیرم. من نیز چنین کردم. پس امام در حضور آنان به من فرمود: اى جعفر هنگامى که من دنیا را وداع گفتم مرا بشوى و کفن کن و قبرم را چهار انگشت بالاتر از زمین قرار ده و بر آن آب بپاش. چون گواهان رفتند به پدرم عرض کردم: اگر مرا (در خلوت هم) به این کارها امر مىکردى، انجام مىدادم. چرا خواستى تا عدهاى را به عنوان شاهد به نزدت بیاورم؟ فرمود: پسرم مىخواستم با تو نزاع نکنند. (یعنى در امامت و خلافت از پس من با تو نزاع نکنند و بدانند که تو وصى منى) .
کلینى در کافى به سند خود از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که فرمود: پدرم در وصیتش نوشته بود که وى را در سه جامه کفن کنم. یکى رداى جمرهاى او بود که در روز جمعه با آن نماز مىخواند و دو پیراهن دیگر . پس به وى عرض کردم: چرا اینها را مىنویسى؟ فرمود: مىترسم مردم با تو از در نزاع وارد شوند و بگویند او را در چهار یا پنج جامه کفن کن اما تو به گفتار آنان راه مرو. عمامه خودم را بر سرم قرار بده و البته عمامه را جزو کفن محسوب مکن بلکه عمامه از چیزهایى است که بدن را به آن مىپوشانند.
شیخ کلینى در کافى به سند خود نقل کرده است که امام باقر علیه السلام وصیت کرد که هشتصد درهم براى برگزارى مراسم سوگوارى او اختصاص دهند و این کار را از سنت مىدانست. زیرا پیامبر مىفرمود: براى خاندان جعفر طعامى فراهم آرید، آنان نیز به وصیتش عمل کردند.
منابع:
کتاب سیره معصومان، ج 5، ص 45، سید محسن امین، ترجمه: على حجتى کرمانى .
کتاب سوگنامه آل محمد صلی الله علیه و آله
کلینی به سند صحیح از زراره روایت کرده است که گفت روزی از حضرت امام محمد باقر علیه السلام شنیدم که فرمود: در خواب دیدم که بر سر کوهی ایستادهام و مردم از هر طرف آن کوه به سوی من بالا میآمدند. چون مردم بسیاری در اطراف آن کوه جمع شدند به ناگاه کوه بلند شد و مردم از هر طرف آن فرو میریختند، تا آن که جماعتی بر آن کوه باقی ماندند و این اتفاق پنج مرتبه تکرار شد، گویا آن حضرت این خواب را به وفات خود تعبیر فرموده بود، که بعد از گذشت پنج شب از این خواب به رحمت ایزدی پیوستند.
در کافی و بصائر الدَّرجات و سایر کتابهای معتبر روایت کردهاند که حضرت امام صادق علیه السلام فرمود: که پدرم بیماری سختی گرفته بود و بیشتر مردم از بیماری حضرت ترسیدند و اهلبیت آن حضرت به گریه درآمدند که امام باقر علیه السلام فرمود:
من در این بیماری از دنیا نخواهم رفت زیرا دو نفر نزد من آمدند و به من چنین خبر دادند. پس،از آن بیماری صحت یافت .
امام صادق علیه السلام میگوید پس به پدر گفتم: ای پدر بزرگوار من امروز تو را از همه وقت سالمتر میبینم و ناراحتی در تو مشاهده نمیکنم حضرت فرمود: آن دو نفر که در آن بیماری صحت و سلامت من را خبر دادند در این بیماری به نزد من آمدند و گفتند: در این مریضی به عالم آخرت رحلت می نمایی و به روایت دیگری فرمود: که ای فرزند، مگر نشنیدی حضرت علی بن الحسین (علیهماالسلام) من را از پس دیوار ندا کرد که ای محمد بیا و زود باش که ما انتظار تو را میکشیم .
کلینی به سند حسن روایت کرده است که حضرت امام محمد باقر علیه السلام هشتصد درهم برای تعزیه و ماتم خود وصیت فرمود .
و به سند موثق از حضرت امام صادق علیه السلام روایت کرده است که پدرم گفت: ای جعفر از مال من برای ندبه کنندگان، وقف کن که ده سال در منا در موسم حج بر من ندبه و گریه کنند و رسم ماتم را تجدید نمایند و بر مظلومیت من زاری کنند .
کلینی به سند معتبر نیز روایت کرده است که چون امام محمد باقر علیه السلام به جهان باقی رحلت نمود، حضرت امام صادق علیه السلام فرمود: که هر شب درحجرهای که آن حضرت در آن وفات یافته بود، چراغ میافروختند .
شیخ عباس قمی میگویند: که در تاریخ وفات آن حضرت اختلاف است و وفات ایشان در روز دوشنبه هفتم ذیحجه سال صد و چهاردهم به سن پنجاه و هفت سالگی در مدینه مشرفه اتفاق افتاد .
شهادت ایشان در ایام خلافت هشام بن عبدالملک بود و گفته شده که آن حضرت را ابراهیم بن ولید بن عبدالملک بن مروان به زهر شهید کرده و شاید به امر هشام بوده است.
قبر مقدس آن حضرت به اتفاق پدر و عم بزرگوارش، حضرت امام حسن علیهمالسلام در بقیع قرار دارد .
منبع:منتهی الآمال، شیخ عباش قمی
امیرالمؤمنین امام علی علیه السلام درباره راز وقوف در عرفات فرمود: عرفات خارج از مرز حرم است و مهمان خدا باید بیرون دروازه، آنقدر تضرّع كند تا لایق ورود حرم شود . (1) از اینرو شب و روز عرفه دعاهای مخصوص دارد كه جزو فضایل برجسته و وظایف مهم روز عرفه است. بنابراین، خداوند این گونه مهمانان خود را برای ورود در خانهای كه انبیا علیهم السلام به طهارت آن قیام و اقدام كردهاند: "و عهدنا إلی إبراهیم و إسمـعیل أن طهّرا بیتی"(2) تطهیر و پاك میكند؛ زیرا خداوند در خانه پاك، تنها مهمانان پاك را میپذیرد.
اسرار عرفات فراوان است، و برخی از آنها كه در حدیث شبلی(3) بدانها اشاره شده عبارت است از:
1- وقوفِ در عرفات برای آن است كه انسان به معارف و علوم دینی واقف شده و از اسرار الهی نظام آفرینش با خبر شود. بداند كه خداوند به همه نیازهای او واقف و بر رفع همه آنها تواناست. خود را به خدا بسپارد و فقط او را اطاعت كند كه طاعت او سرمایه و وسیله هر بینیازی است: "و طاعته غنی."(4)
از اینرو امام سجاد علیه السلام به سائلی كه در روز عرفه گدایی میكرد، فرمود: وای بر تو! آیا در چنین روزی، دست نیاز به سوی غیر خدا دراز میكنی؛ در چنین روزی برای كودكان در رحمْ امید سعادت میرود: "ویحك! أغیرالله تسأل فى هذا الیوم. إنه لیُرجی لما فى بطون الحبالی فى هذا الیوم أن یكون سعیداً!"(5) كسی كه در این جا از خدا غیر خدا را طلب كند زیان كرده است. امام سجاد علیهالسلام كسانی را كه در چنین زمان و مكانی دست نیاز به سوی دیگران دراز میكنند، بدترینِ انسانها معرفی فرمود: "هؤلاء شرار من خلق الله. الناس مقبلون علیالله و هم مقبلون علی الناس."(6)
2- حجگزار باید در آنجا بر این نكته عارف شود كه خدای سبحان به نهان و آشكار و صحیفه قلب او و رازهای آن و حتی آنچه برای خود او روشن نیست و به طور ناخودآگاه در زوایای روح او میگذرد آگاه است؛ یعنی سرزمین عرفات محل ادراك و شهود مضمون آیه كریمه "و إن تجهر بالقول فإنّه یعلم السرّ و أخفی"(7) است.
انسان اگر بداند كه قلبش در مشهد و محضر حق است همان طور كه خود را به گناهان جوارحی نمیآلاید، گناه جوانحی نیز نمیكند و قلبش را از خاطرات آلوده تنزیه میكند.
در حدیثی كه متن آن در بحث از اعمال منا خواهد آمد، امام سجاد علیهالسلام فرمود: عصر روز عرفه و ظهر روز دهم كه حاجیان در منا حضور دارند، خدای سبحان بر ملائكه افتخار میكند و میفرماید: اینان بندگان من هستند كه از راههای دور و نزدیك با مشكلات بسیار به اینجا آمده و بسیاری از لذّتها را بر خود حرام كرده و بر شنهای بیابانهای عرفات و منا خوابیده و این چنین با چهرههای غبارآلود در پیشگاه من اظهار عجز و ذلّت میكنند. اینك به شما اجازه دادم تا آنان را ببینید. آنگاه ملائكه حق به اذن خداوند بر دلها و اسرار نهان آنها آگاه میشوند. (8)
خدای سبحان به زائران راستین خانه خود مباهات میكند، با این كه عزت و فخر انسان در بندگی برای خدا و بودنِ تحت ربوبیت اوست؛ همانگونه كه در مناجات امیرالمؤمنین علی علیه السلام آمده است: "إلهى كَفی بى عِزّاً أن أكون لك عبداً و كَفی بى فَخْراً أن تكون لى ربّاً أنت كما أُحبُّ، فاجعلْنى كما تُحبُّ."(9)
گرچه فرشتگان تا حدودی از غیبْ با خبر و نسبت به بسیاری از مسائل ماورای طبیعت آگاهند، امّا پردهپوشی و رحمت و لطف حق اجازه نمیدهد كه حتی آنان نیز بسیاری از اسرار ما را بفهمند با این كه آنها مأمور ثبت اعمال و خاطرات ما هستند. چنان كه امیرالمؤمنین امام علی علیه السلام به خداوند عرض میكند: خدایا! بعضی از اعمال و افكارم را تنها تو شاهد بودی و اجازه ندادی حتی فرشتگان بر آنها آگاهی یابند: "والشّاهد لما خفى عنهم و برحمتك أخفیتَه و بفضلك سترتَه."(10) امّا برابر حدیث مزبور، در روز عرفه و عید قربان ملائكه به اذن خداوند به نهان دلهای زائران نظر كرده، میبینند كه قلب عدّهای بسیار سیاه است و دودهای سیاه از آنها برمیخیزد كه از "نار الله الموقدة * الّتی تطّلع علی الأفئدة"(11) است. خداوند به ملائكه میفرماید: اینان كسانی هستند كه پیامبر را راستگو نمیدانند(معاذالله) و در اموری مانند جانشینی امیرالمؤمنین علی علیهالسلام میگویند: رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم از نزد خود این كار را كرده است! آنها بین قرآن و عترت جدایی انداخته و بعضی از امور را نمیپذیرند.
فرشتگان گروه دیگری را میبینند كه دلهایشان بسیار نورانی است. خداوند در معرفی این گروه میفرماید: اینان مطیع خداوند و پیامبر او هستند. پیامبر را امین وحی میدانند و معتقدند كه او از نزد خود هیچ نگفته و در همه مسایل و احكام الهی و از آن جمله در امامت و رهبری، سخنان و اقدامهای او برابر وحی خداوند بوده است.
راز این نكته، این است كه ولایت، سرّ همه اعمال است؛ مؤمنان راستین كه هم به سرّ ولایت میرسند و هم به اسرار حج، به صورت انسان واقعی در سرزمین عرفات و منا ظهور میكنند و خدای سبحان در مقام فعل، به آنان فخر میكند. چنین انسانهایی فرشتهمَنِش و حتی برخی از آنها از فرشتگان بالاترند.
البته آنچه در این حدیث شریف بیان شد، مسئلهای تاریخی و از قبیلِ "قضیةٌ فى واقعةٍ" و منحصر به مراسم حج و روزهای عرفه و عید قربان نیست، بلكه این صحنه همیشه وجود دارد، نهایت این كه جلوهی تام آن در حج ظهور كرده است.
3- شایسته است در روز عرفه حجگزار از "جبلالرّحمة"(12) كه در سرزمین عرفات واقع است بالا رفته(13)، دعایی را كه سالار شهیدان حسین بن علی صلوات الله و سلامه علیه در جانب چپ آن كوه رو به كعبه ایستاد و خواند(14)، بخواند.
امام سجاد علیه السلام فرمود: راز بالای كوه رحمت رفتن این است كه انسان بداند خداوند نسبت به هر زن و مرد مسلمان رئوف و مهربان بوده و متولی هر زن و مرد مسلمان است. گرچه خدای سبحان نسبت به همگان ولایت تكوینی دارد و او ولیِّ همه است: "هنالك الوَلایة لله الحقِّ"(15) و گرچه رحمت عام خدا فراگیر و شامل همه موجودات است: "رحمتی وسعت كلّ شیء"(16) و "كتب ربّكم علی نفسه الرَّحمة"(17) لیكن رحمت خاص او ویژه پرهیزكاران است: "رحمتی وسعت كلّ شیء فسأكتبها للّذین یتّقون."(18) مستفاد از مجموع دو آیه اخیر این است كه خداوند بر خودش لازم كرده است كه رحمت خاص را به پرهیزكاران عطا كند.
صعود بر جبلالرحمة، باید انسان را عارف به این سرّ كند كه خداوند نسبت به مرد و زن "مؤمن" رحمت خاص و ولایت مخصوص دارد. نیل حجگزاران به چنین معرفتی در نحوه نگرش و ارتباط آنان با سایر افراد و جوامع تأثیر خواهد گذارد.
4- بخشی از سرزمین عرفات منطقهای است به نام "نَمِرة" كه مسجدی به این نام در آن واقع است. امام سجاد علیه السلام در بیان راز این محدوده فرمود: معنای حضور در "نمرة" این است كه: "خدایا! من به چیزی امر نمیكنم، مگر این كه قبلاً خود مؤتمِر باشم و از چیزی برحذر نمیدارم مگر این كه خود قبلاً پرهیز كرده باشم."
