تبليغاتX

اندیشه های غدیر(تداوم رسالت انبیاء ع )



برخی تصور می كنند  انتظار یعنی دست رو دست گذاشتن و ایام را بدون تلاش سپری كردن تا این كه امام زمان علیه السلام ظهور نماید.

حال آن كه معنای انتظار، بسیار گسترده است و منتظر، وظایف بسیاری را باید ایفا نماید تا خود و جامعه را برای ظهور آقا آماده نماید و هرچقدر تلاش منتظران بیشتر شود، شرایط  ظهورامام غایبمان زودتر فراهم می شود. وظیفه ما فقط دعا كردن نیست، بلكه باید این دعا، با خود سازی و جامعه سازی همراه شود.

مرحوم سید محمد تقی موسوی اصفهانی در كتاب شریف مكیال المكارم به هشتاد مورد از وظایف منتظران اشاره كرده است كه به اختصار به برخی از آنها اشاره خواهیم كرد.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386;ساعت 2:39;  توسط سیدحسین;  | 

مهدي (ع)
غيبت از نگاهي برتر

اشاره:

پرسش درباره فايده امام غايب، نتيجه برداشتى خاص از مفهوم غيبت است.

اصلاح اين برداشت از آنجا كه، با درك چگونگى بهره‏مندى از وجود حجت الهى مرتبط است، از ضرورت‏هاى عصر حاضر به شمار مى‏رود.

در سايه توجه به فايده‏هاى عظيم «بود» و «نمود عملى امامت» مى‏توان خود را همواره در پيشگاه امام عصر(عج) حاضر دانست و با درك نعمت وجودى او در راستاى انتظار ظهور، به اجر مجالست و معيت با امام(عج) دست يافت.

مقاله حاضر، تلاشى است براى تبيين اين مفاهيم، باشد كه در پيشگاه آن وجود مقدّس پذيرفته گردد.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386;ساعت 2:31;  توسط سیدحسین;  | 


امام زمان بحثی است كه درهمه ادیان و مذاهب مطرح است. و همگی منتظر یك منجی هستند البته برخی تصور می كنند كه در اسلام فقط شیعه است كه این گونه به امام مهدی علیه السلام اعتقاد دارند . حال اینكه اهل تسنن نیز به وجود امام زمان(عج) معتقدند . حال نظرات برخی از علمای آنها را بیان می نماییم.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386;ساعت 2:19;  توسط سیدحسین;  | 

علامه مجلسی (ع) می فرماید:

مرد شریف و صالحی را می شناسم به نام امیر اسحاق استرآبادی او چهل بار با پای پیاده به حجّ مشرف شده است، و در میان مردم مشهور است كه طی الارض دارد. او یك سال به اصفهان آمد، من حضوراً با او ملاقات كردم تا حقیقت موضوع را از او جویا شوم.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386;ساعت 2:12;  توسط سیدحسین;  | 



چکیده:

شهید آیت الله دكتر محمد مفتح از جمله روحانیون روشنفكر و روشنگری بود كه نقش مهمی در نهضت اسلامی مردم ایران به رهبری امام خمینی ایفا نمود. ایشان، همچنین قدم های موثری در راه ایجاد وحدت بین حوزه های علمیه و دانشگاه و دوقشر روحانی و دانشگاهی برداشت. ایشان كه از اعضای اولیه شورای انقلاب هم بود در روز 27 آذر 1358 در حیاط خلوت دانشكده الهیات دانشگاه تهران با شلیك چند گلوله از سوی تروریست ها به شهادت می رسد و این روز به پاس تلاش های آن بزرگوار روز وحدت حوزه و دانشگاه نامگذاری شده است. این مقاله به زندگی و فعالیت های ایشان می پردازد.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386;ساعت 5:53;  توسط سیدحسین;  | 

روز وحدت حوزه و دانشگاه

روز وحدت حوزه و دانشگاه از یادگارهای ارزشمند امام بزرگوار ماست. این مسئله هم مثل همه تدابیر و تصمیم‌های مهمی که در راه جریان صحیح و اسلامی جامعه ما، آن حکیم عالی مقام و آن انسان والا و بصیر مطرح کردند، یکی از برکات وجودی ایشان بوده و هست و ان‌شاءالله خواهد بود.

از بیانات مقام معظم رهبری در دیدار با طلاب و دانشجویان 28/9/69

شهید مفتح

ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386;ساعت 5:49;  توسط سیدحسین;  | 

صحرای عرفات

عرفات نام جایگاهی است كه حاجیان در روز عرفه (نهم ذی الحجه) در آنجا توقف می‎كنند و به دعا و نیایش می‎پردازند


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386;ساعت 5:28;  توسط سیدحسین;  | 

1- شيطان وجود دارد

اين جمله همانقدر كه صحيح است، مي تواند گمراه كننده نيز باشد. اساسا شيطان كيست و وجود او چگونه است؟

آيا او وجود مطلق دارد يا دستخوش نوعي صيرورت و سنت تاريخي است. اساسا فهم مفاهيم غيبي و ظهورات آنها از جن و فرشته و شيطان گرفته تا معجزات و عذاب ها ممكن نيست مگر آنكه آنها را در بستر ربوبيت حضرت حق بر جريان و حركت تاريخ ببينيم. تأملي اندك بر تحول و تطورات تاريخي روشن مي سازد كه ظهور مفاهيم غيبي از ابتداي تاريخ به صورت كاملا معناداري به مرور كاهش مي يابد كه سير معجزات و عذاب ها روشن ترين وجه آن است. از معجزات حضرت نوح(ع) و موسي(ع) كه سيل عالم گير و شكافتن رود نيل و يدنوراني و... است، به شفاي مريضان و نهايتا به يك كتاب (قرآن) به عنوان آخرين معجزه تاريخ انبيا مي رسيم و از سنگ شدن و مسخ شدن انسانها به صورت خوك و ميمون به عصري مي رسيم كه پيامبرش هيچگاه نفرين نمي كند و اگر نفريني هم وجود دارد اثرش خارج از روابط طبيعي عالم شهود نيست.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386;ساعت 3:33;  توسط سیدحسین;  | 

دعا

از دعاهای حضرت امام سجاد علیه السلام در روز عرفه است كه:

خدایا! مرا شاكر و صابر گردان و مرا در چشم خویش خوار و در نظر مردم بزرگوار گردان .

خدایا! در همه كارها عاقبت ما را به خیر كن و ما را از خواری دنیا و عذاب آخرت نگهدار .

خدایا! مرا به علم توانگر ساز و به حلم زینت بخش و به تقوا عزیز كن و به عافیت زیبایی ده .

خدایا! از زوال(1) نعمت و تغییر عافیت و غضب ناگهانی و همه چیزهایی كه مایه ناخشنودی توست به تو پناه می‌برم .

خدایا! از اخلاق بد و اعمال بد و هوس‎های بد و مرض‎های بد به تو پناه می‌برم .

خدایا! سحرخیزی را بر امت من مبارك ساز .

خدایا! تو را به غیب دانی و قدرتی كه بر آفرینش داری سوگند می‌دهم تا موقعی كه زندگی را برای من بهتر می‌دانی مرا زنده نگهدار و موقعی كه مرگ را برای من بهتر می‌دانی مرا بمیران .

خدایا! از تو می‌خواهم كه ترس خود را در آشكار و نهان نصیب من كنی و در حال خشنودی و خشم كلمه اخلاص را به زبان من جاری نمایی و در حال فقر و توانگری میانه‌روی را شعار من سازی .

خدایا! چنان كه خلقت مرا نیك كردی سیرتم را نیز نیك كن .

خدایا! هر كس عهده‌دار كار امت من شد و بر آنها سخت گرفت، بر او سخت ‌گیر و هر كس عهده‌دار كار امت من شد و با آن‌ها مدارا كرد با او مدارا كن .

خداوندا! یك لحظه مرا به خودم واگذار مكن و چیزهای خوبی كه به من بخشیده‌ای، از من باز مگیر.

خدایا بر محمد و خاندان پاكش درود فرست .