توضیح این كه، هر مسلمانی مكلف به امر به معروف و نهی از منكر است. ظاهر این حكم و بُعد فقهیاش آن است كه كسی كه عالم به حكم شرعی است باید شخصی را كه عالماً عامداً آن حكم را رعایت نمیكند، از باب امر به معروف و نهی از منكر راهنمایی كند. البته امر به معروف و نهی از منكر غیر از تعلیم و موعظه و ارشاد است، اگرچه ممكن است در بعضی موارد از مصادیق آنها باشد؛ زیرا امر به معرف و نهی از منكر، حتی اگر به نرمی بیان شود، جنبه ولایت و آمریَّت دارد.
در وجوب امر به معروف و نهی از منكر، عدالت و طهارت نفس آمر و ناهی از شرایط آن به شمار نیامده است، بلكه علم و آگاهی او از آن معروف یا منكر، و احتمال تأثیر امر و نهی او و مانند آن جزو شرایط است. اما باطن آن بر اساس رازی كه درباره "نمرة" بیان شد، به عدالت برمیگردد؛ یعنی آمر به معروف باید خود مُؤتَمِر بدان بوده، ناهی و زاجر از منكر باید خود منتهی و منزجر از آن باشد؛ یعنی آنچه دیگران را بدان امر میكند، قبلاً خود عمل كرده باشد و آنچه دیگران را از آن منزجر و نهی میكند، خود قبلاً منزجر شده باشد. بنابراین، عدالت به عنوان سرّ امر به معروف و نهی از منكر در آمر و ناهی شرط شده است.
5- وادی "نَمِرة" كه در حدیث شبلی از آن به عنوان "نَمِرات" نیز یاد شده نام منطقهای وسیع در سرزمین عرفات است كه تقریباً در سَمْتِ مماسِ عرفات با حرم است. امام سجاد علیه السلام فرمود: هنگام ورود به این منطقه باید آگاه باشید كه این سرزمین، سرزمین شهادت، معرفت و عرفان است. یعنی همان گونه كه خدا و ملائكه شاهدند، این سرزمین وسیع نیز شاهد اعمال زائران خانه خداست و كاملاً آگاه است كه حاجی با چه نیّتی آمده و با چه انگیزهای برمیگردد و به آن شهادت میدهد.
پینوشتها:
1- كافی، ج 4، ص 224.
2- سوره بقره/ 125.
3- ر.ك: (حدیث شبلی).
4- مفاتیح الجنان، دعای كمیل.
5- وسائل الشیعه، ج 10، ص 28.
6- بحارالانوار، ج 96، ص 261.
7- سوره طه، آیه 7.
8- بحارالانوار، ج 96، ص 259. متن كامل این حدیث در صفحات 441 ـ 443 خواهد آمد.
9- بحارالانوار، ج 74، ص 402.
10- مفاتیح الجنان، دعای كمیل.
11- سوره همزه، آیات 6 ـ 7.
12- "جبل الرحمة"، جدای از كوههای اطراف خود، در سرزمین عرفات واقع است. رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم بر تخته سنگی از این كوه ایستاد و خطبه معروف عرفات را ایراد فرمود. همچنین سالار شهیدان امام حسین علیهالسلام دعای بلند روز عرفه را در دامنه این كوه خواندند. بر قلّه جبلالرحمة، قبهای به نام حضرت آدم(علیهالسلام) قرار دارد كه نمازگزاردن در آنجا مكروه است.
13-ـ باید توجه داشت آنچه در متن درباره صعود بر "جبلالرحمة" بیان شده ناظر به حدیث شبلی است وگرنه بنابر مشهور بین فقها، در روز عرفه بالا رفتن از این كوه مكروه است. در حدیث است كه از امام كاظم علیهالسلام سؤال شد: آیا وقوف بر جبلالرحمة در نظر شما محبوبتر است یا وقوف در دامنه و زمینهای پایین كوه؟ آن حضرت فرمودند: وقوف در دامنه. (وسائلالشیعه، ج10، ص11) امام صادق علیهالسلام فرمود: همه سرزمین عرفات، محل وقوف است، لیكن بهترین مكان برای وقوف، پایین كوه است: "عرفات كلّها موقف و أفضل الموقف سفح الجبل."(كافی، ج4، ص463) همچنین در روایت دیگری فرمود: هر چه به جبلالرحمه نزدیكتر باشد بهتر است: "عرفات كلها موقف وما قرب من الجبل فهو أفضل." (وسائلالشیعه، ج10، ص19)
14- مفاتیحالجنان، اعمال روز عرفه.
15- سوره كهف، آیه 44.
16- سوره اعراف، آیه 156.
17- سوره انعام، آیه 54.
18- سوره اعراف، آیه 156.
منبع:کتاب صهبای،حضرت آیة الله جوادی آملی، ص 415 .
امام ابو جعفر،باقر العلوم،پنجمين پيشواى ما،جمعهى نخستين روز ماه رجب سال پنجاه و هفت هجرى در شهر مدينه چشم به جهان گشود(1)او را«محمد»ناميدند و«ابو جعفر»كنيه و«باقر العلوم»يعنى«شكافندهى دانشها»لقب آن گرامى است.
به هنگام تولد هالهيى از شكوه و عظمت نوزاد اهل بيت را فرا گرفته بود،و همچون ديگر امامان پاك و پاكيزه به دنيا آمد.
امام باقر (ع) از دو سو-پدر و مادر-نسبتبه پيامبر و حضرت على و زهرا عليهم السلام مىرساند،زيرا پدر او امام زين العابدين فرزند امام حسين،و مادر او بانوى گرامى«ام عبد الله»(2)دختر امام مجتبى عليهم السلام است.
عظمت امام باقر (ع) زبانزد خاص و عام بود،هر جا سخناز والايى هاشميان و علويان و فاطميان به ميان مىآمد او را يگانه وارث آنهمه قداست و شجاعت و بزرگوارى مىشناختند و هاشمى و علوى و فاطميش مىخواندند.
راستگوترين لهجهها و جذابترين چهرهها و بخشندهترين انسانها برخى از ويژگيهاى امام باقر عليه السلام است.
گوشهيى از شرافت و بزرگوارى آن گرامى را در گزارش زير مىخوانيم:
پيامبر (ص) به يكى از ياران پارساى خود«جابر بن عبد الله انصارى»فرمود.اى جابر!تو زنده مىمانى و فرزندم«محمد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب»را كه نامش در تورات«باقر»است در مىيابى،بدانهنگام سلام مرا بدو برسان.
پيامبر در گذشت و جابر عمرى دراز يافت-و بعدها روزى به خانهى امام زين العابدين آمد و امام باقر را كه كودكى خرد سال بود ديد،به او گفت:پيش بيا...امام باقر (ع)آمد.
گفت:برو...
امام باز گشت.جابر اندام و راه رفتن او را تماشا كرد و گفت:به خداى كعبه سوگند آيينهى تمام نماى پيامبر است.آنگاه از امام سجاد پرسيد اين كودك كيست؟
فرمود:امام پس از من فرزندم«محمد باقر»است.
جابر برخاست و بر پاى امام باقر بوسه زد و گفت:فدايتشوم اى فرزند پيامبر (ص) ،سلام و درود پدرت پيامبر خدا (ص) رابپذير چه او ترا سلام رسانده است.
ديدگان امام باقر پر از اشگ شد و فرمود:سلام و درود بر پدرم پيامبر خدا باد تا بدان هنگام كه آسمانها و زمين پايدارند و بر تو اى جابر كه سلام او را به من رساندى(3)
دانش امام باقر عليه السلام نيز همانند ديگر امامان از سر چشمهى وحى بود،آنان آموزگارى نداشتند و در مكتب بشرى درس نخوانده بودند،«جابر بن عبد الله»نزد امام باقر (ع) مىآمد و از آنحضرت دانش فرا مىگرفت و به آن گرامى مكرر عرض مىكرد:اى شكافندهى علوم! گواهى مىدهم تو در كودكى از دانشى خدا داد برخوردارى(4)«عبد الله بن عطاء مكى»مىگفت:هرگز دانشمندان را نزد كسى چنان حقير و كوچك نيافتم كه نزد امام باقر عليه السلام،«حكم بن عتيبه»كه در چشم مردمان جايگاه علمى والايى داشت در پيشگاه امام باقر چونان كودكى در برابر آموزگار بود.(5)
شخصيت آسمانى و شكوه علمى امام باقر (ع) چنان خيره كننده بود كه«جابر بن يزيد جعفى»به هنگام روايت از آن گرامى مىگفت:«وصى اوصياء و وارث علوم انبياء محمد بن على بن الحسين مرا چنين روايت كرد...»(6)
مردى از«عبد الله عمر»مسالهيى پرسيد و او در پاسخ درماند،به سئوال كننده امام باقر را نشان داد و گفت از اين كودك بپرس و مرا نيز از پاسخ او آگاه ساز.آن مرد از امام پرسيد و پاسخى قانع كننده شنيد و براى«عبد الله عمر»بازگو كرد،عبد الله گفت:اينان خاندانى هستند كه دانششان خداداد است.(7)
«ابو بصير»مىگويد:با امام باقر عليه السلام به مسجد مدينه وارد شديم،مردم در رفت و آمد بودند.امام به من فرمود:از مردم بپرس آيا مرا مىبينند؟از هر كه پرسيدم آيا ابو جعفر را ديدهاى پاسخ منفى شنيدم،در حاليكه امام در كنار من ايستاده بود.در اين هنگام يكى از دوستان حقيقى آن حضرت«ابو هارون»كه نابينا بود به مسجد در آمد.امام فرمود:از او نيز بپرس.
از ابو هارون پرسيدم:آيا ابو جعفر را ديدى؟
فورا پاسخ داد:مگر كنار تو نايستاده است؟
گفتم:از كجا دريافتى؟
گفت:چگونه ندانم در حاليكه او نور رخشندهيى است.(8)
و نيز«ابو بصير»مىگويد:امام باقر (ع) از يكى ازافريقائيان حال يكى از شيعيان خود به نام«راشد»را جويا شد.پاسخ داد خوب بود و سلام مىرساند.
امام فرمود خدا رحمتش كند.
با تعجب گفت:مگر او مرده است؟
فرمود:آرى.
گفت:چه وقت در گذشت؟
فرمود:دو روز پس از خارج شدن تو.
گفت:به خدا سوگند او بيمار نبود...
فرمود:مگر هر كس مىميرد به جهتبيمارى است؟
آنگاه ابو بصير از امام در مورد آن در گذشته سئوال كرد.
امام فرمود:او از دوستان و شيعيان ما بود،گمان مىكنيد كه چشمهاى بينا و گوشهاى شنوايى براى ما همراه شما نيست وه چه پندار نادرستى است!به خدا سوگند هيچ چيز از كردارتان بر ما پوشيده نيست پس ما را نزد خودتان حاضر بدانيد و خود را به كار نيك عادت دهيد و از اهل خير باشيد تا به همين نشانه و علامتشناخته شويد.من فرزندان و شيعيانم را به اين برنامه فرمان مىدهم.(9)
يكى از راويان مىگويد در كوفه به زنى قرآن مىآموختم،روزى با او شوخى كردم،بعد به ديدار امام باقر شتافتم،فرمود:
آنكه (حتى) در پنهان مرتكب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجهى ندارد،به آن زن چه گفتى؟ از شرمسارى چهرهام را پوشاندم و توبه كردم،امام فرمود:تكرار نكن.(10)
مردى از اهل شام در مدينه ساكن بود و به خانهى امام بسيار مىآمد و به آن گرامى مىگفت: «...در روى زمين بغض و كينهى كسى را بيش از تو در دل ندارم و با هيچكس بيش از تو و خاندانت دشمن نيستم!و عقيدهام آنست كه اطاعتخدا و پيامبر و امير مؤمنان در دشمنى با توست،اگر مىبينى به خانهى تو رفت و آمد دارم بدان جهت است كه تو مردى سخنور و اديب و خوش بيان هستى!»در عين حال امام عليه السلام با او مدارا مىفرمود و به نرمى سخن مىگفت.چندى بر نيامد كه شامى بيمار شد و مرگ را رويا روى خويش ديد و از زندگى نوميد شد،پس وصيت كرد كه چون در گذرد ابو جعفر«امام باقر»بر او نماز گزارد.
شب به نيمه رسيد و بستگانش او را تمام شده يافتند،بامداد وصى او به مسجد آمد و امام باقر عليه السلام را ديد كه نماز صبح به پايان برده و به تعقيب(11).نشسته است،و آن گرامى همواره چنين بود كه پس از نماز به ذكر و تعقيب مىپرداخت.
عرض كرد:آن مرد شامى به ديگر سراى شتافته و خود چنين خواسته كه شما بر او نماز گزاريد.
فرمود:او نمرده است...شتاب مكنيد تا من بيايم.
پس برخاست و وضو و طهارت را تجديد فرمود و دو ركعت نماز خواند و دستها را به دعا برداشت،سپس به سجده رفت و همچنان تا بر آمدن آفتاب،در سجده ماند،آنگاه به خانهى شامى آمد و بر بالين او نشست و او را صدا زد و او پاسخ داد،امام او را بر نشانيد و پشتش را به ديوار تكيه داد و شربتى طلبيد و به كام او ريخت و به بستگانش فرمود غذاهاى سرد به او بدهند و خود بازگشت.
ديرى بر نيامد كه شامى شفا يافت و به نزد امام آمد و عرض كرد:
«گواهى مىدهم كه تو حجتخدا بر مردمانى...» (12)
«محمد بن منكدر»-از صوفيان آن روزگار-مىگويد:
در روز بسيار گرمى از مدينه بيرون رفتم،ابو جعفر محمد بن على بن الحسين را ديدم-همراه با دو تن از غلامانشان-يا دو تن از دوستانش-از سركشى به مزرعهى خويش باز مىگردد با خود گفتم:مردى از بزرگان قريش در چنين وقتى در پى دنياست!بايد او را پند دهم.
نزديك آمدم و سلام كردم،امام در حالى كه عرق از سر و رويش مىريختبا تندى پاسخم داد. گفتم:خدا ترا به سلامتبدارد آيا شخصيتى چون شما در اين هنگام و با اينحال در پى دنيا مىرود!اگر در اين حالت مرگ در رسد چه مىكنى؟
فرمود به خدا سوگند اگر مرگ در رسد در حال اطاعتخداوند خواهم بود زيرا من بدينوسيله خود را از تو و ديگر مردمان بى نياز مىسازم،از مرگ در آنحالتبيمناكم كه سرگرم گناهى باشم.
گفتم:رحمتخدا بر تو باد،مىپنداشتم كه شما را پند مىدهم اما تو مرا پند دادى و آگاه ساختى.(13)
امام چه خانه نشين باشد و چه در متن اجتماع در مقام امامتش تفاوتى رخ نمىدهد زيرا امامت چونان رسالت،منصبى استخدايى و مردمان را نمىرسد كه بدلخواه خويش امامى برگزينند.
غاصبان و متجاوزان هماره به مقام والاى امام رشك مىبردند و بهر وسيله براى غصب و تصرف حكومت و خلافت كه ويژهى امامان بود دست مىيازيدند و در راه اين منظور از هيچ جنايتى نيز باك نداشتند.امامت امام در زمان خلافت وليد و سليمان بن عبد الملك و عمر بن عبد العزيز و يزيد بن عبد الملك و هشام بوده است.
برخى از دوران امامت امام باقر عليه السلام مقارن حكومت ظالمانهى هشام بن عبد الملك اموى مىبود و هشام و ديگر امويان به خوبى مىدانستند كه اگر حكومت ظاهر را با ستم و جنايتبه غصب گرفتهاند هرگز نمىتوانند حكومت دردلها را از خاندان پيامبر بربايند.
عظمت معنوى امامان گرامى چنان گيرا بود كه گاه دشمنان و غاصبان خود مرعوب مىماندند و به تواضع برمىخاستند:
هشام در يكى از سالها به حج آمده بود و امام باقر و امام صادق عليهما السلام نيز جزو حاجيان بودند،روزى امام صادق (ع) در اجتماع عظيم حج ضمن خطابهيى فرمود:
«سپاس خداى را كه محمد (ص) را به راستى فرستاد و ما را به او گرامى ساخت،پس ما برگزيدگان خدا در ميان آفريدگان و جانشينان خدا (در زمين) هستيم،رستگار كسى است كه پيرو ما باشد و شور بخت آنكه با ما دشمنى ورزد.»
امام صادق عليه السلام بعدها مىفرمود:گفتار مرا به هشام خبر بردند ولى متعرض ما نشد تا به دمشق بازگشت و ما نيز به مدينه برگشتيم به حاكم خود در مدينه فرمان داد تا من و پدرم را به دمشق بفرستد.
به دمشق در آمديم و هشام تا سه روز ما را بار نداد،روز چهارم بر او وارد شديم،هشام بر تخت نشسته بود و درباريان در برابرش به تير اندازى و هدف گيرى سرگرم بودند.
هشام پدرم را به نام صدا زد و گفت:با بزرگان قبيلهات تيراندازى كن.
پدرم فرمود:من پير شدهام و تيراندازى از من گذشته است،مرا معذور دار.
هشام اصرار ورزيد و سوگند داد كه بايد اين كار را بكنىو به پير مردى از بنى اميه گفت كمانت را به او بده پدرم كمان برگرفت و تيرى به زه نهاد و پرتاب كرد،اولين تير درست در وسط هدف نشست،دومين تير را در كمان نهاد و چون شست از پيكان برداشتبر پيكان تير اول فرود آمد و آن را شكافت،تير سوم بر دوم و چهارم بر سوم...و نهم بر هشتم نشست،فرياد از حاضران برخاست،هشام بى قرار شد و فرياد زد:
آفرين ابا جعفر!تو در عرب و عجم سر آمد تيراندازنى،چطور مىپندارى زمان تيراندازى تو گذشته است...و در همان هنگام تصميم بر قتل پدرم گرفت و سر به زير افكنده فكر مىكرد و ما در برابر او ايستاده بوديم،ايستادن ما طولانى شد و پدرم از اين بابتبه خشم آمد و آن گرامى چون خشمگين مىشد به آسمان مىنگريست و خشم در چهرهاش آشكار مىشد، هشام غضب او را دريافت و ما را به سوى تختخود فرا خواند و خود برخاست و پدرم را در برگرفت و او را بر دست راستخود بر تخت نشانيد و مرا نيز در برگرفت و بر دست راست پدرم نشاند،و با پدرم به گفتگو نشست و گفت:
قريش تا چون تويى را در ميان خود دارد بر عرب و عجم فخر مىكند،آفرين بر تو،تيراندازى را چنين از چه كسى و در چند مدت آموختهيى؟
پدرم فرمود:مىدانى كه مردم مدينه تيراندازى مىكنند و من در جوانى مدتى به اين كار مىپرداختم و بعد ترك كردم تا هم اكنون كه تو از من خواستى.
هشام گفت از آنگاه كه خويش را شناختم تا كنونتيراندازى بدين زبردستى نديده بودم و گمان نمىكنم كسى در روى زمين چون تو بر اين هنر توانا باشد،آيا فرزندت جعفر نيز مىتواند همچون تو تيراندازى كند؟
فرمود:ما«كمال»و«تمام»را به ارث مىبريم،همان كمال و تمامى كه خدا بر پيامبرش فرود آورد آنجا كه مىفرمايد: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا....»(14)زمين از كسى كه بر اين كارها كاملا توانا باشد خالى نمىماند.
چشم هشام با شنيدن اين جملات در حدقه گرديد و چهرهاش از خشم سرخ شد،اندكى سر فرو افكند و دوباره سر برداشت و گفت:مگر ما و شما از دودمان«عبد مناف»نيستيم كه در نسبتبرابريم؟
امام فرمود:آرى اما خدا ما را ويژگيهايى داده كه به ديگران نداده است.
پرسيد:مگر خدا پيامبر را از خاندان«عبد مناف»به سوى همهى مردم و براى همهى مردم از سفيد و سياه و سرخ نفرستاده است؟شما از كجا اين دانش را به ارث بردهايد در حاليكه پس از پيامبر اسلام پيامبرى نخواهد بود و شمايان پيامبر نيستيد؟
امام بى درنگ فرمود:خداوند در قرآن به پيامبر مىفرمايد:
«زبانت را پيش از آنكه به تو وحى شود براى خواندن قرآنحركت مده»(15)پيامبرى كه به تصريح اين آيه زبانش تابع وى استبه ما ويژگيهايى داده كه به ديگران نداده است و به همين جهتبا برادرش على (ع) اسرارى را مىگفت كه به ديگران هرگز نگفت و خداوند در اين باره مىفرمايد: «و تعيها اذن واعية»(16)-يعنى آنچه به تو وحى مىشود و اسرار تو را-گوشى فرا گيرنده فرا مىگيرد.
و پيامبر خدا به على (ع) فرمود:از خدا خواستم كه آن را گوش تو قرار دهد.و نيز على بن ابيطالب (ع) در كوفه فرمود«پيامبر خدا هزار در از دانش به روى من گشود كه از هر در هزار در ديگر گشوده شد»...همانطور كه خداوند پيامبر را كمالاتى ويژه داد پيامبر (ص) نيز على (ع) را برگزيد و چيزهايى به او آموخت كه به ديگران نياموخت و دانش ما از آن منبع فياض است و تنها ما آن را به ارث بردهايم نه ديگران.
هشام گفت:على مدعى علم غيب بود حال آنكه خدا كسى را بر غيب دانا نساخت.
پدرم فرمود:خدا بر پيامبر خويش كتابى فرود آورد كه در آن همه چيز از گذشته و آينده تا روز رستخيز بيان شده است زيرا در همان كتاب مىفرمايد: «و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شيئى»(17)-بر تو كتابى فرو فرستاديم كه بيان كنندهى همه چيز است-و در جاى ديگر فرمود: «همه چيز را در كتاب روشن به حساب آوردهايم»(18)و نيز:هيچ چيز را در اين كتاب فرو گذار نكرديم(19)»و خداوند به پيامبر فرمان داد همهى اسرار قرآن را به على بياموزد،و پيامبر به امت مىفرمود:على از همهى شما در قضاوت داناتر است...هشام ساكت ماند...و امام از بارگاه او خارج شد.(20)
«عبد الله بن نافع»از دشمنان امير مؤمنان حضرت على عليه السلام بود و مىگفت: اگر در روى زمين كسى بتواند مرا قانع سازد كه در كشتن«خوارج نهروان»حق با على بوده است من بدو روى خواهم آورد.اگر چه در مشرق يا مغرب بوده باشد.
به عبد الله گفتند:آيا مىپندارى فرزندان على (ع) نيز نمىتوانند به تو ثابت كنند؟گفت مگر در ميان فرزندان او دانشمندى هست؟
گفتند:اين خود سند نادانى توست!مگر ممكن است در دودمان حضرت على (ع) دانشمندى نباشد؟!پرسيد:در اين زمان دانشمندشان كيست،امام باقر عليه السلام را به او معرفى كردند و او با ياران خويش به مدينه آمد و از امام تقاضاى ملاقات كرد...امام به يكى از غلامان خويش فرمان داد بار و بنهى او را فرود آورد و به او بگويد فردا نزد امام حاضر شود.
بامداد ديگر عبد الله با ياران خويش به مجلس امام آمد و آن گرامى نيز فرزندان و بازماندگان مهاجران و انصار را فرا خواند و چون همه گرد آمدند امام در حاليكه جامهاى سرخ فام بر تن داشت و ديدارش چون ماه فريبنده و زيبا بود فرمود:
سپاس ويژه خدايى است كه آفرينندهى زمان و مكان و چگونگىهاستحمد خدايى را كه نه چرت دارد و نه خواب آنچه در آسمانها و زمين است ملك اوست...گواهم كه جز«الله»خدايى نيست و«محمد»بندهى برگزيده و پيامبر اوست،سپاس خدايى را كه به نبوتش ما را گرامى داشت و به ولايتش ما را مخصوص گردانيد.
اى گروه فرزندان مهاجر و انصار!هر كدامتان فضيلتى از على بن ابيطالب به خاطر داريد بگوييد.
حاضران هر يك فضيلتى بيان كردند تا سخن به«حديثخيبر»رسيد،گفتند:پيامبر در نبرد با يهودان خيبر،فرمود.
«لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله،كرارا غير فرار لا يرجع حتى يفتح الله على يديه»«فردا پرچم را به مردى مىسپارم كه دوستدار خدا و پيامبر است و خدا و پيامبر نيز او را دوست مىدارند،رزم آورى است كه هرگز فرار نمىكند و از نبرد فردا باز نمىگردد تا خداوند به دست او حصار يهودان را فتح فرمايد».
-و ديگر روز پرچم را به امير مؤمنان سپرد و آن گرامى بانبردى شگفتى آفرين يهودان را منهزم ساخت و قلعهى عظيم آنان را گشود.
امام باقر (ع) به عبد الله بن نافع فرمود:در بارهى اين حديث چه مىگويى؟
گفت:حديث درستى است اما على بعدها كافر شد و خوارج را به ناحق كشت!
فرمود:مادرت در سوگ تو بنشيند،آيا خدا آنگاه كه على را دوست مىداشت مىدانست كه او«خوارج»را مىكشد يا نمىدانست؟اگر بگويى خدا نمىدانست كافر خواهى بود.
گفت:مىدانست.
فرمود:خدا او را بدان جهت كه فرمانبردار اوست دوست مىداشتيا به جهت نافرمانى و گناه.
گفت:چون فرمانبردار خدا بود خداوند او را دوست مىداشت (يعنى اگر در آينده نيز گناهكار مىبود خداوند مىدانست و هرگز دوستدار او نمىبود پس معلوم مىشود كشتن خوارج طاعتخدا بوده است)فرمود:برخيز كه محكوم شدى و جوابى ندارى.
عبد الله برخاست و اين آيه را تلاوت كرد: «حتى يتبين لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود من الفجر» (21)-اشاره به آنكه حقيقت چون سپيده صبح آشكار شد-و گفت«خدا بهتر مىداند رسالتخويش را در چه خاندانى قراردهد»(22)و(23)
ضرب سكهى اسلامى به دستور امام باقر عليه السلام(24)
در سدهى اول هجرى صنعت كاغذ در انحصار روميان بود و مسيحيان مصر نيز كه كاغذ مىساختند به روش روميان و بنا بر مسيحيت نشان«اب و ابن و روح»بر آن مىزدند، «عبد الملك اموى»مرد زيركى بود،كاغذى از اين گونه را ديد و در مارك آن دقيق شد و فرمان داد آن را براى او به عربى ترجمه كنند،و چون معناى آن را دريافتخشمگين شد كه چرا در مصر كه كشورى اسلامى استبايد مصنوعات چنين نشانى داشته باشد، بى درنگ به فرماندار مصر نوشت كه از آن پس بر كاغذها شعار توحيد-شهد الله انه لا اله الا هو-بنويسند و نيز به فرمانداران ساير ايالات اسلامى نيز فرمان داد كاغذهايى را كه نشان مشركانهى مسيحيت دارد از بين ببرند و از كاغذهاى جديد استفاده كنند.
كاغذهاى جديد با نشان توحيد اسلامى رواج يافت و به شهرهاى روم نيز رسيد و خبر به قيصر بردند و او در نامهيى به«عبد الملك»نوشت:
صنعت كاغذ هماره با نشان رومى مىبود و اگر كار تو درمنع آن درست است پس خلفاى گذشتهى اسلام خطا كار بودهاند و اگر آنان به راه درست رفتهاند پس تو در خطا هستى،(25) من همراه اين نامه براى تو هديهاى لايق فرستادم و دوست دارم كه اجناس نشان دار را به حال سابق واگذارى و پاسخ مثبت تو موجب سپاسگزارى ما خواهد بود.عبد الملك هديه را نپذيرفت و به قاصد قيصر گفت:اين نامه پاسخى ندارد.
قيصر ديگر بار هديهاى دو چندان دفعهى پيش براى او گسيل داشت و نوشت:
گمان مىكنم چون هديه را ناچيز دانستى نپذيرفتى،اينك دو برابر فرستادم و مايلم هديه را همراه با خواستهى قبلى من بپذيرى.عبد الملك باز هديه را رد كرد و نامه را نيز بى جواب گذاشت.