درودهای پربركت و پاكیزه و فزاینده‌ای كه صبح‌گاهان و شامگاهان در رسند،

و درود فرست بر ایشان و بر ارواح‌شان،

و كارشان را بر اساس تقوا فراهم آور،

و احوالشان را به سامان‌ آر،

و ما را به رحمت خود در جایگاه امن و امان در كنار ایشان قرار ده،

ای مهربان‎ترین مهربانان.(2)

 پی‌نوشت‎ها:

1- زوال: از بین رفتن، نابود شدن .

2- منتخبی از دعای امام سجاد علیه‌السلام در روز عرفه، مترجم: حسین انصاریان .

 منبع:ماهنامه موعود، ش 71 .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386;ساعت 3:3;  توسط سیدحسین;  | 

دعای عرفه

 برگزیده‎ای از دعای امام حسین علیه السلام در عرفه

 1ـ ستایش حق تعالی:

ستایش سزاوار خداوندی است كه كس نتواند از فرمان قضایش سرپیچد و مانعی نیست كه وی را از اعطای عطایا، باز دارد. و صنعت هیچ صنعتگری به پای صنعت او نرسد. بخشنده بی‎دریغ است. اوست كه بدایع خلقت را به سرشت و صنایع گوناگون وجود را با حكمت خویش استوار ساخت... .

  2ـ تجدید عهد و میثاق با خدا:

پروردگارا به سوی تو روی آورم. و به ربوبیت تو گواهی دهم. و اعتراف كنم كه تو تربیت كننده و پرورنده منی. و بازگشتم به سوی توست. مرا با نعمت آغاز فرمودی قبل از این كه چیز قابل ذكری باشم... .


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386;ساعت 3:2;  توسط سیدحسین;  | 

عيد قربان

اَللَّهُمَّ هذا يَوْمٌ مُبارَكٌ مَيْمُونٌ، وَالْمُسْلِمُونَ فيهِ مُجْتَمِعُونَ ؛

خداوندا اين روزى با بركت و ميمون است، و مسلمانان در هر جاى زمين تو

فى اَقْطارِ اَرْضِكَ، يَشْهَدُ السَّآئِلُ مِنْهُمْ وَالطَّالِبُ وَالرَّاغِبُ؛

در آن اجتماع دارند، سؤال‏كننده، و خواهنده، و اميدوار و ترسنده

وَالرَّاهِبُ، وَ اَنْتَ النَّاظِرُ فى حَوآئِجِهِمْ، فَاَسْئَلُكَ بِجُودِكَ وَ ؛

حضور دارند، و تو ناظر در حوائجشان هستى، پس به جود و


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386;ساعت 2:17;  توسط سیدحسین;  | 

گل

شب دهم ذیحجه از شب‎های مبارک است. و جزء چهار شبی است که احیاء و شب زنده داری در آنها مستحب است. در شب عید قربان، درهای آسمان باز است. برای این شب اعمالی ذکر شده است:

1- زیارت امام حسین علیه السلام .

2- خواندن دعای "یا دائِمَ الْفَضْلِ عَلیَ الْبَرِیَّةِ" که در شب جمعه هم وارد شده است.

 اعمال روز عید قربان

روز دهم ذیحجه، روز عید قربان است و بسیار روز شریفی است و اعمال آن چند چیز است:

1- غسل . که در این روز سنّت مؤکد است و بعضی از علماء واجب دانسته‎اند.

2- اقامه نماز عید قربان، به همان نحو که در عید فطر ذکر شده است. اما در این روز مستحب است که بعد از نماز، با گوشت قربانی افطار شود.

3- خواندن دعاهائی که وارد شده پیش از نماز عید و بعد از آن و در اقبال ذکر شده و شاید بهترین دعاهای این روز، دعای چهل و هشتم صحیفه سجادیه باشد که اوّل آن "اَللّهُمَّ هذا یَوْمٌ مُبارَکٌ" است.

4- خواندن دعای چهل و ششم صحیفه سجادیه که اینگونه آغاز می‎شود: "یا مَنْ یَرْحَمُ مَنْ لا یَرْحَمُهُ الْعِبادُ". 

5- خواندن دعای ندبه .

6- قربانی کردن؛ که سنّت مؤکّد است .

7- خواندن تکبیرات برای کسی که در منا باشد بعد از پانزده نماز که اولش نماز ظهر روز عید است و آخرش نماز صبح روز سیزدهم است. و کسانی که در سایر شهرها هستند نیز بعد از ده نماز از ظهر روز عید تا صبح دوازدهم این تکبیرات را بگویند. تکبیرات بنا بر روایت صحیح در اصول کافی از این قرار است :

اللهُ اَکْبَرُ اللهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلا اللهُ وَاللهُ اَکْبَرُ اللهُ اَکْبَرُ اللهُ اَکْبَرُ ولِلّه الْحَمْدُ اللّهُ َکْبَرُ

خدا بزرگتر از توصیف است، معبودی جز خدا نیست و خدا بزرگتر است، و ستایش خاص خدا است

اعَلی ما هَدانا اَللّهُ اَکْبَرُ عَلی ما رَزَقَنا مِنْ بَهیمَةِ الاْنْعامِ

خدا بزرگتر است بر آنچه ما را راهنمائی کرد خدا بزرگتر است بر آنچه روزی ما کرد از چهارپایان انعام (شتر و گاو و گوسفند)

وَالْحَمْدُلِلّهِ عَلی ما اَبْلانا.

و ستایش خاص خدا است برای آنکه آزمود ما را .

و مستحب است که به مقداری که توانایی است این تکبیرات بعد از نمازها تکرار شود.

 منبع:مفاتیح الجنان                                                                                       التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386;ساعت 2:14;  توسط سیدحسین;  | 

حضرت ابراهيم، اسماعيل، ذبح

عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مى‎رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج‎گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مى‎كند تا سبكبال شود.

صداي پاي عيد مي‎آيد. عيد قربان عيد پاک‎ترين عيدهاست، عيد سر سپردگي و بندگي است. عيد بر آمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است. عيد قربان، عيد نزديک شدن دل‎هايي است که به قرب الهي رسيده‎اند. عيد قربان عيد بر آمدن روزي نو و انساني نو است.

و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‎اي. اسماعيل تو کيست؟ چيست؟! مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه‎ات؟ املاكت؟ ... ؟

اين را تو خود مي‎داني، تو خود آن را، او را - هر چه هست و هر که هست - بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي‎توانم " نشاني‎هايش" را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي‎کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي‎خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي‎افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي‎اش نمي‎گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي‎خواند، آنچه ترا به توجيه و تاويل‎هاي مصلحت‎جويانه مي‎کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي‎کند، ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي‎سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي‎ات تنها يک چيز هست که براي به دست آوردنش، از بلندي فرود مي‎آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم‎وارت را از دست مي‎دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

قرباني انسان براي خدا - که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت - ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، به جاي قرباني انسان! و از اين معني‎دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي‎اند که گرسنه‎اند، گرسنه گوشت! و از اين معني‎دارتر، خدا، از آغاز، نمي‎خواست که اسماعيل ذبح شود، مي‎خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي‎خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور!

اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!

سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت‎پرستي و خرافه‎هاي ستاره‎پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت‎پرست و بت‎تراش! و در خانه‎اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا .

و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه، "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خو کرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي‎اش، يک " بنده خدا" .

دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي‎خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش، که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي‎آورد و از کنيز سارا - زني سياه پوست -  به او يک فرزند مي‎بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود، پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پر ماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ .

و اکنون، در برابر چشمان پدر - چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي‎زند - مي‎رود و در زير باران، نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، مي‎بالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته‎ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي‎بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي‎کند.

در عمر دراز ابراهيم، که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت

"داشتن اسماعيل" مي‎گذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش را نداشته است!

اسماعيل، اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!

در اين ايام، ناگهان صدايي مي‎شنود:

"ابراهيم! به دو دست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"!