قيصر اين بار به عبد الملك نوشت:دو بار هديهى مرا رد كردى و خواسته مرا بر نياوردى براى سوم بار هديه را دو چندان سابق فرستادم و سوگند به مسيح اگر اجناس نشان دار را به حال پيش برنگردانى فرمان مىدهم تا زر و سيم را با دشنام به پيامبر اسلام سكه بزنند و تو مىدانى كه ضرب سكه ويژهى ما روميان است،آنگاه چون سكهها را با دشنام به پيامبرتان ببينى عرق شرم بر پيشانيت مىنشيند،پس همان بهتر كه هديه را بپذيرى و خواستهى ما را بر آورى تا روابط دوستانهمان چونگذشته پا بر جا بماند.
عبد الملك در پاسخ بيچاره ماند و گفت فكر مىكنم كه ننگينترين مولودى كه در اسلام زاده شده من باشم كه سبب اين كار شدم كه به رسول خدا (ص) دشنام دهند و با مسلمانان به مشورت پرداخت ولى هيچكس نتوانست چارهاى بينديشد،يكى از حاضران گفت:تو خود راه چاره را مىدانى اما به عمد آن را وا مىگذارى!
عبد الملك گفت:واى بر تو،چارهاى كه من مىدانم كدامست؟
گفت:بايد از«باقر»اهل بيت چارهى اين مشكل را بجويى.
عبد الملك گفتار او را تصديق كرد و به فرماندار مدينه نوشت«امام باقر» (ع) را با احترام به شام بفرستد،و خود فرستادهى قيصر را در شام نگهداشت تا امام عليه السلام بشام آمد و داستان را به او عرض كردند،فرمود:
تهديد قيصر در مورد پيامبر (ص) عملى نخواهد شد و خداوند اين كار را بر او ممكن نخواهد ساخت و راه چاره نيز آسان است،هم اكنون صنعتگران را گرد آور تا به ضرب سكه بپردازند و بر يك رو سورهى توحيد و بر روى ديگر نام پيامبر (ص) را نقش كنند و بدين ترتيب از مسكوكات رومى بى نياز مىشويم.و توضيحاتى نيز در مورد وزن سكهها فرمود تا وزن هر ده درهم از سه نوع سكه هفت مثقال باشد(26) و نيزفرمود نام شهرى كه در آن سكه مىزنند و تاريخ سال ضرب را هم بر سكهها درج كنند.
عبد الملك دستور امام را عملى ساخت و به همهى شهرهاى اسلامى نوشت كه معاملات بايد با سكههاى جديد انجام شود و هر كس از سابق سكهاى دارد تحويل دهد و سكهى اسلامى دريافت دارد،آنگاه فرستادهى قيصر را از آنچه انجام شده بود آگاه ساخت و باز گرداند.
قيصر را از ماجرا خبر دادند و درباريان از او خواستند تا تهديد خود را عملى سازد،قيصر گفت: من خواستم عبد الملك را به خشم آورم و اينك اين كار بيهوده است چون در بلاد اسلام ديگر با پول رومى معامله نمىكنند(27)
اصحاب امام باقر عليه السلام
در مكتب امام ابو جعفر باقر العلوم-كه درود فرشتگان بر او-شاگردانى نمونه و ممتاز پرورش يافتند كه اينك به نام برخى از آنان اشاره مىشود:
1-«ابان بن تغلب»:محضر سه امام را دريافته بود-امام زين العابدين و امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام-ابان از شخصيتهاى علمى عصر خود بود و در تفسير،حديث،فقه، قرائت و لغت تسلط بسيارى داشت.والايى دانش ابان چنان بود كه امام باقر (ع) بدو فرمود در مسجد مدينه بنشين و براى مردمان فتوى بده زيرا دوست دارم مردم چون تويى را در ميان شيعيان ما ببينند.
ابان هر وقتبه مدينه مىآمد حلقههاى درس مىشكست و در مسجد جايگاه خطابهى پيامبر را براى تدريس او خالى مىكردند.
چون خبر درگذشت ابان را به امام صادق (ع) عرض كردند فرمود:به خدا سوگند مرگ ابان قلبم را به درد آورد.(28)
2-«زراره»:دانشمندان شيعه ميان پروردگان امام باقر و امام صادق عليهما السلام شش تن را برتر مىشمرند و زراره يكى از آنهاست.امام صادق (ع) خود مىفرمود: اگر«بريد بن معويه»و«ابو بصير»و«محمد بن مسلم»و«زراره»نمىبودند آثار پيامبرى (معارف شيعه) از ميان مىرفت،آنان بر حلال و حرام خدا امينند.و باز مىفرمود: «بريد»و«زراره»و«محمد بن مسلم»و«احول»در زندگى و مرگ نزد من محبوبترين مردمانند.
زراره در دوستى امام چنان استوار بود كه امام صادق عليه السلام ناگزير شد براى حفظ جان او به عيبجويى و بدگويى او تظاهر كند و در پنهان بدو پيام داد اگر از تو بدگويى مىكنم براى ايمن داشتن توست زيرا دشمنان،ما را به هر كس علاقمند ببينند به آزار او مىكوشند...و تو به دوستى ما شهرت دارى و من ناچارم چنين تظاهر كنم...زراره از قرائت و فقه و كلام و شعر و ادب عرب بهرهاى گسترده داشت و نشانههاى فضيلت و ديندارى در او آشكار بود.(29)
3-«كميت اسدى»:شاعرى سر آمد بود و زبان گويايش در قالب نغز شعر در دفاع از اهل يتسخنان پر مغز مىسرود،شعرش چنان كوبنده و رسواگر بود كه پيوسته از طرف خلفاى اموى تهديد به مرگ مىشد.
باز گو كردن حقايق و به ويژه دفاع از اهل بيت پيامبر در آن زمان چنان خطرناك بود كه جز مردان مرد جرات اقدام بدان نداشتند،و كميت از قويترين چهرههايى است كه در دوران حكومت اموى از مرگ نهراسيد و تا آنجا كه يارايش بود حق گفت و سيماى امويان را بر مردم آشكار ساخت.
كميت در برخى از اشعار خويش امامان راستين را در برابر بنى اميه چنين معرفى مىكند:
«آن راهبران دادگر همچون بنى اميه نيستند كه انسانها وحيوانها را يكى بدانند،آنان همچون عبد الملك و وليد و سليمان و هشام اموى نيستند كه چون بر منبر نشينند سخنانى بگويند كه خود هرگز عمل نمىكنند،امويان سخنان پيامبر را مىگويند اما خود كارهاى زمان جاهليت را انجام مىدهند»(30)
كميتشيفتهى امام باقر (ع) بود و در راه اين مهر خويشتن را فراموش مىكرد،روزى در برابر امام و در مدح او اشعار شيوايى را كه سروده بود مىخواند،امام به كعبه رو كرد و سه بار فرمود: خدايا كميت را رحمت كن آنگاه به كميت فرمود صد هزار درهم از خاندانم براى تو جمع آورى كردهام.
كميت گفت:به خدا سوگند هرگز سيم و زر نمىخواهم،فقط يكى از پيراهنهاى خود را به من عطا فرماييد.و امام پيراهن خود را به او داد.(31)
روزى ديگر در خدمت امام باقر نشسته بود،امام به دلتنگى از زمانه اين شعر بر خواند:
ذهب الذين يعاش فى اكنافهم لم يبق الا شاتم او حاسد
«رادمردانى كه مردم در پناهشان زندگى مىكردند رفتند و جز حسودان يا بدگويان كسى باقى نمانده است»
كميت فورا پاسخ داد:
و بقى على ظهر البسيطة واحد فهو المراد و انت ذاك الواحد
«اما بر روى زمين يكتن از آن بزرگمردان باقى است كه هم او مراد جهانيان است و تو آن يكتن هستى».(32)
4-«محمد بن مسلم»:فقيه اهل بيت و از ياران راستين امام باقر و امام صادق عليهما السلام بود،چنانكه گفتيم امام صادق (ع) او را يكى از آن چهار تن به شمار آورده كه آثار پيامبرى بوجودشان پا بر جا و باقى است.
محمد كوفى بود و براى بهرهگرفتن از دانش بيكران امام باقر (ع) به مدينه آمد و چهار سال در مدينه ماند.
«عبد الله بن ابى يعفور»مىگويد به امام صادق (ع) عرض كردم گاه از من سئوالاتى مىشود كه پاسخ آن را نمىدانم و به شما نيز دسترسى ندارم،چه كنم؟
امام«محمد بن مسلم»را به من معرفى كرد و فرمود:چرا از او نمىپرسى... (33)
در كوفه زنى شب هنگام به خانهى محمد بن مسلم آمد و گفت:همسر پسرم مرده است و فرزندى زنده در شكم دارد،تكليف ما چيست؟
«محمد بن مسلم»گفت:بنابر آنچه امام باقر العلوم (ع) فرموده استبايد شكم او را بشكافند و بچه را بيرون آورند،سپس مرده را دفن كنند.
آنگاه از زن پرسيد مرا از كجا يافتى؟
زن گفت:اين مساله را به نزد«ابو حنيفه»بردم و او گفتدر اين باره چيزى نمىدانم ولى به نزد محمد بن مسلم برو و اگر فتوايى داد مرا آگاه ساز...
ديگر روز محمد بن مسلم در مسجد كوفه«ابو حنيفه»را ديد كه در جمع اصحاب خويش همان مساله را طرح كرده مىخواهد پاسخ را به نام خود به آنان بگويد!
«محمد»به طعنه سرفهيى كرد و ابو حنيفه دريافت و گفت«خدايتبيامرزد بگذار زندگى كنيم»(34)
امام گرامى باقر العلوم،هفتم ذيحجهى سال 114 هجرى در پنجاه و هفتسالگى در زمان ستمگر اموى«هشام بن عبد الملك»مسموم و شهيد شد،در شامگاه وفات به امام صادق عليه السلام فرمود:«من امشب جهان را بدرود خواهم گفت،هم اكنون پدرم را ديدم كه شربتى گوارا نزد من آورد و نوشيدم و مرا به سراى جاويد و ديدار حق بشارت داد.»
ديگر روز تن پاك آن درياى بيكران دانش خدايى را در خاك بقيع كنار آرامگاه امام مجتبى و امام سجاد عليهما السلام به خاك سپردند،سلام خدا بر او باد.(35)
و اينك در نشيب پايان موجى از دانش آن گرامى را در سخنان زير به تماشا بنشينيم:
دروغ خرابى ايمان است.(36)
مؤمن،ترسو و حريص و بخيل نمىشود.(37)
حريص بر دنيا همچون كرم ابريشم است كه هر چه پيله را بر خود بيشتر بپيچد بيرون آمدنش مشكلتر مىشود...(38)
از طعن بر مؤمنان بپرهيزيد.(39)
برادر مسلمانت را دوستبدار و براى او آنچه براى خود مىخواهى بخواه و آنچه را بر خود نمىپسندى بر او نپسند.(40)
....اگر مسلمانى براى ديدار يا حاجتى به خانهى مسلمانى بيايد و او در خانه باشد و اجازهى ورود به او ندهد و خود نيز به ديدار او بيرون نيايد،پيوسته اين صاحب خانه در لعنتخدا خواهد بود تا آنگاه كه يكديگر را ملاقات كنند....(41)
همانا خداوند با حيا و بردبار را دوست مىدارد.(42)
آنكه خشمش را از مردم باز دارد خداوند عذاب قيامت را از او باز دارد.(43)
آنانكه امر به معروف و نهى از منكر را عيب مىدانند بد مردمانى هستند.(44)
همانا خداوند بندهيى را كه دشمن داخل خانهى او شود و او با وى مبارزه نكند دشمن دارد.(45)
پىنوشتها:
1- مصباح المتهجد شيخ طوسى ص 557
2- امام صادق (ع) در باره«ام عبد الله»فرمود از زنهاى با ايمان و پرهيزكار و نيكو كار بود... تواريخ النبى و الآل تسترى ص 47
3- امالى شيخ صدوق ص 211 چاپ سنگى
4- علل الشرايع شيخ صدوق ج 1 ص 222 چاپ قم
5- ارشاد شيخ مفيد ص 246 چاپ آخوندى
6- ارشاد شيخ مفيد ص 246 چاپ آخوندى
7- مناقب ابن شهر آشوب ج 3 ص 329 چاپ نجف
8- بحار الانوار ج 46 ص 243 به نقل از خرائج راوندى.
9-بحار الانوار ج 46 ص 243 به نقل از خرائج رواندى
10-بحار الانوار ج 46 ص 247 به نقل از خرائج رواندى
11-تعقيب:دعاها و ذكرهايى است كه بدون فاصله پس از نماز مىخوانند.
12-امالى شيخ طوسى ص 261 چاپ سنگى با اختصار
13-ارشاد مفيد چاپ آخوندى ص 247
14-سورهى مائده آيهى 3
15-سورهى القيامه آيهى 16
16-سورهى الحاقه آيهى 12
17-سوره نحل آيهى 89
18-سورهى يس آيهى 12
19-سورهى انعام آيهى 38
20-دلائل الامامة طبرى شيعى ص 104- 106 چاپ دوم نجف.با اختصار و نقل به معنى در پارهاى از جملات
21-سوره بقره آيهى 187
22-سورهى انعام آيهى 124
23-مستفاد از كافى ج 8 ص 349.
24-برخى از دانشمندان اين موضوع را به امام سجاد عليه السلام نسبت دادهاند و برخى ديگر گفتهاند امام باقر (ع) به دستور امام سجاد عليه السلام اين پيشنهاد را كرده است.براى اطلاع بيشتر به كتاب العقد المنير ج 1 مراجعه شود
25-قيصر با اين مقدمه مىخواست تعصب عبد الملك را بر انگيزد تا براى تصويب كار خلفاى گذشته از منع كاغذ رومى دستباز دارد.
26-امام عليه السلام فرمود:سه نوع سكه ضرب شود،نوع اول هر درهم يك مثقال و دهدرهم آن 10 مثقال،و نوع دوم هر ده درهم 6 مثقال و نوع سوم هر ده درهم 5 مثقال باشد بدين ترتيب هر سى درهم از سه نوع 21 مثقال مىشد و اين برابر با سكههاى رومى بود و مسلمانان موظف بودند سى درهم رومى كه 21 مثقال بود بياورند و سى درهم جديد بگيرند.
27-«المحاسن و المساوى بيهقى»ج 2 ص 232- 236 چاپ مصر- «حيوة الحيوان دميرى»چاپ سنگى ص 24با اختصار و نقل به معنى در پارهاى از جملات.
توجه:در اين داستان خوانديم كه سكههاى اسلامى در زمان امام باقر (ع) به صلاح ديد آن بزرگوار ساخته و رائجشده است و اين مطلب با آنچه در برخى از كتابها آمده است كه در زمان حضرت على (ع) در بصره به دستور آن حضرت سكههاى اسلامى زده شده و آن حضرت پايه گذار آن بوده منافاتى ندارد زيرا منظور اين است كه آغاز سكه زدن در زمان حضرت على عليه السلام بوده و تكميل و شيوع آن در زمان امام باقر عليه السلام انجام شده استبراى اطلاع بيشتر به كتاب غاية التعديل مرحوم سردار كابلى ص 16 مراجعه شود.
28-جامع الروات ج 1 ص 9
29-جامع الروات ج 1 ص 117 و 324- 325
30-الشيعة و الحاكمون ص 128
31-سفينة البحار ج 2 ص 496
32-منتهى الآمال چاپ 1372 قمرى ص 7 ج 2
33-تحفة الاحباب محدث قمى ص 351- جامع الرواة ج 2 ص 164
34-رجال كشى ص 162 چاپ دانشگاه مشهد
35-به كتابهاى:كافى ج ا ص 469 و ج 5 ص 117 و بصائر الدرجات ص 141 چاپ سنگى و تواريخ النبى و الآل تسترى ص 40 و انوار البهيه محدث قمى ص 69 چاپ سنگى مراجعه شود.
36و 37- و 38- وسائل الشيعه چاپ سنگى ج 2 ص 233 و 6 و 474
39-و 40- و 41- و 42- و 43- همان كتاب ج 2 صفحات 240 و 229 و 231 و 455 و 469.
44-فروع كافى ص 343
45-وسائل الشيعة ج 2 ص 433
رمزهاي موفقيت از نگاه امام علي عليه السلام (1)
انسان موجودي کمالجو است که براي رسيدن به اين کمال همه امکانات در اختيار او قرار گرفته است . «وسخر لکم ما في السموات وما في الارض جميعا منه»(1)؛«و آنچه در آسمانها و زمين است همه را از سوي خودش مسخر شما ساخت .»*
بيشک در اختيار گرفتن همه امکانات بدان جهت است که انسان مراتب کمال را بصورت صعودي طي کند و بيش از پيش به موفقيتهايي چه در ابعاد مادي و چه معنوي دستيابد .
براي رسيدن به اهداف و خواستههاي مورد نظر و چشيدن طعم شيرين موفقيت، شرايط و عواملي لازم است تا در سايه بکار بستن آنها، بهتر بتوان به آن اهداف دستيافت . در اين نوشتار از عواملي سخن ميگوييم که از منظر امام علي عليه السلام ما را در رسيدن به موفقيت کمک ميکند .
1-توفيق الهي
هر انساني در انجام کارها، نيازمند عنايت و توفيق از جانب خداوند عالميان است و تا لطف الهي شامل حال او نشود، موفق به انجام کارها نخواهد شد و هر کوششي بدون توفيق الهي صورت گيرد، سودي نخواهد داشت . حضرت علي عليه السلام فرمودند: «لا ينفع اجتهاد بغير توفيق; (2)کوششي که با توفيق همراه نباشد سودي ندارد .»
از سوي ديگر هر کسي براي رسيدن به هدف و آرزوي خود نيازمند راهنماست، تا در طول مسير او را همراهي کند . توفيق الهي بهترين راهبري است که انسان را به سوي خوبيها و کارهاي خدا پسندانه رهبري ميکند . به فرمايش حضرت علي عليه السلام: «لا قائد خير من التوفيق; (3)راهنمايي بهتر از توفيق وجود ندارد .»
سفراي الهي نيز خود را بينياز از توفيق الهي نميدانستند و در همه حال از خداي منان خواهان آن بودند . قرآن کريم از قول حضرت شعيب عليه السلام ميفرمايد: «وما توفيقي الا بالله»؛(4)«توفيق من جز به خدا نيست .» اميرمؤمنان علي عليه السلام نيز در پاسخ به نامهاي به معاويه فرمودند: «وما توفيقي الا بالله(5); توفيق من جز به خدا نيست .»
البته داشتن توفيق الهي نيازمند تلاش و کوشش است و تا تلاشي صورت نگيرد، خواستن توفيق الهي نه تنها پسنديده نيست، بلکه نوعي خويشتن را به سخره گرفتن است، چنان که حضرت رضا عليه السلام فرمودند: «من سال الله التوفيق ولم يجتهد فقد استهزء بنفسه؛(6)کسي که از خداوند توفيق را مسئلت نمايد، ولي کوشش نکند، خود را به تمسخر گرفته است .»
2-دينداري و تقوي
اطاعت از خداوند و دينداري، اولين پايه رستگاري است . رسول مکرم اسلام صلي الله عليه و آله همين که براي اولين بار در ميان مردم ظاهر شد و بعثتخود را آشکار کرد، فرمود: مردم! بگوييد «لا اله الا الله» تا رستگار شويد . اميرمؤمنان عليه السلام نيز از خداوند سلامت در دين را طلب مينمود و ميفرمود: «نساله المعافاة في الاديان کما نساله المعافاة في الابدان(7) از او سلامت در دين را خواهانيم آنگونه که تندرستي را از او درخواست داريم .»
دينداري و تقواي الهي از جمله عواملي است که انسان را در رسيدن به آرزوهاي دنيوي و اخروي و کسب موفقيتها کمک ميکند . علي عليه السلام در اينباره ميفرمايد: «فان تقوي الله مفتاح سداد وذخيرة معاد وعتق من کل ملکة ونجاة من کل هلکة؛(8)همانا ترس از خدا کليد هر در بسته، و ذخيره رستاخيز و عامل آزادگي از هرگونه بردگي و نجات از هرگونه هلاکت است .»
وصی به حق رسول الله امام علي عليه السلام در جاي ديگري درباره نقش تقوي و دينداري در رساندن انسان به اهداف و رفع مشکلات ميفرمايند: «فمن اخذ بالتقوي غربت عنه الشدائد بعد دنوها واحلولت له الامور بعد مرارتها وانفرجت عنه الامواج بعد تراکمها واسهلت له الصعاب بعد انصابها وهطلت عليه الکرامة بعد قحوطها وتحدبت عليه الرحمة بعد نفورها وتفجرت عليه النعم بعد نضوبها ووبلت عليه البرکة بعد ارذاذها؛(9) پس کسي که تقوا را انتخاب کند، سختيها بعد از نزديک شدنشان، از او دور گردند، و کارها پس از تلخيها براي او شيرين و امواج مشکلات پس از متراکم شدن بر طرف خواهند شد و مشکلات پس از آنکه او را وامانده کرد آسان ميشود و مجد و بزرگي از دست رفته [چون قطرات باران] بر او فرو ميبارند، رحمتبازداشته [حق] به او باز ميگردد، و نعمتها [ي الهي] پس از فرو نشستن، براي او به جوشش ميآيند و برکت تقليل يافته براي او فزوني گيرد .»
3-استفاده از فرصتها
براي هر کسي در زندگي فرصتهايي پيش ميآيد که گاه در اثر جهل و عدم آگاهي، بيتوجه از کنار آن گذر ميکند . فرصتها چون ابر بهاري در گذرند (10)و با از دست رفتن جز غصه چيزي بر جاي نميگذارند(11). اگر انسان به موقعيتهاي بدست آمده، بيشتر توجه کند و متوجه باشد که براي هر چيزي وقت مشخصي است و سرآمدي معين (12)از ثانيه ثانيههاي اين فرصتها، بيشترين و بهترين استفاده را ميکند .
استفاده بهينه از فرصتهاي بدست آمده و کار امروز را براي فردا نگذاشتن و حساسيت روي ثانيههاي عمر داشتن، از جمله عواملي است که موجب موفقيت انسان در تمامي زمينهها چه در مسائل اجتماعي - سياسي و چه مسائل معنوي ميشود .
حضرت علي عليه السلام درباره اين رمز موفقيت چندين نکته را متذکر ميشوند .
الف) ضرورت استفاده از فرصتهاي نيک
امام علي عليه السلام ميفرمايند: «کل معاجل يسال الانظار وکل مؤجل يتعلل بالتسويف؛(13)آنان که وقتشان پايان يافته خواستار مهلتند و آنان که مهلت دارند کوتاهي ميورزند .» پس آنان که هنوز حسرت فرصتهاي از دست رفته را نخوردهاند، بهوش باشند و چونان صيادي تيز بين و زبردست، اگر طالب موفقيتند لحظه لحظه فرصتهاي بدست آمده را صيد کنند .
ب) لزوم عمل در ايام فراغت و سلامت جسم
امیرمومنان حضرت علی علیه السلام فرمودند: «فليعمل العامل منکم في ايام مهله قبل ارهاق اجله وفي فراغه قبل اوان شغله وفي متنفسه قبل ان يؤخذ بکظمه؛ (14) هر کس از شما که اهل عمل استبايد عمل کند در روزگاري که مهلت دارد پيش از آنکه مرگ فرا رسد و در ايام فراغتش پيش از آنکه گرفتار شود و در ايام رهايياش پيش از آنکه گلوگاه او [به وسيله مرگ] گرفته شود .»
ج) سعي در استفاده هرچه بيشتر از فرصتها
در زندگي هر انساني، فرصتهاي اندکي پيش ميآيد که اگر خوب استفاده شود، يک عمر از آن بهره برداري ميشود . پس، از موقعيتهاي بدست آمده بايد با حداکثر توان بهره جست که غروب طلايي هر روز را فقط يک بار ميتوان تجربه کرد .
سعديا دي رفت، فردا همچنان موجود نيست
در ميان اين و آن فرصتشمار امروز را
علي عليه السلام در اينباره فرمودند: «بادروا بالاعمال عمرا ناکسا او مرضا حابسا او موتا خالسا؛(15)بسوي اعمال [نيکو بشتابيد پيش از آنکه عمرتان پايان پذيرد يا بيماري مانع شود و يا تير مرگ شما را هدف قرار دهد.»
گوهر وقتبدين تيرگي از دست مده
آخر اين در گرانمايه بهايي دارد
صرف باطل نکند عمر گرامي پروين
آنکه چون پير خرد راهنمايي دارد
فرخ آن شاخک نو رسته که در باغ وجود
وقت رستن هوس نشو و نمايي دارد(16)
4-خويشاوندان
خانواده به عنوان اولين کانوني که شخصيت انسان در آن شکل ميگيرد، داراي اهميتي خاص است . والدين که در تربيت اولاد، هسته مرکزي مجموعه عظيم خويشاوندان را تشکيل ميدهند، با الگو دهي مناسب و فراهم کردن فضايي مطلوب در خانواده، نقش بسزايي در شکلگيري و شکوفايي استعدادهاي اعضاي خانواده ايفا ميکنند . مسير خوشبختي و يا خداي نکرده عکس آن، در خانواده پيريزي ميشود که البته نقش تک تک اعضاء خانواده قابل توجه است .
مولای متقیان حضرت علي عليه السلام خويشاوندان را به بالهايي تشبيه ميکند که انسان را در صعود به اهداف عالي کمک ميکنند و در صورت نبود يا قطع رابطه با آنان، انسان در رسيدن به آرزوها و اهداف تعيين شده دچار مشکل ميشود . آن حضرت ميفرمايند: «واکرم عشيرتک فانهم جناحک الذي به تطير واصلک الذي اليه تصير ويدک التي بها تصول؛(17)خويشاوندانت را گراميدار، زيرا آنها پر و بال تو ميباشند که با آن پرواز ميکني و ريشه تو هستند که به آنها باز ميگردي و دست [نيرومند] تو ميباشند که با آن حمله ميکني.»
امیرامؤمنین امام علي عليه السلام درباره نقش اساسي اين کانون گرم در رساندن انسان به هر موفقيتي فرمودند: «ايها الناس انه لا يستغني الرجل وان کان ذا مال عن عترته ودفاعهم عنه بايديهم والسنتهم وهم اعظم الناس حيطة من ورائه والمهم لشعثه واعطفهم عليه عند نازلة اذا نزلتبه؛(18)اي مردم، انسان هر مقدار که ثروتمند باشد،ازخويشاوندان خود بينياز نيست که از او با زبان و دست دفاع کنند . خويشاوندان انسان، بزرگترين گروهي هستند که از او حمايت ميکنند و اضطراب [و ناراحتي] او را ميزدايند، و در هنگام مصيبتها، نسبتبه او پرعاطفهترين مردم ميباشند.»
5-تلاش و کوشش
براي مقابله با مشکلات و پيروزي بر آنها، ارادهاي آهنين لازم است تا انسان از نيروهاي نهفته در وجود خود، بيشترين بهره را ببرد . دست روي دست گذاشتن هنر نيست، چراکه مردان بزرگ در سايه سعي و تلاش، قلههاي پيروزي را فتح ميکنند .
سعي و تلاش از جمله عواملي است که انسان را در رسيدن به اهداف و خواستههايش کمک ميکند . امام علي عليه السلام همگان را به تلاش فرا ميخوانند و ميفرمايند: «فعليکم بالجد؛(19)بر شما باد تلاش و کوشش .» چرا که «لا يدرک الحق الا بالجد (20)حق جز با تلاش و کوشش بدست نميآيد.»
حضرت در توصيههاي خويش به فرزندشان امام مجتبي عليه السلام فرمودند: «فاسع في کدحک؛(21)نهايت کوشش را در زندگي داشته باش .» دليل اين امر اين است که عاقبت، هر جويندهاي يابنده است . «من طلب شيئا ناله او بعضه؛(22)آن کس که در تلاش و طلب چيزي باشد، يا به همه آن و يا لااقل به قسمتي از آن دستخواهد يافت .»