مگر مي‎توان با کلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟

ابراهيم، بنده خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني‎اش، از وحشت مي‎لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي‎شود، و بت شکن عظيم تاريخ، در هم مي‎شکند، از تصور پيام، وحشت مي‎کند اما، فرمان، فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيم‎ترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.

داستان اين دين، داستان شکنجه و خودآزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست؛ داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه‎آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را به نام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي‎کند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد - ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم‎ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي‎طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه‎اي!

دشواريِ "انتخاب"!

کدامين را انتخاب مي‎کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را ؟ لذت را يا مسئوليت را ؟ پدري را يا پيامبري را ؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را ؟

انتخاب کن! ابراهيم .

در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه‎ها پيروز برآمدن و از همه مسئوليت‎ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خدايي‎تر شدن و امت توحيد را پي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ...

اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه‎ترين نبرد تاريخ!

اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم،

حضرت ابراهيم، اسماعيل، ذبح

مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده‎اي! ميان انسان و خدا فاصله‎اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک‎تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته‎اي؟

اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي‎کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي‎دهد: ذبح! بايد انتخاب کند!

"اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مِهر فرزند" را بر مي‎افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي‎دهد.

کدامين را انتخاب مي‎کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را ؟ لذت را يا مسئوليت را ؟ پدري را يا پيامبري را ؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را ؟ انتخاب کن! ابراهيم .

اين بار اول، "جمره اولي"، رمي کن! از انجام فرمان خودداري مي‎کند و اسماعيلش را نگاه مي‎دارد،

"ابراهيم، اسماعيلت را ذبح کن"!

اين بار، پيام صريح‎تر، قاطع‎تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي‎کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره‎اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف، پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاکش ميان خدا و ابليس، خُرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.

روز دوم است، سنگيني "مسئوليت"، بر جاذبه‎ي "ميل" ، بيشتر از روز پيش مي‎چربد. اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.

ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد به کار زند. از آن "ميوه ممنوع" که به خورد "آدم" داد!

ابليس در دلش "مهر فرزند" را بر مي‎افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي‎دهد.

"اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..." ؟

اين بار دوم، "جمره وسطي"، رمي کن!

از انجام فرمان خودداري مي‎کند و اسماعيل را نگه مي‎دارد.

"ابراهيم! اسماعيلت را ذبح کن"! صريح‎تر و قاطع‎تر.

ابراهيم چنان در تنگنا افتاده است که احساس مي‎کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز "رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده است که از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه‎کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئول است، آري، اين را ديگر خوب مي‎داند، اما اين مسئوليت تلخ‎تر و دشوارتر از آنست  که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم!

و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه، "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خو کرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي‎اش، يک " بنده خدا" .

و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل!

کاشکي ذبح ابراهيم مي‎بود، به دست اسماعيل، چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايد بميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند، تنها، غمگين و داغدار ...

ابراهيم، هر گاه که به پيام مي‎انديشد، جز به تسليم نمي‎انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد، پيام، پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!

اکنون، ابراهيم دل از داشتن اسماعيل برکنده است، پيام، پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت

"داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"!

ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود مي‎خواند!

ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مي‎نگريست!

اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري!

پدري برف پيري بر سر و رويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته و نازک!

آسمانِ شبه جزيره، چه مي‎گويم؟ آسمانِ جهان، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود. هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است. گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک!

- "اسماعيل، من در خواب ديدم که تو را ذبح مي‎کنم ...!"

اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي‎افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره‎اي هولناک و نگاه‎هاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند!

اسماعيل دريافت، بر چهره‎ي رقت‎بار پدر، دلش بسوخت، تسليتش داد:

- "پدر! در انجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت و خواهي ديد که - اِنْ شاءَ الله - از صابران خواهم بود!"

ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده‎اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي‎جنبيد و جز آزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يکسره نوميد کرد، و اسماعيل - جوانمردِ توحيد - که جز آزادي مطلق نبود، و با اراده‎اي که ديگر جز به نيروي حق‎پرستي نمي‎جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بود که گويي، يک " قرباني آرام و صبور" است!

پدر کارد را برگرفت، به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي‎کشيد تا تيزش کند!

مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي‎داد، و اين تنها محبتي بود که به فرزندش مي‎توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي‎بخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند .

زنده‎اي که تنها به خدا نفس مي‎کشد!

آنگاه، به نيروي خدا برخاست، قرباني جوان خويش را - که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، بر روي خاک خواباند، زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه‎اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دسته‎اي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز، شتابي هول‎آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز به خود نيامده، چشم نگشوده، نديده، در يک لحظه  "همه او" تمام شود، رها شود، اما ...

آخ! اين کارد!

اين کارد ... نمي‎برد!

آزار مي‎دهد،

اين چه شکنجه بي‎رحمي است!

کارد را به خشم بر سنگ مي‎کوبد!

حضرت ابراهيم، اسماعيل، ذبح

همچون شير مجروحي مي‎غرد، به درد و خشم، بر خود مي‎پيچد، مي‎ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک مي‎شود، برق آسا بر مي‎جهد و کارد را چنگ مي‎زند و بر سر قرباني‎اش، که همچنان رام و خاموش، نمي‎جنبد دوباره هجوم مي‎آورد،

که ناگهان،

گوسفندي!

و پيامي که:

" اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا به جاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي!"

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي‎کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي‎خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي‎افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي‎اش نمي‎گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي‎خواند، آنچه ترا به توجيه و تاويل‎هاي مصلحت‎جويانه مي‎کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي‎کند، ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي‎سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي‎ات تنها يک چيز هست که براي به دست آوردنش، از بلندي فرود مي‎آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم‎وارت را از دست مي‎دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

الله اکبر!

يعني که قرباني انسان براي خدا - که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت - ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، به جاي قرباني انسان! و از اين معني‎دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي‎اند که گرسنه‎اند، گرسنه گوشت! و از اين معني‎دارتر، خدا، از آغاز، نمي‎خواست که اسماعيل ذبح شود، مي‎خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي‎خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِ خدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است " حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيم را، تا قله بلند "قرباني کردن اسماعليش" بالا مي‎برد، بي آن که اسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند" ارتقاء مي‎دهد، بي آن که بر وي گزندي رسد!

که داستان اين دين، داستان شکنجه و خودآزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست؛ داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه‎آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را به نام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي‎کند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد - ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم‎ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي‎طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه‎اي!

موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج‎گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديك‎تر. ايام حج را نشانه‎اى از پاكيزگى، رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى و بايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى، خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386;ساعت 2:9;  توسط سیدحسین;  | 

شیخ کلینى در کتاب کافى به سند خود از امام رضا علیه السلام روایت کرده است که امام باقر علیهالسلام به هنگام احتضار فرمود: هنگامى که بدرود حیات گفتم زمین را برایم بشکافید و قبرى مهیا کنید پس اگر به شما گفتند براى رسول خدا لحد بوده است، تصدیق کنید.

نگارنده: این فرمایش بدان دلیل بوده است که امام باقر علیه السلام شکافتن زمین را از برخى جهات بهتر مى‏دانسته اگر چه فضیلت لحد بالاتر بوده است.

کلینى به سند خود از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که فرمود: پدرم هر آنچه از کتب و سلاح و آثار و امانات انبیاء در نزد خود داشت، به من به ودیعت ‏سپرد. پس چون لحظه وفاتش فرا رسید به من گفت: چهار شاهد فرا بخوان. من چهار تن از قریش را دعوت کردم که یکى از آنان نافع مولاى عبدالله بن عمر بود. پس به من فرمود: «بنویس این چیزى است که یعقوب فرزندانش را بدان وصیت کرد که اى فرزندانم، خداوند دین را براى شما برگزید، پس نمیرید مگر آن که تسلیم رضاى خداوند باشید

و وصیت کرد محمد بن على به جعفر بن محمد و به وى فرمان مى‏دهد که او را به جامه بردى که هر جمعه در آن نماز مى‏خواند کفن کند و عمامه‏اش را بر سرش بندد و قبر او را چهار گوشه و با فاصله چهار انگشت از زمین بلندتر قرار دهد و در موقع دفن بندهاى کفن او را باز کند.