علي عليه السلام گاه جهتبه راه انداختن انسانها براي فعاليت و تلاش در زندگي، از تلاش و کوشش موجودات ديگر مثال ميزند تا همگان از کار و فعاليت آنها درس تلاش بگيرند و در زندگي خود جديت داشته باشند . در يکي از خطبهها، از تلاش و فعاليت مورچه سخن ميگويد: «انظروا الي النملة في صغر جثتها ... کيف دبت علي ارضها وصبت علي رزقها تنقل الحبة الي حجرها وتعدها في مستقرها، تجمع في حرها لبردها وفي وردها لصدرها؛(23)به مورچه و کوچکي چثه آن بنگريد ... که چگونه روي زمين راه ميرود و براي به دست آوردن روزي خود تلاش ميکند; دانهها را به لانه خود منتقل ميسازد و در جايگاه مخصوص نگه ميدارد، در فصل گرما براي زمستان تلاش کرده، و به هنگام درون رفتن، بيرون آمدن را فراموش نميکند .»
گاه حضرت فرزندش امام مجتبي عليه السلام را به تلاش در جهاد فرا ميخواند که «وجاهد في الله حق جهاده ولا تاخذک في الله لومة لائم؛(24)در راه خدا تا سرحد توان تلاش کن و هرگز سرزنش سرزنشگران تو را از تلاش در راه خدا باز ندارد .»
سيره عملي حضرت امير عليه السلام چه در کار و فعاليتسياسي و چه در فعاليتهاي اجتماعي، بر تلاش و کوشش استوار بود.براي هر کسي که ادعاي پيروي حضرتش را دارد لازم استبه مولايش تاسي کرده، تا آخرين توان تلاش کند تا در سايه اين تلاشها از عمر خويش بهترين استفاده را بکند و راه موفقيت را براي خود هموار گرداند.
جهد را بسيار کن، عمر اندکي است
کار را نيکو گزين، فرصتيکي است
کاردانان چون رفو آموختند
پارههاي وقتبر هم دوختند
عمر را بايد رفو با کار کرد
وقت کم را با هنر، بسيار کرد
کار را از وقت، چون کردي جدا
اين يکي گردد تباه، آن يک هبا(25)
ادامه دارد ... .
پينوشت:
*جهت اطلاع بیشتربه کتاب عزت وذلت نوشتۀ سیدعلی حسین درخشان مراجعه فرمایید.
1-جاثيه/13 .
2-غرر الحکم، شماره 4002، دفتر تبليغات اسلامي قم، 1366، چاپ اول .
3-بحار الانوار، علامه مجلسي، ج1، ص94، حديث 34 .
4-هود/88 .
5-نهج البلاغه، نامه 28 .
6-بحار الانوار، ج75، ص356، حديث 11 .
7-نهج البلاغه، خطبه 99 .
8-همان، خطبه 230 .
9-همان، خطبه 198 .
10-الفرصة تمر مر الصحاب فانتهزوا فرص الخير; فرصتها همچون عبور ابرها ميگذرد، بنابراين فرصتهاي نيک را غنيمتبشماريد . » (نهج البلاغه، حکمت 21)
11-اضاعة الفرصة غصة; از دست دادن فرصت غمانگيز است .» (نهج البلاغه، حکمت 118)
12-فان لکل شيء مدة واجلا; هر چيزي وقت مشخصي دارد و سرآمدي معين .» (همان، خطبه 190)
13-نهج البلاغه، حکمت 285 .
14-همان، خطبه 86 .
15-همان، خطبه 230 .
16-پروين اعتصامي .
17-نهج البلاغه، نامه 31 .
18-همان، خطبه 23 .
19-همان، خطبه 230 .
20-همان، خطبه 29 .
21-همان، نامه 31 .
22-همان، حکمت 386 .
23-همان، خطبه 185 .
24-همان، نامه 31 .
25-پروين اعتصامي .
حج از ديدگاه امام علي علیه السلام
حضرت علي عليه السلام در رابطه با فلسفه و ره آورد حج كلام زيبايي دارندو حج را مظهر تواضع انسان در مقابل خداوند مي دانند و مي فرمايند : خدا , حج خانه ي محترم خود را بر شما واجب كرد , همان خانه اي كه آن را قبله گاه انسان ها قرار داده اند كه چونان تشنگان به سوي آن روزي مي آورند و همانند كبوتران به آن پناه مي برند. خداي سبحان كعبه را مظهر تواضع بندگان در برابر عظمت خويش و نشانه اعتراف آنان به بزرگي و قدرت خود قرار داد و در ميان انسانها , شنوندگاني را برگزيد كه دعوت او را براي حج , اجابت كنند و سخن او را تصديق نمايند و پاي بر جايگاه پيامبران الهي نهند , همانند فرشته گاني كه برگرد عرش الهي طواف مي كنند و سودهاي فراوان در اين عبادتگاه و محل تجارت زائران به دست آورند و به سوي وعده گاه آمرزش الهي بشتابند. خداي سبحان , كعبه را براي اسلام , نشانه ي گويا و براي پناهندگان , خانه ي امن و امان قرار داد. اداي حق آن را واجب كرد و حج بيت الله را واجب شمرد و بر همه ي شما انسان ها مقرر دشات كه به زيارت آن برودي »(2)
آنحضرت از قول باريتعالي مي فرمايد : « و (خداوند) فرمود آن كس كه توان رفتن به خانه ي خدا را دارد،حج بر او واجب است و آن كس كه انكار كند , خداوند از همه ي جهانيان بي نياز است »(3)
همچنين آن حضرت در رابطه با فلسفه حج مي فرمايند:«آيا مشاهده نمي كنيد كه همانا خداوند سبحان , انسانهاي پشين از آدم (علیه السلام ) تا آيندگان اين جهان را با سنگ هايي در مكه آزمايش كرد كه نه زيان مي رسانند و نه نفعي دارند,نه مي بينيد و نه مي شنويد اين سنگها را خانه ي محترم خود قرارداده و آن را عامل پايداري مردم گردانيد. سپس كعبه را در سنگلاخ ترين مكانها , بي گياه ترين زمينها و كمترين دره ها , در ميان كوه هاي خشن , سنگ ريزه هاي فراوان و چشمه هاي كم آب , و آبادي هاي از هم دور قرار داد , كه نه شتر , اسب و گاو و گوسفند , هيچ كدام در آن سرزمين رفاه ندارند. سپس آدم (ع ) و فرزندانش را فرمان داد كه به سوي كعبه باز گردند. تا مردم با عشق قلبها , به سرعت از ميان فلات و دشتهاي دور , و از درون شهرها , روستاها , دره هاي عميق , و جزاير از هم پراكنده ي درياها به مكه روي مي آورند , شانه هاي خودر ا بجنبانند , گرداگرد كعبه لااله الاالله بر زبان جاري مي سازند و اطراف خانه طواف كنند , و با موهاي آشفته , بدنهاي پرگردوغبار در حركت باشند لباسهاي خود را كه نشانه ي شخصيت هر فرد است درآورند , و با اصلاح كردن موهاي سر , قيافه ي خود را تغيير دهند , كه آزموني بزرگ و امتحاني سخت و آزمايشي آشكار است براي پاكسازي و خالص شدن , كه خداوند آن را سبب رحمت و رسيدن به بهشت قرار داد. اگر خداوند خانه ي محترمش و مكانهاي انجام مراسم حج را در ميان باغها و نهرها , و سرزمينهاي سبز و هموار , و پردرخت و ميوه , مناطقي آباد و داراي خانه ها و كاخهاي بسيار , و آبادي هاي به هم پيوسته , در ميان گندمزارها , و باغهاي خرم و پرگل و گياه , داراي منازلي زيبا و پرآب , در وسط باغستاني شادي آفرين , و جاده هاي آباد قرار مي داد , به همان اندازه كه آزمايشي ساده بود , پاداش نيز سبك تر مي شد , اگر پايه هاي و بنيان كعبه , و سنگهايي كه در ساختمان آن به كار رفته از زمرد سبز , و يا ياقوت سرخ , وداراي نور و روشنايي بود , دل ها ديرتر به شك و ترديد مي افتادند , و تلاش شيطان بر قلبها كمتر اثر مي گذاشت , و وسوسه هاي پنهاني او در مردم كارگر نبود. در صورتي كه خداوند بندگان خود را با انواع سختي ها مي آزمايد , و با مشكلات زياد به عبادت مي خواند , و به اقسام گرفتاريها مبتلا مي سازد تا كبر و خودپسندي را از دلهايشان خارج كند , و به جاي آن فروتني آورد و درهاي فضل و رحمتش را به رويشان بگشايد و مسائل عفو و بخشش را به آساني در اختيارشان گذارد. »
رسيدگي به امور حاجيان در مراسم حج
امام اول شيعيان جهان ازجمله مسايل مهم مسئولان امور حج را رسيدگي به امور حاجيان در مراسم حج برمي شمارند به نحوي كه در يكي از نامه هاي خود به يكي از مسئولان مي نويسند:« براي مردم , حج را به پاي دار , و روزهاي خدا را به يادشان آور. در بامداد و شامگاه در يك مجلس عمومي با مردم بنشين , آنان كه پرسش هاي ديني دارند با فتواها آشايشان بگردان , تا آگاه را آموزش و بده و با دانشمندان به گفت وگو بپرداز. جز زبانت چيز ديگري پيام رسالت با مردم , و جز چهره ات در باني وجود نداشته باشد و هيچ نيازمندي را از ديدار خود محروم مگردان . زيرا اگر در آغاز از درگاه تو رانده شود,گرچه در پايان حاجت او بر آورده شود , ديگر تو را نستايد,در مصرف اموال عمومي كه دردست تو جمع شده است,انديشه كن و آن را به عيال مندان وگرسنگان پيرامونت ببخش,و به مستمندان و نيازمنداني كه سخت به كمك مالي تو احتياج دارند برسان,و مازادرا نزد ما بفرست تا در ميان مردم نيازمندي كه دراين سامان هستند تقسيم گردد.(4) آن حضرت در نامه اي از نامه هاي خود در تاكيد بر رفع نيازهاي حجاج مي نويسد:«به مردم كه مكه فرمان ده تا از هيچ زائري در ايام حج اجرت مسكن نگيرند , كه خداي سبحان فرمود:عاكف و بادي در مكه يكسانند (عاكف يعني اهل مكه و بادي يعني زائراني كه از ديگر شهرها به حج مي آيند).خدا ما و شما را به آنچه دوست دارد توفيق عنايت فرمايد.(5)
پی نوشت ها:
1ـ نامه ي 47 نهج البلاغه
2ـ خطبه 1 بند 8 نهج البلاغه
3ـ خطبه 1 بند 8 نهج البلاغه
4ـ بند 1 نامه 67 نهج البلاغه
5ـ بند 2 نام 67 نهج البلاغه
آموزههای اخلاقی خانواده در مکتب تربیتی فاطمه علیها السلام![]()
![]()

الگوبرداري از سيرهي حضرت فاطمه زهرا(س)، بهترين طريق معرفت به خطوط اساسي خانوادهي آرماني است. مكتب فاطمي(س) به لحاظ تعالي برقراري اتحاد عقل عملي با عقل نظري، اين قابليت را دارد كه با مراجعه به آن بتوان به معارف جزئي در پرتو معارف كلي دست يافت و در همهي امور زندگي از آن بهره جست. نوشتار حاضر، در راستاي شناخت مهمترين عوامل تحكيم خانواده، ابتدا مقدمات و مباني آن را در سنت و نگرش حضرت زهرا(س) به بحث ميگذارد و به مباحثي همچون بينش توحيدي فاطمه (س) نسبت به خانواده، بر صواب بودن مقدمات ازدواج و اعتماد و اطمينان به دوام ازدواج ميپردازد و سرانجام در بيان عوامل تحكيم خانواده در جلوههاي رفتاري و گفتاري حضرت زهرا(س)، مسائلي از قبيل تدبير در حسن سلوك با همسر، حمايت و دفاع از همسر، حفظ مراتب حجاب، تقسيمكار در خانواده و... را مورد بحث قرار ميدهد
هیچ کس را توان معرفت زهرای مرضیه سلام الله علیها نبوده و نیست، جز پروردگار هستی و خاصان اولیای او، که بلندای شناخت او، پرندهای تیزپرواز میطلبد رها شده از تمامی قیدها و بندها . که فاطمه سری است از اسرار الهی .
بزرگ بانوی بی نظیرعالم هستی به عنوان برترین زنان عالم همواره در کلام حضرات معصومانعلیهم السلام به ویژه پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم مورد توجه و عنایتخاص بوده است; گاهی از او به عنوان برترین زنان عالم و گاهی به عنوان برترین زنان بهشتی یاد شده است .
نقل شده است که در آخرین لحظههای زندگانی رسول مکرم اسلامصلی الله علیه وآله، فاطمهعلیها السلام به شدت گریه میکرد . پیامبر رحمت وقتی صدای گریه دختر خود را شنید او را به نزدیک خود فرا خوانده مطالبی را آهسته به او منتقل فرمود . که در آن شدت گریه، تبسمی بر لبان فاطمه نشست . بعدها وقتی سبب آن خنده را میان گریه پرسیدند فرمود: «فبکیت البکاء الذی رایت فلما رای حزنی سارنی الثانیة فقالصلی الله علیه وآله: یا فاطمه اما ترضین ان تکونی سیدة نساء العالمین؟ فضحکت»(1)
وقتی حال رسول خدا را آنچنان دیدم گریستم، گریهای که دیدید . وقتی پدرم حزن و اندوه مرا مشاهده فرمود، دوباره با من نجوا کرد و فرمود: ای فاطمه آیا راضی و خشنود نیستی که سید و بزرگ زنان جهانیان باشی؟ پس خندیدم و شاد شدم .