سپس به شهود فرمود: بازگردید خداوند شما را رحمت کند!

امام صادق علیه السلام گفت: به پدرم گفتم: اى پدر! در این وصیت چه بود که بر آن شاهد طلب کردى؟ فرمود: پسرم! خوش نداشتم پس از من با تو به نزاع برخیزند به این بهانه که به تو وصیت نکرده‏ام و مى‏خواستم بدین وسیله حجت و دلیلى براى تو قرار داده باشم.

در حقیقت امام مى‏خواست به این وسیله همگان بدانند که جعفر بن محمد علیهماالسلام، وصى و جانشین و امام بعد از اوست.

کلینى در کافى به سند خود از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود: پدرم روزى در ایام بیماریش به من گفت: پسرم گروهى از قریشیان ساکن مدینه را بدین جا فراخوان تا آنها را گواه بگیرم. من نیز چنین کردم. پس امام در حضور آنان به من فرمود: اى جعفر هنگامى که من دنیا را وداع گفتم مرا بشوى و کفن کن و قبرم را چهار انگشت ‏بالاتر از زمین قرار ده و بر آن آب بپاش. چون گواهان رفتند به پدرم عرض کردم: اگر مرا (در خلوت هم) به این کارها امر مى‏کردى، انجام مى‏دادم. چرا خواستى تا عده‏اى را به عنوان شاهد به نزدت بیاورم؟ فرمود: پسرم مى‏خواستم با تو نزاع نکنند. (یعنى در امامت و خلافت از پس من با تو نزاع نکنند و بدانند که تو وصى منى) .

کلینى در کافى به سند خود از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که فرمود: پدرم در وصیتش نوشته بود که وى را در سه جامه کفن کنم. یکى رداى جمره‏اى او بود که در روز جمعه با آن نماز مى‏خواند و دو پیراهن دیگر . پس به وى عرض کردم: چرا اینها را مى‏نویسى؟ فرمود: مى‏ترسم مردم با تو از در نزاع وارد شوند و بگویند او را در چهار یا پنج جامه کفن کن اما تو به گفتار آنان راه مرو. عمامه خودم را بر سرم قرار بده و البته عمامه را جزو کفن محسوب مکن بلکه عمامه از چیزهایى است که بدن را به آن مى‏پوشانند.

شیخ کلینى در کافى به سند خود نقل کرده است که امام باقر علیه السلام وصیت کرد که هشتصد درهم براى برگزارى مراسم سوگوارى او اختصاص دهند و این کار را از سنت مى‏دانست. زیرا پیامبر مى‏فرمود: براى خاندان جعفر طعامى فراهم آرید، آنان نیز به وصیتش عمل کردند.

 منابع:

کتاب سیره معصومان، ج 5، ص 45، سید محسن امین، ترجمه: على حجتى کرمانى .

کتاب سوگنامه آل محمد صلی الله علیه و آله

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386;ساعت 2:49;  توسط سیدحسین;  | 

کلینی به سند صحیح از زراره روایت کرده است که گفت روزی از حضرت امام محمد باقر علیه السلام شنیدم که فرمود: در خواب دیدم که بر سر کوهی ایستادهام و مردم از هر طرف آن کوه به سوی من بالا میآمدند. چون مردم بسیاری در اطراف آن کوه جمع شدند به ناگاه کوه بلند شد و مردم از هر طرف آن فرو میریختند، تا آن که جماعتی بر آن کوه باقی ماندند و این اتفاق پنج مرتبه تکرار شد، گویا آن حضرت این خواب را به وفات خود تعبیر فرموده بود، که بعد از گذشت پنج شب از این خواب به رحمت ایزدی پیوستند.

در کافی و بصائر الدَّرجات و سایر کتابهای معتبر روایت کردهاند که حضرت امام صادق علیه السلام فرمود: که پدرم بیماری سختی گرفته بود و بیشتر مردم از بیماری حضرت ترسیدند و اهلبیت آن حضرت به گریه درآمدند که امام باقر علیه السلام فرمود:

من در این بیماری از دنیا نخواهم رفت زیرا دو نفر نزد من آمدند و به من چنین خبر دادند. پس،از آن بیماری صحت یافت .

امام صادق علیه السلام میگوید پس به پدر گفتم: ای پدر بزرگوار من امروز تو را از همه وقت سالمتر میبینم و ناراحتی در تو مشاهده نمیکنم حضرت فرمود: آن دو نفر که در آن بیماری صحت و سلامت من را خبر دادند در این بیماری به نزد من آمدند و گفتند: در این مریضی به عالم آخرت رحلت می نمایی و به روایت دیگری فرمود: که ای فرزند، مگر نشنیدی حضرت علی بن الحسین (علیهماالسلام) من را از پس دیوار ندا کرد که ای محمد بیا و زود باش که ما انتظار تو را میکشیم .

کلینی به سند حسن روایت کرده است که حضرت امام محمد باقر علیه السلام هشتصد درهم برای تعزیه و ماتم خود وصیت فرمود .

و به سند موثق  از حضرت امام صادق علیه السلام روایت کرده است که پدرم گفت: ای جعفر از مال من برای ندبه کنندگان، وقف کن که ده سال در منا در موسم حج بر من ندبه و گریه کنند و رسم ماتم را تجدید نمایند و بر مظلومیت من زاری کنند .

کلینی به سند معتبر نیز روایت کرده است که چون امام محمد باقر علیه السلام به جهان باقی رحلت نمود، حضرت امام صادق علیه السلام فرمود: که هر شب درحجرهای که آن حضرت در آن وفات یافته بود، چراغ میافروختند .

شیخ عباس قمی میگویند: که در تاریخ وفات آن حضرت اختلاف است و وفات ایشان در روز دوشنبه هفتم ذیحجه سال صد و چهاردهم به سن پنجاه و هفت سالگی در مدینه مشرفه اتفاق افتاد .

شهادت ایشان در ایام خلافت هشام بن عبدالملک بود و گفته شده که آن حضرت را ابراهیم بن ولید بن عبدالملک بن مروان به زهر شهید کرده و شاید به امر هشام بوده است.

قبر مقدس آن حضرت به اتفاق پدر و عم بزرگوارش، حضرت امام حسن علیهمالسلام در بقیع قرار دارد .

منبع:منتهی الآمال، شیخ عباش قمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386;ساعت 2:46;  توسط سیدحسین;  | 

 

امیرالمؤمنین امام علی‌ علیه السلام درباره‌‌ راز وقوف در عرفات فرمود: عرفات خارج از مرز حرم است و مهمان خدا باید بیرون دروازه، آنقدر تضرّع كند تا لایق ورود حرم شود . (1) از این‌رو شب و روز عرفه دعاهای مخصوص دارد كه جزو فضایل برجسته و وظایف مهم روز عرفه است. بنابراین، خداوند این گونه مهمانان خود را برای ورود در خانه‌ای كه انبیا ‌علیهم السلام به طهارت آن قیام و اقدام كرده‌اند: "و عهدنا إلی إبراهیم و إسمـعیل أن طهّرا بیتی"(2) تطهیر و پاك می‌كند؛ زیرا خداوند در خانه پاك، تنها مهمانان پاك را می‌پذیرد.

اسرار عرفات فراوان است، و برخی از آنها كه در حدیث شبلی(3) بدانها اشاره شده عبارت است از:

1- وقوفِ در عرفات برای آن است كه انسان به معارف و علوم دینی واقف شده و از اسرار الهی نظام آفرینش با خبر شود. بداند كه خداوند به همه‌ نیازهای او واقف و بر رفع همه‌‌ آنها تواناست. خود را به خدا بسپارد و فقط او را اطاعت كند كه طاعت او سرمایه و وسیله‌‌ هر بی‌نیازی است: "و طاعته غنی."(4)

از این‌رو امام سجاد‌ علیه السلام به سائلی كه در روز عرفه گدایی می‌كرد، فرمود: وای بر تو! آیا در چنین روزی، دست نیاز به‌ سوی غیر‌ خدا دراز می‌كنی؛ در چنین روزی برای كودكان در رحمْ امید سعادت می‌رود: "ویحك! أغیر‌الله تسأل فى هذا الیوم. إنه لیُرجی لما فى بطون الحبالی فى هذا الیوم أن یكون سعیداً!"(5) كسی كه در این جا از خدا غیر‌ خدا را طلب كند زیان كرده است. امام سجاد ‌علیه‌السلام كسانی را كه در چنین زمان و مكانی دست نیاز به سوی دیگران دراز می‌كنند، بدترینِ انسانها معرفی فرمود: "هؤلاء شرار من خلق ‌الله. الناس مقبلون علی‌الله و هم مقبلون علی‌ الناس."(6)

2- حج‌گزار باید در آنجا بر این نكته عارف شود كه خدای سبحان به نهان و آشكار و صحیفه‌‌ قلب او و رازهای آن و حتی آنچه برای خود او روشن نیست و به طور ناخودآگاه در زوایای روح او می‌گذرد آگاه است؛ یعنی سرزمین عرفات محل ادراك و شهود مضمون آیه‌‌ كریمه‌‌ "و إن تجهر بالقول فإنّه یعلم السرّ و أخفی"(7) است.

انسان اگر بداند كه قلبش در مشهد و محضر حق است همان طور كه خود را به گناهان جوارحی نمی‌آلاید، گناه جوانحی نیز نمی‌كند و قلبش را از خاطرات آلوده تنزیه می‌كند.

در حدیثی كه متن آن در بحث از اعمال منا خواهد آمد، امام سجاد‌ علیه‌السلام فرمود: عصر روز عرفه و ظهر روز دهم كه حاجیان در منا حضور دارند، خدای سبحان بر ملائكه افتخار می‌كند و می‌فرماید: اینان بندگان من هستند كه از راههای دور و نزدیك با مشكلات بسیار به اینجا آمده و بسیاری از لذّتها را بر خود حرام كرده و بر شنهای بیابانهای عرفات و منا خوابیده و این چنین با چهره‌های غبارآلود در پیشگاه من اظهار عجز و ذلّت می‌كنند. اینك به شما اجازه دادم تا آنان را ببینید. آنگاه ملائكه‌‌ حق به اذن خداوند بر دلها و اسرار نهان آنها آگاه می‌شوند. (8)

خدای سبحان به زائران راستین خانه‌ خود مباهات می‌كند، با این كه عزت و فخر انسان در بندگی برای خدا و بودنِ تحت ربوبیت اوست؛ همانگونه كه در مناجات امیرالمؤمنین علی‌ علیه السلام آمده است: "إلهى كَفی بى عِزّاً أن أكون لك عبداً و كَفی بى فَخْراً أن تكون لى ربّاً أنت كما أُحبُّ، فاجعلْنى كما تُحبُّ."(9)

گرچه فرشتگان تا حدودی از غیبْ با خبر و نسبت به بسیاری از مسائل ماورای طبیعت آگاهند، امّا پرده‌پوشی و رحمت و لطف حق اجازه نمی‌دهد كه حتی آنان نیز بسیاری از اسرار ما را بفهمند با این كه آنها مأمور ثبت اعمال و خاطرات ما هستند. چنان كه امیرالمؤمنین امام علی‌ علیه السلام به خداوند عرض می‌كند: خدایا! بعضی از اعمال و افكارم را تنها تو شاهد بودی و اجازه ندادی حتی فرشتگان بر آنها آگاهی یابند: "والشّاهد لما خفى عنهم و برحمتك أخفیتَه و بفضلك سترتَه."(10) امّا برابر حدیث مزبور، در روز عرفه و عید قربان ملائكه به اذن خداوند به نهان دلهای زائران نظر كرده، می‌بینند كه قلب عدّه‌ای بسیار سیاه است و دودهای سیاه از آنها بر‌می‌خیزد كه از "نار الله الموقدة‌ * الّتی تطّلع علی الأفئدة"(11) است. خداوند به ملائكه می‌فرماید: اینان كسانی هستند كه پیامبر را راستگو نمی‌دانند‌(معاذ‌الله) و در اموری مانند جانشینی امیرالمؤمنین علی ‌علیه‌السلام می‌گویند: رسول اكرم‌ صلی الله علیه و آله و سلم از نزد خود این كار را كرده است! آنها بین قرآن و عترت جدایی انداخته و بعضی از امور را نمی‌پذیرند.

فرشتگان گروه دیگری را می‌بینند كه دلهایشان بسیار نورانی است. خداوند در معرفی این گروه می‌فرماید: اینان مطیع خداوند و پیامبر او هستند. پیامبر را امین وحی می‌دانند و معتقدند كه او از نزد خود هیچ نگفته و در همه مسایل و احكام الهی و از آن جمله در امامت و رهبری، سخنان و اقدامهای او برابر وحی خداوند بوده است.

راز این نكته، این است كه ولایت، سرّ همه‌‌ اعمال است؛ مؤمنان راستین كه هم به سرّ ولایت می‌رسند و هم به اسرار حج، به صورت انسان واقعی در سرزمین عرفات و منا ظهور می‌كنند و خدای سبحان در مقام فعل، به آنان فخر می‌كند. چنین انسانهایی فرشته‌مَنِش و حتی برخی از آنها از فرشتگان بالاترند.

البته آنچه در این حدیث شریف بیان شد، مسئله‌ای تاریخی و از قبیلِ "قضیةٌ فى واقعةٍ" و منحصر به مراسم حج و روزهای عرفه و عید قربان نیست، بلكه این صحنه همیشه وجود دارد، نهایت این كه جلوه‌ی‌ تام آن در حج ظهور كرده است.

3- شایسته است در روز عرفه حج‌گزار از "جبل‌الرّحمة"(12) كه در سرزمین عرفات واقع است بالا رفته(13)، دعایی را كه سالار شهیدان حسین ‌بن علی ‌صلوات ‌الله ‌و سلامه‌ علیه در جانب چپ آن كوه رو‌ به كعبه ایستاد و خواند(14)، بخواند.

امام سجاد ‌علیه السلام فرمود: راز بالای كوه رحمت رفتن این است كه انسان بداند خداوند نسبت به هر زن و مرد مسلمان رئوف و مهربان بوده و متولی هر زن و مرد مسلمان است. گرچه خدای سبحان نسبت به همگان ولایت تكوینی دارد و او ولیِّ همه است: "هنالك الوَلایة لله الحقِّ"(15) و گرچه رحمت عام خدا فراگیر و شامل همه‌‌ موجودات است: "رحمتی وسعت كلّ شیء"(16) و "كتب ربّكم علی نفسه الرَّحمة"(17) لیكن رحمت خاص او ویژه‌‌ پرهیزكاران است: "رحمتی وسعت كلّ شیء فسأكتبها للّذین یتّقون."(18) مستفاد از مجموع دو آیه‌‌ اخیر این است كه خداوند بر خودش لازم كرده است كه رحمت خاص را به پرهیزكاران عطا كند.

صعود بر جبل‌الرحمة، باید انسان را عارف به این سرّ كند كه خداوند نسبت ‌به مرد و زن "مؤمن" رحمت خاص و ولایت مخصوص دارد. نیل حج‌گزاران به چنین معرفتی در نحوه‌‌ نگرش و ارتباط آنان با سایر افراد و جوامع تأثیر خواهد گذارد.

4- بخشی از سرزمین عرفات منطقه‌ای است به نام "نَمِرة" كه مسجدی به این نام در آن واقع است. امام سجاد ‌علیه السلام در بیان راز این محدوده فرمود: معنای حضور در "نمرة" این است كه: "خدایا! من به چیزی امر نمی‌كنم، مگر این كه قبلا‌ً خود مؤتمِر باشم و از چیزی بر‌حذر نمی‌دارم مگر این كه خود قبلا‌ً پرهیز كرده باشم."