در روایت دیگری نقل شده است که حضرت فاطمه فرمود: در لحظههای آخر زندگانی وقتی پدرم صدای گریه من را شنید فرمود: «یا بنیة انه لیس احد من نساء العالمین اعظم رزیة منک فلاتکونی من ادنی امراة صبرا انک سیدة نساء اهل الجنة.(2)
«دخترم! هیچ کدام از زنان جهان ارزش و مقام تو را ندارند . پس در صبر و بردباری همانند کمترین زنان نباش; زیرا تو سید و بزرگ زنان بهشتی »
با توجه به دو روایت فوق، فاطمه زهرا به عنوان برترین زنان عالم هستی همواره به عنوان الگویی برتر مطرح بوده و هست که ابعاد وجودی آن بزرگوار فراتر از حضور در زمان و مکانی خاص است . به این عنوان که فضایل اخلاقی انسان هرگز اسیر زمان و مکان نمیشود . این الگوی فضیلتبرای همیشه تاریخ، شایستگی پیروی و متابعت را داراست . فراگیری درس زندگی در مکتب انسانساز این بانوی نمونه، توفیقی بس ارجمند و بزرگ است که هرکس را نصیب نمیشود . تنها کسانی لیاقتحضور در این وادی عشق را دارند که جان خویش را سرشار از محبت او و فرزندانش کرده باشند .
شاه رسل چو فاطمه گر دختری نداشت
بی شبهه آسمان حیا اختری نداشت
گر خلقتبتول نمیکرد کردگار
در روزگار شیر خدا همسری نداشت
از این دو هر یک ار نه به هستی قدم زدی
آن یک به راستی زنی، این شوهری نداشت
ما نیز بیاییم وضوی حضور گرفته، رو به قبله با فروتنی کامل زانوی ادب زده جرعهای از این کوثر بیپایان به کام جان بریزیم:
آموزههای اخلاقی ازدواج
1-مشورت با دختر
در ازدواج، دو نظر مشترکا میتوانند سعادت دنیا و آخرت را تامین نماید: یکی نظر شخصی خود دختر است که خداوند اراده و اختیار به او داده تا خود در سرنوشتخود تصمیم بگیرد و دیگر رای و نظر والدین، به ویژه پدر، به عنوان شخصی با تجربههای ارزشمند همراه با دلسوزی برای پاره تن خود . هرگاه این دو نظر در تعامل با یکدیگر قرار گیرد میتواند، ثمرهای بس شیرین و سعادتبخش داشته باشد و سر بر تافتن از هریک پیامدهای ناگواری در پی دارد .
پیامبر بزرگ اسلامصلی الله علیه وآله همواره این اصل مهم تربیتی یعنی مشورت و تبادل افکار با دختر را به دقت رعایت میکرد و به امت اسلامی نیز سفارش میفرمود تا از ظلم و ستم دوران جاهلیت دوری گزینند و پدران و مادران بدون مشورت و رضایت دختران در امر ازدواج اقدامی نکنند .
در همین راستا، آن حضرت در ازدواج فاطمهعلیها السلام با امام علیعلیه السلام به مشورت و تبادلنظر با دخترش روی آورد و فرمود: «دخترم فاطمه! پسر عمویت علیعلیه السلام از تو خواستگاری نموده است . پاسخ تو چیست؟ «فاطمهعلیها السلام به پدر احترام میکند که نظر شما چه میباشد؟
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «اذن الله فیه من السماء» ; خدا از آسمان در این ازدواج اجازت فرمود .
فاطمهعلیها السلام گفت: «رضیتبما رضی الله لی و رسوله» ; خشنودم به آنچه که خدا و پیامبر او برای من رضایت دادند(3)
دختران و پسران جوان ما به خوبی میدانند که ازدواج با چه کسانی مورد رضایتخداوند و پیامبر اوست و در مقابل، خداوند و پیامبرصلی الله علیه وآله با ازدواج با چه کسانی مخالف و ناراضی هستند .
2-احترام به نظر پدر
از آنجا که هیچ پدر و مادری نیست که آرزوی خوشبختی و سعادت فرزندان خود را نداشته باشد، از اینرو دختران و پسران نباید در خیرخواهی آنان تردید کنند و نظر آنان را نادیده بگیرند .
حضرت زهراعلیها السلام پس از مشورت پدر با او، به پدر احترام نموده رای و نظر پدر را محترم شمرد و
سپس عرض کرد: «یا رسولالله انت اولی بماتری»(4)«ای رسول خدا تو از من سزاوارتری که اظهارنظر کنی .»
البته، والدین نیز وقتی ببینند پسر یا دختر در انتخاب خود خطا نکردهاند و مورد مناسبی را برگزیدهاند نظر خود را بر آنها تحمیل نمیکنند .
3-پایبندی به ارزشهای والای انسانی
از آنجایی که پایه تربیت انسانهای نسلهای آینده، در امر مقدس ازدواج گذاشته میشود، توجه و پایبندی به ارزشهای انسانی و اخلاقی از اساسیترین اموری است که مورد توجه دختر و پسر قرار میگیرد . سلامت جسم و جان و دین و ایمان، از مهمترین مسائل در این زمینه است . به همین دلیل، وقتی بزرگان و ثروتمندان قریش به خواستگاری آن حضرت آمدند، جواب رد شنیدند . ولی وقتی علیعلیه السلام ایمان مجسم، که به ظاهر مال و ثروتی از دنیا نداشت، ولی از عظمت و بزرگی روح برخوردار بود، به خواستگاری زهراعلیها السلام آمد، آن بزرگوار جواب مثبت داد .
4-حالات معنوی و توجه به آفریدگار هستی
شب ازدواج و آغازین لحظههای شروع یک زندگی نوین برای هر زن و مردی شیرین و خاطرهانگیز است، ولی متاسفانه برخی این لحظههای شیرین را به انواع گناه و معاصی میآلایند و میپندارند که هرگونه زشتیها و مفاسدی میتواند مجاز باشد . غافل از اینکه، وقتی آغاز زندگی مشترک و فصل جدید حیات با گناه و نافرمانی خدا آغاز شود، ثمراتی بس تلخ و رنجآور و فرجامی ناخوشایند خواهد داشت . و فراموش نمیشود که در مواقع حساس امتحانات الهی سخت و دشوارتر از زمانهای عادی است، البته، دختران و پسرانی که در نگاه خود به آیندهای سعادتمند فکر میکنند، حتی الامکان از فراهم شدن زمینه گناه جلوگیری میکنند .
حال ببینیم کاملترین الگوی بانوان جهان در آن شب خاطرهانگیز چه حالاتی داشت؟
نقل شده است در شب ازدواج، حضرت علیعلیه السلام همسرگرامی خود را نگران و گریان دید; پرسید: چرا ناراحتی؟ پاسخ داد: «تفکرت فی حالی و امری عند ذهاب عمری و نزولی فی قبری فشبهت دخولی فی فراشی بمنزلی کدخولی الی لحدی و قبری فانشدک الله ان قمت الی الصلاة فنعبد الله تعالی هذه اللیلة . . .» ; درباره حال و رفتار خویش تفکر کردم، به یاد پایان عمر خویش و منزلگاه دیگر به نام قبر افتادم که امروز از خانه پدر به خانه شما منتقل شدم و روزی دیگر از اینجا به طرف قبر و قیامتخواهم رفت .
در این آغازین لحظههای زندگی، تو را به پروردگار سوگند میدهم که بیا تا به نماز بایستیم تا باهم در این شب خدا را عبادت کنیم.(5)
و به راستی زندگی که اینگونه آغاز شد، ارزش آن را دارد که ثمرات آن بهترین و گرانبهاترین انسانها باشد که در تاریخ بشری بیمانند و نزد خداوند گرانترین باشند
آداب همسرداری
1-مقدم داشتن همسر بر خود
وقتی زن و مرد به عقد یکدیگر در آمدند خداوند محبت آن دو را به دل یکدیگر میاندازد . گویی یک روح در دو بدن میشوند . و از این پس، برای گرمتر کردن کانون خانواده به نکات فراوانی میبایست توجه شود . از جمله آنها ایثار و از خودگذشتگی است; به این معنا که برای تامین و تداوم سعادت خانواده دیگری را بر خود مقدم داشته، برخی از حقوق خود را نادیده بگیرد .
در یکی از روزها، صبحگاهان امام علیعلیه السلام به همسر عزیزش فرمود: فاطمه جان! آیا غذایی داری تا از گرسنگی بیرون آیم؟ فاطمه پاسخ داد: نه . به خدایی که پدرم را به نبوت و شما را به امامتبرگزید سوگند، دو روز است که در منزل غذایی کافی نداریم، آنچه بود به شما و فرزندانم دادم و خود ازغذای اندک موجود، استفاده نکردم . امام با تاسف فرمود: فاطمه جان! چرا به من اطلاع ندادی تا به دنبال تهیه غذا بروم؟ .
فاطمهعلیها السلام فرمود: «یا ابا الحسن انی لاستحیی من الهی ان اکلف نفسک ما لا تقدر علیه .» «ای ابا الحسن! من از پروردگار خود حیا میکنم که چیزی را که تو بر آن توان و قدرت نداری، از تو درخواست نمایم .»(6)
2-تقسیم کار در زندگی
یکی از عوامل شادابی و تکامل خانوادهها تعیین حدود مسؤولیت افراد در خانواده است . البته، تعیین این مسؤولیتها بنابر شایستگیها و توانمندیهایی است که خداوند در انسان به ودیعه نهاده است . با تقسیم کار، عدالت اجتماعی در محیط خانواده سعادت میآفریند و زن را از دخالت در اموری که سزاوار نیستباز میدارد .
امام باقرعلیه السلام فرمود: حضرت فاطمهعلیها السلام کارهای منزل را با حضرت علیعلیه السلام اینگونه تقسیم کردند: خمیر کردن آرد و تمیز کردن و جارب زدن منزل به عهده فاطمه باشد و کارهای بیرون منزل از قبیل جمعآوری هیزم و مواد اولیه غذایی را علیعلیه السلام انجام دهد .
امام صادقعلیه السلام فرمود: این تقسیم کار با اشاره رسول خداصلی الله علیه وآله انجام گرفت، آنگاه که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: کارهای داخل منزل را فاطمهعلیها السلام و کارهای بیرون منزل را علیعلیه السلام انجام دهد . حضرت زهرا با خوشحالی فرمود: «فلا یعلم ما داخلنی من السرور الا الله باکفائی رسول الله تحمل رقاب الرجال .» (7)«جز خدا کسی نمیداند که از این تقسیم کار تا چه اندازه خوشحال شدم; زیرا رسول خدا مرا از انجام کارهایی که مربوط به مردان استبازداشت .» و شاید خوشحالی آن حضرت از این جهتبود که از برخورد با نامحرم به دور خواهد ماند، چه اینکه کار کردن غیرضروری زنان و اختلاط زنان با مردان با روح تقوا بیگانه است . در روایتی دیگر آن حضرت در پاسخ پدر بزرگوارشان که پرسیده بود: در کدام لحظه زن به خداوند نزدیکتر است؟ فرمود: «ادنی ما تکون من ربها ان تلزم قعر بیتها . . »(8) «نزدیکترین حالات زن به خداوند زمانی است که در خانه خود میماند .»
البته، روشن است در مواردی خروج زن از خانه ضرورت پیدا میکند . مثل مواردی که آن بانوی بزرگوار برای دفاع از حقوق غصب شده خود و شوهرش به مسجد یا دارالخلافه رفت و یا امور ضروری دیگر و . . .
و آنچه از آن مذمتشد، بیرون رفتنهای غیرضروری دختران و زنان است که قطعا پیامدهای ناگواری به دنبال خواهد داشت و متاسفانه امروزه بسیار شاهد اینگونه امور هستیم .
3-رعایت ادب و احترام نسبتبه همسر
در روایتی آمده است آن حضرت ملاک و معیار ارزشمندی انسان را در مهربانی با همسر و نرمی با دیگران ذکر کرده است:
«بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرمتر و مهربانتر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با زنان خود مهربان و بخشندهاند .»(9)
و آنگاه که میخواهد شدت علاقه و وفاداری خود را به شوهر مظلومش ابراز نماید میفرماید: «علیجان! جانم فدای تو، و جان و روح من سپر بلاهای جان تو، ای اباالحسن! همواره با تو خواهم بود، اگر تو در خیر و نیکی به سر میبری با تو خواهم زیست و یا اگر در سختی و بلاها گرفتار شدی باز هم با تو خواهم بود .» (10)
به خلاف عشقهای ظاهری و دروغین، که تنها در هنگام عافیت و شادی ابراز میشود، نه در هنگام مشکلات و ناراحتیها .
4-تحمل مشکلات و سختیها
الف . تحمل گرسنگی:
پیامبرگرامی اسلامصلی الله علیه وآله روزی وارد منزل فاطمهعلیها السلام شد و فرمود: دخترم در چه حالی و چگونه زندگی میکنی؟ پاسخ شنید: «درد و گرسنگی بیتابم کرده و هر لحظه رو به فزونی است و غذایی ندارم تا رفع گرسنگی کنم» رسول اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «دخترم آیا راضی نیستی که بزرگ زنان جهانیان باشی؟» (11)
برهنه پا و سر انند در ولایت عشق
که قوتشان همه جوع است و جامه عریانی
ب . تحمل کمبودهای زندگی
ای خوش آنان که دل از غیر تو پرداختهاند
در همه عمر بجز مهر تو نشناختهاند
جان فدای سر آن طرفه حریفان که زشوق
نقد هستی همه در پای تو در باختهاند
نازم آنان که چو عنقا زنهانخانه عشق
رایت فقر بر این نه فلک افراختهاند
حضرت زهراعلیها السلام روزی در خدمت پدر از مشکلات زندگی و کمبودهای رفاهی سخن به میان آورد و فرمود: «ای رسول خدا من و پسر عمویم چیزی از وسایل رفاهی نداریم، مگر پوست گوسفندی که شبها بر روی آن میخوابیم و روزها بر روی آن شتر خود را علف میدهیم .»