توضیح این كه، هر مسلمانی مكلف به امر به معروف و نهی از منكر است. ظاهر این حكم و بُعد فقهی‌اش آن است كه كسی كه عالم به حكم شرعی است باید شخصی را كه عالماً عامداً آن حكم را رعایت نمی‌كند، از باب امر به معروف و ‌نهی از منكر راهنمایی كند. البته امر به معروف و نهی از منكر غیر از تعلیم و موعظه و ارشاد است، اگرچه ممكن است در بعضی موارد از مصادیق آنها باشد؛ زیرا امر به معرف و نهی از منكر، حتی اگر به نرمی بیان شود، جنبه‌‌ ولایت و آمریَّت دارد.

در وجوب امر به معروف و نهی از منكر، عدالت و طهارت نفس آمر و ناهی از شرایط آن به ‌شمار نیامده است، بلكه علم و آگاهی او از آن معروف یا منكر، و احتمال تأثیر امر و نهی او و مانند آن جزو شرایط است. اما باطن آن بر اساس رازی كه درباره‌‌ "نمرة" بیان شد، به عدالت بر‌می‌گردد؛ یعنی آمر به معروف باید خود مُؤتَمِر بدان بوده، ناهی و زاجر از منكر باید خود منتهی و منزجر از آن باشد؛ یعنی آنچه دیگران را بدان امر می‌كند، قبلا‌ً خود عمل كرده باشد و آنچه دیگران را از آن منزجر و نهی می‌كند، خود قبلا‌ً منزجر شده باشد. بنابراین، عدالت به عنوان سرّ امر به معروف و نهی از منكر در آمر و ناهی شرط شده است.

5- وادی "نَمِرة" كه در حدیث شبلی از آن به عنوان "نَمِرات" نیز یاد شده نام منطقه‌ای وسیع در سرزمین عرفات است كه تقریباً در سَمْتِ مماسِ عرفات با حرم است. امام سجاد‌ علیه السلام فرمود: هنگام ورود به این منطقه باید آگاه باشید كه این سرزمین، سرزمین شهادت، معرفت و عرفان است. یعنی همان گونه كه خدا و ملائكه شاهدند، این سرزمین وسیع نیز شاهد اعمال زائران خانه‌‌ خداست و كاملا‌ً آگاه است كه حاجی با چه نیّتی آمده و با چه انگیزه‌ای بر‌می‌گردد و به آن شهادت می‌دهد.

 

پینوشتها:

1- كافی، ج 4، ص 224.

2- سوره‌‌ بقره/‌ 125.

3- ر.‌ك: (حدیث شبلی).

4- مفاتیح الجنان، دعای كمیل.

5- وسائل الشیعه، ج 10، ص 28.

6- بحارالانوار، ج 96، ص 261.

7- سوره‌‌ طه، آیه‌‌ 7.

8- بحارالانوار، ج 96، ص 259. متن كامل این حدیث در صفحات 441 ـ 443 خواهد آمد.

9- بحارالانوار، ج 74، ص 402.

10- مفاتیح الجنان، دعای كمیل.

11- سوره‌‌ همزه، آیات 6 ـ 7.

12- "جبل الرحمة"، جدای از كوههای اطراف خود، در سرزمین عرفات واقع است. رسول‌ اكرم ‌صلی الله علیه و آله و سلم بر تخته ‌سنگی از این كوه ایستاد و خطبه‌‌ معروف عرفات را ایراد فرمود. همچنین سالار شهیدان امام حسین ‌علیه‌السلام دعای بلند روز عرفه را در دامنه‌‌ این كوه خواندند. بر قلّه جبل‌الرحمة، قبه‌ای به نام حضرت آدم‌(علیه‌السلام) قرار دارد كه نماز‌گزاردن در آنجا مكروه است.

13-ـ باید توجه داشت آنچه در متن درباره‌‌ صعود بر "جبل‌الرحمة" بیان شده ناظر به حدیث ‌شبلی است وگرنه بنابر مشهور بین فقها، در روز عرفه بالا رفتن از این كوه مكروه است. در حدیث است كه از امام كاظم‌ علیه‌السلام سؤال شد: آیا وقوف بر جبل‌الرحمة در نظر شما محبوبتر است یا وقوف در دامنه و زمینهای پایین كوه؟ آن حضرت فرمودند: ‌وقوف در دامنه. (وسائل‌الشیعه، ج‌10، ص‌11) امام صادق علیه‌السلام فرمود: همه‌ سرزمین عرفات، محل وقوف است، لیكن بهترین مكان برای وقوف، پایین كوه است: "عرفات كلّها موقف و أفضل الموقف سفح الجبل."(كافی، ج‌4، ص‌463) همچنین در روایت دیگری فرمود: هر چه به جبل‌الرحمه نزدیكتر باشد بهتر است: "عرفات كلها موقف وما قرب من الجبل فهو أفضل." (وسائل‌الشیعه، ج‌10، ص‌19)

14- مفاتیح‌الجنان، اعمال روز عرفه.

15- سوره‌‌ كهف، آیه‌‌ 44.

16- سوره‌‌ اعراف، آیه‌‌ 156.

17- سوره‌ انعام، آیه‌‌ 54.

18- سوره‌ اعراف، آیه‌‌ 156.

 

منبع:کتاب صهبای،حضرت آیة الله جوادی آملی، ص 415 .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386;ساعت 2:10;  توسط سیدحسین;  | 

امام ابو جعفر،باقر العلوم،پنجمين پيشواى ما،جمعه‏ى نخستين روز ماه رجب سال پنجاه و هفت هجرى در شهر مدينه چشم به جهان گشود(1)او را«محمد»ناميدند و«ابو جعفر»كنيه و«باقر العلوم‏»يعنى‏«شكافنده‏ى دانشها»لقب آن گرامى است.

به هنگام تولد هاله‏يى از شكوه و عظمت نوزاد اهل بيت را فرا گرفته بود،و همچون ديگر امامان پاك و پاكيزه به دنيا آمد.

امام باقر (ع) از دو سو-پدر و مادر-نسبت‏به پيامبر و حضرت على و زهرا عليهم السلام مى‏رساند،زيرا پدر او امام زين العابدين فرزند امام حسين،و مادر او بانوى گرامى‏«ام عبد الله‏»(2)دختر امام مجتبى عليهم السلام است.

عظمت امام باقر (ع) زبانزد خاص و عام بود،هر جا سخن‏از والايى هاشميان و علويان و فاطميان به ميان مى‏آمد او را يگانه وارث آنهمه قداست و شجاعت و بزرگوارى مى‏شناختند و هاشمى و علوى و فاطميش مى‏خواندند.

راستگوترين لهجه‏ها و جذاب‏ترين چهره‏ها و بخشنده‏ترين انسانها برخى از ويژگيهاى امام باقر عليه السلام است.

گوشه‏يى از شرافت و بزرگوارى آن گرامى را در گزارش زير مى‏خوانيم:

پيامبر (ص) به يكى از ياران پارساى خود«جابر بن عبد الله انصارى‏»فرمود.اى جابر!تو زنده مى‏مانى و فرزندم‏«محمد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب‏»را كه نامش در تورات‏«باقر»است در مى‏يابى،بدانهنگام سلام مرا بدو برسان.

پيامبر در گذشت و جابر عمرى دراز يافت-و بعدها روزى به خانه‏ى امام زين العابدين آمد و امام باقر را كه كودكى خرد سال بود ديد،به او گفت:پيش بيا...امام باقر (ع)آمد.

گفت:برو...

امام باز گشت.جابر اندام و راه رفتن او را تماشا كرد و گفت:به خداى كعبه سوگند آيينه‏ى تمام نماى پيامبر است.آنگاه از امام سجاد پرسيد اين كودك كيست؟

فرمود:امام پس از من فرزندم‏«محمد باقر»است.

جابر برخاست و بر پاى امام باقر بوسه زد و گفت:فدايت‏شوم اى فرزند پيامبر (ص) ،سلام و درود پدرت پيامبر خدا (ص) رابپذير چه او ترا سلام رسانده است.

ديدگان امام باقر پر از اشگ شد و فرمود:سلام و درود بر پدرم پيامبر خدا باد تا بدان هنگام كه آسمانها و زمين پايدارند و بر تو اى جابر كه سلام او را به من رساندى(3)

دانش امام

دانش امام باقر عليه السلام نيز همانند ديگر امامان از سر چشمه‏ى وحى بود،آنان آموزگارى نداشتند و در مكتب بشرى درس نخوانده بودند،«جابر بن عبد الله‏»نزد امام باقر (ع) مى‏آمد و از آنحضرت دانش فرا مى‏گرفت و به آن گرامى مكرر عرض مى‏كرد:اى شكافنده‏ى علوم! گواهى مى‏دهم تو در كودكى از دانشى خدا داد برخوردارى(4)«عبد الله بن عطاء مكى‏»مى‏گفت:هرگز دانشمندان را نزد كسى چنان حقير و كوچك نيافتم كه نزد امام باقر عليه السلام،«حكم بن عتيبه‏»كه در چشم مردمان جايگاه علمى والايى داشت در پيشگاه امام باقر چونان كودكى در برابر آموزگار بود.(5)

شخصيت آسمانى و شكوه علمى امام باقر (ع) چنان خيره كننده بود كه‏«جابر بن يزيد جعفى‏»به هنگام روايت از آن گرامى مى‏گفت:«وصى اوصياء و وارث علوم انبياء محمد بن على بن الحسين مرا چنين روايت كرد...»(6)

مردى از«عبد الله عمر»مساله‏يى پرسيد و او در پاسخ درماند،به سئوال كننده امام باقر را نشان داد و گفت از اين كودك بپرس و مرا نيز از پاسخ او آگاه ساز.آن مرد از امام پرسيد و پاسخى قانع كننده شنيد و براى‏«عبد الله عمر»بازگو كرد،عبد الله گفت:اينان خاندانى هستند كه دانششان خداداد است.(7)

«ابو بصير»مى‏گويد:با امام باقر عليه السلام به مسجد مدينه وارد شديم،مردم در رفت و آمد بودند.امام به من فرمود:از مردم بپرس آيا مرا مى‏بينند؟از هر كه پرسيدم آيا ابو جعفر را ديده‏اى پاسخ منفى شنيدم،در حاليكه امام در كنار من ايستاده بود.در اين هنگام يكى از دوستان حقيقى آن حضرت‏«ابو هارون‏»كه نابينا بود به مسجد در آمد.امام فرمود:از او نيز بپرس.

از ابو هارون پرسيدم:آيا ابو جعفر را ديدى؟

فورا پاسخ داد:مگر كنار تو نايستاده است؟

گفتم:از كجا دريافتى؟

گفت:چگونه ندانم در حاليكه او نور رخشنده‏يى است.(8)

و نيز«ابو بصير»مى‏گويد:امام باقر (ع) از يكى ازافريقائيان حال يكى از شيعيان خود به نام‏«راشد»را جويا شد.پاسخ داد خوب بود و سلام مى‏رساند.

امام فرمود خدا رحمتش كند.

با تعجب گفت:مگر او مرده است؟

فرمود:آرى.

گفت:چه وقت در گذشت؟

فرمود:دو روز پس از خارج شدن تو.

گفت:به خدا سوگند او بيمار نبود...

فرمود:مگر هر كس مى‏ميرد به جهت‏بيمارى است؟

آنگاه ابو بصير از امام در مورد آن در گذشته سئوال كرد.

امام فرمود:او از دوستان و شيعيان ما بود،گمان مى‏كنيد كه چشمهاى بينا و گوشهاى شنوايى براى ما همراه شما نيست وه چه پندار نادرستى است!به خدا سوگند هيچ چيز از كردارتان بر ما پوشيده نيست پس ما را نزد خودتان حاضر بدانيد و خود را به كار نيك عادت دهيد و از اهل خير باشيد تا به همين نشانه و علامت‏شناخته شويد.من فرزندان و شيعيانم را به اين برنامه فرمان مى‏دهم.(9)

يكى از راويان مى‏گويد در كوفه به زنى قرآن مى‏آموختم،روزى با او شوخى كردم،بعد به ديدار امام باقر شتافتم،فرمود:

آنكه (حتى) در پنهان مرتكب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجهى ندارد،به آن زن چه گفتى؟ از شرمسارى چهره‏ام را پوشاندم و توبه كردم،امام فرمود:تكرار نكن.(10)

اخلاق امام باقر عليه السلام

مردى از اهل شام در مدينه ساكن بود و به خانه‏ى امام بسيار مى‏آمد و به آن گرامى مى‏گفت: «...در روى زمين بغض و كينه‏ى كسى را بيش از تو در دل ندارم و با هيچكس بيش از تو و خاندانت دشمن نيستم!و عقيده‏ام آنست كه اطاعت‏خدا و پيامبر و امير مؤمنان در دشمنى با توست،اگر مى‏بينى به خانه‏ى تو رفت و آمد دارم بدان جهت است كه تو مردى سخنور و اديب و خوش بيان هستى!»در عين حال امام عليه السلام با او مدارا مى‏فرمود و به نرمى سخن مى‏گفت.چندى بر نيامد كه شامى بيمار شد و مرگ را رويا روى خويش ديد و از زندگى نوميد شد،پس وصيت كرد كه چون در گذرد ابو جعفر«امام باقر»بر او نماز گزارد.

شب به نيمه رسيد و بستگانش او را تمام شده يافتند،بامداد وصى او به مسجد آمد و امام باقر عليه السلام را ديد كه نماز صبح به پايان برده و به تعقيب(11).نشسته است،و آن گرامى همواره چنين بود كه پس از نماز به ذكر و تعقيب مى‏پرداخت.

عرض كرد:آن مرد شامى به ديگر سراى شتافته و خود چنين خواسته كه شما بر او نماز گزاريد.

فرمود:او نمرده است...شتاب مكنيد تا من بيايم.

پس برخاست و وضو و طهارت را تجديد فرمود و دو ركعت نماز خواند و دستها را به دعا برداشت،سپس به سجده رفت و همچنان تا بر آمدن آفتاب،در سجده ماند،آنگاه به خانه‏ى شامى آمد و بر بالين او نشست و او را صدا زد و او پاسخ داد،امام او را بر نشانيد و پشتش را به ديوار تكيه داد و شربتى طلبيد و به كام او ريخت و به بستگانش فرمود غذاهاى سرد به او بدهند و خود بازگشت.

ديرى بر نيامد كه شامى شفا يافت و به نزد امام آمد و عرض كرد:

«گواهى مى‏دهم كه تو حجت‏خدا بر مردمانى...» (12)

«محمد بن منكدر»-از صوفيان آن روزگار-مى‏گويد:

در روز بسيار گرمى از مدينه بيرون رفتم،ابو جعفر محمد بن على بن الحسين را ديدم-همراه با دو تن از غلامانشان-يا دو تن از دوستانش-از سركشى به مزرعه‏ى خويش باز مى‏گردد با خود گفتم:مردى از بزرگان قريش در چنين وقتى در پى دنياست!بايد او را پند دهم.

نزديك آمدم و سلام كردم،امام در حالى كه عرق از سر و رويش مى‏ريخت‏با تندى پاسخم داد. گفتم:خدا ترا به سلامت‏بدارد آيا شخصيتى چون شما در اين هنگام و با اين‏حال در پى دنيا مى‏رود!اگر در اين حالت مرگ در رسد چه مى‏كنى؟

فرمود به خدا سوگند اگر مرگ در رسد در حال اطاعت‏خداوند خواهم بود زيرا من بدينوسيله خود را از تو و ديگر مردمان بى نياز مى‏سازم،از مرگ در آنحالت‏بيمناكم كه سرگرم گناهى باشم.