رسول اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «دخترم صبر و تحمل داشته باش، زیرا موسی بن عمران ده سال با همسرش زندگی کرد و فرشی جز یک قطعه عبای قطوانی نداشتند .» (12)
لازم به یادآوری است همسرانی که امور رفاهی فراوانی به شوهران خود تحمیل میکنند، غافلند از اینکه تواناییهای انسان حد و مرزی دارد و اگر شخص نتوانست از راه مشروع توقعات همسرش را برآورده کند به ناگزیر از راههای نامشروع آنها را تامین مینماید و چه خسارتی از این بزرگتر که زن با توقعات نابجای خود، پای اموال شبههناک و حرام را به خانه خود باز نماید . البته، فلسفه این سادهزیستی را در حکایت زیر به خوبی میتوان دریافت:
«سلمان فارسی میگوید: روزی حضرت زهراعلیها السلام را دیدم که چادری وصلهدار و ساده بر سر دارد . در شگفتی ماندم و گفتم: عجبا دختران پادشاه ایران و قیصر روم بر کرسیهای طلایی مینشینند و پارچههای زرینتبه تن میکنند، و این دختر رسول خداست که نه چادرهای گرانقیمتبر سردارد و نه لباسهای زیبا!
حضرت فاطمهعلیها السلام پاسخ داد: «ای سلمان! خداوند بزرگ، لباسهای زرین و تختهای طلایی را برای ما در روز قیامت ذخیره کرده است »(13)
اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد
اگر به آب ریاضتبرآوری غسلی
همه کدورت دل را صفا توانی کرد
زجایگاه هوس گر برون نهی گامی
نزول در حرم کبریا توانی کرد
و گر زهستی خود بگذری یقین میدان
که عرش و فرش و فلک زیر پا توانی کرد .
پینوشتها:
1-علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 37، ص 67 و ج 43، ص 51
2-شیخ صدوق، کمالالدین، ص 262
3-محمد دشتی، نهج الحیاة، ص 28
4-بحارالانوار، ج 43، ص 99
5-محمد دشتی، نهجالحیاة، ص 35
6-بحارالانوار، ج 37، ص 103 و ج 93، ص 147
7-وسایلالشیعه، ج 14، ص 123
8-بحارالانوار، ج 43، ص 92
9-نهجالحیاة، ص 157
10-همان، ص 147
11-بحارالانوار، ج 43، ص 37
12-نهج الحیاة، ص 297
13-بحارالانوار، ج 8، ص 303
جهت اطلاع بیشتر رجوع کنیدبه کتاب انوارالهی نوشته سیدعلی حسین درخشان
زندگانى محبوبۀ الهی (ع) در خانه ولی خدا![]()

«زشتى اين جهان را ديدى و خود را از دنيا بريدی»![]()
زندگانى زهرا (ع) در خانه شوهر نمونه است،چون سراسر زندگانى او نمونه است،چون خود او نمونه است،چون شوى او،پدر او و فرزندان او نمونهاند.نمونه مسلمانهايى آراسته بفضيلت و خوى انسانى.انسانهائى كه از ميان مردم،برمىخيزند،با مردم زندگى مىكنند،چون ديگر مردم راه مىروند،مىخورند،مىپوشند،اما از آن سوى اين غريزهها سرشتى دارند،برتر از فرشته،سرشتى پيوسته بخدا.انسانهائى كه درد ديگران را دارند،يا درد مردم را مىدانند و مىكوشند تا با رفتار و كردار خود درمان بخش آنان باشند و اگر نتوانند در تحمل رنج و دشوارى با ايشان شريك شوند.و گاه درد مىكشند تا ديگران درمان يابند.چنين كسان طبيبان الهى و شاگردان حقند و بحق مصداق كامل اين بيت كه:
كل يريد رجاله لحياته×يا من يريد حياته لرجاله(1) برترى را در بزرگى روح مىدانند نه در پروردن تن و آنچه تن بدان نيازمند است،و اگر به تن زندهاند براى آنست كه زندگى درست را بديگران بياموزند.
بآنها مىگويند هنگامى كه با مردم زندگى مىكنى ديگر تو نيستى.اين مردمند كه بايد براى خدمت آنان زنده بمانى.در انسان دوستى تا آنجا پيش مىروند كه مىگويند چگونه سير بخوابم و در دور دستترين نقطهها انسانى گرسنه پهلو بر زمين نهد. (2) زهرا (ع) پرورده چنين مدرسهاى است.نو عروسى كه جهاز او بهاى يكى زره به قيمت چهار صد درهم و اثاث البيت وى چند كاسه و كوزه سفالين باشد،پيداست كه در خانه شوى چگونه بسر خواهد برد.
اكنون فاطمه (ع) آماده رفتن بخانه شوهر است.پدرش آخرين درس را بدو مىدهد.او پيش از اين،درسهائى نظير اين درس را آموخته است.اما درسهاى اخلاقى بايد پى در پى تكرار شود تا با تمرين عملى بصورت ملكه نفسانى در آيد هر چند او نيازى به تمرين ندارد،اما هر چه باشد انسان است،و با زنان خويشاوند و همسايه در ارتباط:
- دخترم به سخنان مردم گوش مده!مبادا نگران باشى كه شوهرت فقير است!فقر براى ديگران سرشكستگى دارد!براى پيغمبر و خاندان او مايه فخر است.
-دخترم پدرت اگر مىخواست مىتوانست گنجهاى زمين را مالك شود.اما او خشنودى خدا را اختيار كرد!
دخترم اگر آنچه را پدرت مىداند مىدانستى دنيا در ديدهات زشت مينمود(3)
من در باره تو كوتاهى نكردم!ترا به بهترين فرد خاندان خود شوهر دادهام!شوهرت بزرگ دنيا و آخرتست.(4)
خدايا فاطمه از من است و من از اويم!خدايا او را از هر ناپاكى بركنار بدار!
رسول خدا سه روز پس از عروسى بديدن دخترش مىرود.درباره زن و شوهر دعا مىكند.ديگر بار فضيلتهاى على (ع) را بر مىشمارد و بخانه بر مىگردد.اما چنان مىنمايد كه دورى دختر را، حتى در اين مسافت كوتاه نمىتواند تحمل كند.سالهاست فاطمه شب و روز در كنارش بوده است.او علاوه بر آنكه دخترش بود،ياد خديجه را براى او زنده نگاه ميداشت.
خانهاى پر از مهر
زندگى مشترك على عليهالسلام و فاطمه زهرا عليهاالسلام در خانهاى ساده اما پر از نور و مهر آغاز شد. ياد خدا چلچراغ خانه آنها بود و غير از رضايت حضرت حق خواسته ديگرى آنها را به خود مشغول نكرد. زهرا عليهاالسلام رازدار على عليهالسلام بود و على عليهالسلام پناهگاه فاطمه عليهاالسلام ؛ تا آنجا كه حضرتش با نگاهى به زندگى خويش فرمود: «هيچ گاه فاطمه از من نرنجيد و او نيز هرگز مرا نرنجاند. او را به هيچ كارى مجبور نكردم و او نيز مرا آزردهخاطر نساخت. در هيچ امرى، قدمى برخلاف ميل باطنى من برنداشت و هرگاه به چهرهاش نگاه مىكردم، تمام غصههايم برطرف مىشد و دردهايم را فراموش مىكردم». آن حضرت در جايى ديگر مىفرمايد: «به خدا قسم هرگز كارى نكردم كه فاطمه خمشگين شود؛ اونيز هيچ گاه مرا خشمگين نكرد.»
خانه گِلى و گُلهاى ياس
فاطمه زهرا عليهاالسلام و همسر بزرگوارش، زندگى را در خانهاى گِلى آغاز كردند، اما زيباترين گلهاى ياس در همان خانه پرورش يافتند. حضرت امام خمينى رحمهالله با اشاره به اين مطلب مىفرمايد: «يك كوخ چهار ـ پنج نفرى در صدر اسلام داشتهايم و آن، كوخ فاطمه زهرا عليهاالسلام است. بركات اين كوخ چند نفرى آنقدر زياد است كه عالم را از نورانيت پر كرده است. كوخنشينان اين كوخ محقر، در مراتب معنوى آن قدر بالا بودند كه دست ملكوتىها هم به آنها نمىرسد. جنبههاى تربيتى اين كوخ، آن قدر والا بوده است كه همه بركات در بلاد مسلمين، خصوصا در مثل بلاد ما، همه از بركات آنهاست.»
همسران نمونه
سراسر زندگى مشترك امام على عليهالسلام و حضرت زهرا عليهاالسلام ، سرشار از مشقهاى نيكوست. مقام معظم رهبرى، در تحليلى زيبا، از نقش حضرت زهرا عليهاالسلام در فعاليتهاى تأثيرگذار همسرش چنين ياد مىكنند: «در طول ده سالى كه پيامبر در مدينه بود، حدود نه سال، جنگهاى كوچك و بزرگى ذكر كردهاند (حدود شصت جنگ اتفاق افتاده)، در اغلب آنها اميرالمؤمنين هم بوده است. حالا شما ببينيد، او [حضرت زهرا عليهاالسلام [خانمى است كه در خانه نشسته و شوهرش مرتب در جبهه است و اگر در جبهه نباشد، جبهه لنگ مىماند... از لحاظ زندگى هم وضع رو به راهى ندارند... در حالى كه دخترِ رهبر است، دختر پيامبر است، يك نوع احساس مسئوليت هم مىكند.
ببينيد انسان چه روحيه قوىاى بايد داشته باشد تا بتواند اين شوهر را تجهيز كند، دل او را از وسوسه اهل و عيال و گرفتارىهاى زندگى خالى كند، به او گرمى بدهد، بچهها را به آن خوبى تربيت كند... فاطمه زهرا عليهاالسلام اينگونه خانهدارى، شوهردارى و كدبانويى كردند و اينطور محور زندگى فاميل ماندگار در تاريخ قرار گرفتند
پىنوشتها:
1-همگان ديگر كسان را براى خود مىخواهند جز تو كه خود را براى ديگر كسان مىخواهى. (متنبى.ديوان ص 190 ج 3) .
2-نگاه كنيد به نامه امير المؤمنين على عليه السلام به عثمان بن حنيف (نهج البلاغه ص 50 ج 4) .
3-كشف الغمة ج 1 ص 363.
4-همان كتاب 351.
جهت اطلاع بیشتر رجوع کنیدبه کتاب انوارالهی نوشته سیدعلی حسین درخشان
در نظام معرفتي عرفان، تناكح و زوجيت در همة مراتب كلي وجود محقق
ميشود. پيوند بين مظاهر جلال و جمال در همه گسترة هستي، از عالم
ناسوت تا عالم لاهوت، ساري و جاري است و نكاح برحسب هريك از اين
عوالم، معناي خاصي همراه با ظهورات و ثمراتي، متناسب با آن عوالم پيدا
ميكند. تناكح دو وجود علوي و فاطمي، به عنوان مظاهر تامّ اسماي جلال
و جمال، نورانيترين نكاح در همة عوالم است و پيوند اين دو دريا،
مصداق كريمه «مرجالبحرين يلتقيان» والاترين ثمرات را تقديم جهان
هستي نموده است
ادامه مطلب...
خدمت در سیره و سخن جواد الائمه علیهالسلام
درنگى در مفهوم خدمت
اگر عبادت بزرگترین فلسفه آفرینش است كه: «و َما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالاِْنْسَ اِلاّ لِیَعْبُدُونِ»(1) ؛ «جن و انسان را خلق نكردم، مگر به خاطر این كه عبادتم كنند»، برگزیدگان الهى، عابدترین بندگان خدا خواهند بود و اگر از والاترین مظاهر عبادت، «خدمت به خلق» است كه: «مَنْ سَعى فى حاجَةِ اَخیهِ الْمُؤْمِنِ فَكَأَنَّما عَبَدَاللهَ تِسْعَةَ آلافِ سَنَةٍ صائِما نَهارَهُ قائِما لَیْلَهُ؛(2) هر فردى كه در برآوردن نیاز برادر مؤمنش تلاش كند، گویا نُه هزار سال خداوند را عبادت كرده، در حالى كه روزها را روزهدار و شبها را شب زندهدار بوده است.» برگزیدگان الهى، انبیا و معصومان، خدمتگزارترین افراد به مردم خواهند بود؛ زیرا آنان اسوه و شاخصاند و درخت كمال در وجودشان به بالندهترین شكل سر به فلك كشیده است.
آیه الهى خطاب به پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله را به یاد آوریم كه مىفرماید: «وَاخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ»(3)؛ پر و بال خود را براى مؤمنانى كه پیرو تو هستند، بگستران.» واژه «خفض جناح» كه سه بار در قرآن كریم به كار رفته است، به كنایه از كمال مهرورزى، عطوفت و خدمتگزارى خالصانه و متواضعانه حكایت مىكند.
خدمتگزاران واقعى، انبیا و اوصیا و مؤمنان به آنان هستند؛ چه بىپرده و صریح مىتوان این ادعا را در حدیث آسمانى امام صادق علیهالسلام یافت كه فرمود: «ما آمَنَ بِاللهِ وَلا بِمُحَمَّدٍ وَلا بِعَلِىٍّ مَنْ اِذا اَتاهُ اَخُوهُ الْمُؤْمِنُ فى حاجَةٍ لَمْ یَضْحَكْ فى وَجْهِهِ فَإِنْ كانَتْ حاجَتُهُ عِنْدَهُ سارَعَ اِلى قَضائِها وَ اِنْ لَمْ یَكُنْ عِنْدَهُ تَكَلَّفَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِهِ حَتّى یَقْضِیَها لَهُ فَإِذا كانَ بِخِلافِ ما وَ صفْتُهُ فَلا وَلایَةَ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُ؛(4) به خدا و محمد صلى الله علیه و آله و على علیهالسلام ایمان نیاورده است كسى كه هنگامى كه برادر دینىاش به خاطر حاجتى نزد او آید، با خوشرویى برخورد نكند. پس اگر توان دارد، نیاز او را به سرعت برطرف كند و اگر توان ندارد با كمك دیگرى حل كند، اگر بر خلاف آنچه توصیف كردم باشد، پس بین ما و او ولایتى نخواهد بود.»

_files/11518921718689168163208194224248228097220245.jpg)




.jpg)
.jpg)
.jpg)