گفتم:رحمت‏خدا بر تو باد،مى‏پنداشتم كه شما را پند مى‏دهم اما تو مرا پند دادى و آگاه ساختى.(13)

ابهت سیاسی امام

امام چه خانه نشين باشد و چه در متن اجتماع در مقام امامتش تفاوتى رخ نمى‏دهد زيرا امامت چونان رسالت،منصبى است‏خدايى و مردمان را نمى‏رسد كه بدلخواه خويش امامى برگزينند.

غاصبان و متجاوزان هماره به مقام والاى امام رشك مى‏بردند و بهر وسيله براى غصب و تصرف حكومت و خلافت كه ويژه‏ى امامان بود دست مى‏يازيدند و در راه اين منظور از هيچ جنايتى نيز باك نداشتند.امامت امام در زمان خلافت وليد و سليمان بن عبد الملك و عمر بن عبد العزيز و يزيد بن عبد الملك و هشام بوده است.

برخى از دوران امامت امام باقر عليه السلام مقارن حكومت ظالمانه‏ى هشام بن عبد الملك اموى مى‏بود و هشام و ديگر امويان به خوبى مى‏دانستند كه اگر حكومت ظاهر را با ستم و جنايت‏به غصب گرفته‏اند هرگز نمى‏توانند حكومت دردلها را از خاندان پيامبر بربايند.

عظمت معنوى امامان گرامى چنان گيرا بود كه گاه دشمنان و غاصبان خود مرعوب مى‏ماندند و به تواضع برمى‏خاستند:

هشام در يكى از سالها به حج آمده بود و امام باقر و امام صادق عليهما السلام نيز جزو حاجيان بودند،روزى امام صادق (ع) در اجتماع عظيم حج ضمن خطابه‏يى فرمود:

«سپاس خداى را كه محمد (ص) را به راستى فرستاد و ما را به او گرامى ساخت،پس ما برگزيدگان خدا در ميان آفريدگان و جانشينان خدا (در زمين) هستيم،رستگار كسى است كه پيرو ما باشد و شور بخت آنكه با ما دشمنى ورزد.»

امام صادق عليه السلام بعدها مى‏فرمود:گفتار مرا به هشام خبر بردند ولى متعرض ما نشد تا به دمشق بازگشت و ما نيز به مدينه برگشتيم به حاكم خود در مدينه فرمان داد تا من و پدرم را به دمشق بفرستد.

به دمشق در آمديم و هشام تا سه روز ما را بار نداد،روز چهارم بر او وارد شديم،هشام بر تخت نشسته بود و درباريان در برابرش به تير اندازى و هدف گيرى سرگرم بودند.

هشام پدرم را به نام صدا زد و گفت:با بزرگان قبيله‏ات تيراندازى كن.

پدرم فرمود:من پير شده‏ام و تيراندازى از من گذشته است،مرا معذور دار.

هشام اصرار ورزيد و سوگند داد كه بايد اين كار را بكنى‏و به پير مردى از بنى اميه گفت كمانت را به او بده پدرم كمان برگرفت و تيرى به زه نهاد و پرتاب كرد،اولين تير درست در وسط هدف نشست،دومين تير را در كمان نهاد و چون شست از پيكان برداشت‏بر پيكان تير اول فرود آمد و آن را شكافت،تير سوم بر دوم و چهارم بر سوم...و نهم بر هشتم نشست،فرياد از حاضران برخاست،هشام بى قرار شد و فرياد زد:

آفرين ابا جعفر!تو در عرب و عجم سر آمد تيراندازنى،چطور مى‏پندارى زمان تيراندازى تو گذشته است...و در همان هنگام تصميم بر قتل پدرم گرفت و سر به زير افكنده فكر مى‏كرد و ما در برابر او ايستاده بوديم،ايستادن ما طولانى شد و پدرم از اين بابت‏به خشم آمد و آن گرامى چون خشمگين مى‏شد به آسمان مى‏نگريست و خشم در چهره‏اش آشكار مى‏شد، هشام غضب او را دريافت و ما را به سوى تخت‏خود فرا خواند و خود برخاست و پدرم را در برگرفت و او را بر دست راست‏خود بر تخت نشانيد و مرا نيز در برگرفت و بر دست راست پدرم نشاند،و با پدرم به گفتگو نشست و گفت:

قريش تا چون تويى را در ميان خود دارد بر عرب و عجم فخر مى‏كند،آفرين بر تو،تيراندازى را چنين از چه كسى و در چند مدت آموخته‏يى؟

پدرم فرمود:مى‏دانى كه مردم مدينه تيراندازى مى‏كنند و من در جوانى مدتى به اين كار مى‏پرداختم و بعد ترك كردم تا هم اكنون كه تو از من خواستى.

هشام گفت از آنگاه كه خويش را شناختم تا كنون‏تيراندازى بدين زبردستى نديده بودم و گمان نمى‏كنم كسى در روى زمين چون تو بر اين هنر توانا باشد،آيا فرزندت جعفر نيز مى‏تواند همچون تو تيراندازى كند؟

فرمود:ما«كمال‏»و«تمام‏»را به ارث مى‏بريم،همان كمال و تمامى كه خدا بر پيامبرش فرود آورد آنجا كه مى‏فرمايد: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا....»(14)زمين از كسى كه بر اين كارها كاملا توانا باشد خالى نمى‏ماند.

چشم هشام با شنيدن اين جملات در حدقه گرديد و چهره‏اش از خشم سرخ شد،اندكى سر فرو افكند و دوباره سر برداشت و گفت:مگر ما و شما از دودمان‏«عبد مناف‏»نيستيم كه در نسبت‏برابريم؟

امام فرمود:آرى اما خدا ما را ويژگيهايى داده كه به ديگران نداده است.

پرسيد:مگر خدا پيامبر را از خاندان‏«عبد مناف‏»به سوى همه‏ى مردم و براى همه‏ى مردم از سفيد و سياه و سرخ نفرستاده است؟شما از كجا اين دانش را به ارث برده‏ايد در حاليكه پس از پيامبر اسلام پيامبرى نخواهد بود و شمايان پيامبر نيستيد؟

امام بى درنگ فرمود:خداوند در قرآن به پيامبر مى‏فرمايد:

«زبانت را پيش از آنكه به تو وحى شود براى خواندن قرآن‏حركت مده»(15)پيامبرى كه به تصريح اين آيه زبانش تابع وى است‏به ما ويژگيهايى داده كه به ديگران نداده است و به همين جهت‏با برادرش على (ع) اسرارى را مى‏گفت كه به ديگران هرگز نگفت و خداوند در اين باره مى‏فرمايد: «و تعيها اذن واعية‏»(16)-يعنى آنچه به تو وحى مى‏شود و اسرار تو را-گوشى فرا گيرنده فرا مى‏گيرد.

و پيامبر خدا به على (ع) فرمود:از خدا خواستم كه آن را گوش تو قرار دهد.و نيز على بن ابيطالب (ع) در كوفه فرمود«پيامبر خدا هزار در از دانش به روى من گشود كه از هر در هزار در ديگر گشوده شد»...همانطور كه خداوند پيامبر را كمالاتى ويژه داد پيامبر (ص) نيز على (ع) را برگزيد و چيزهايى به او آموخت كه به ديگران نياموخت و دانش ما از آن منبع فياض است و تنها ما آن را به ارث برده‏ايم نه ديگران.

هشام گفت:على مدعى علم غيب بود حال آنكه خدا كسى را بر غيب دانا نساخت.

پدرم فرمود:خدا بر پيامبر خويش كتابى فرود آورد كه در آن همه چيز از گذشته و آينده تا روز رستخيز بيان شده است زيرا در همان كتاب مى‏فرمايد: «و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شيئى‏»(17)-بر تو كتابى فرو فرستاديم كه بيان كننده‏ى همه چيز است-و در جاى ديگر فرمود: «همه چيز را در كتاب روشن به حساب آورده‏ايم»(18)و نيز:هيچ چيز را در اين كتاب فرو گذار نكرديم(19)»و خداوند به پيامبر فرمان داد همه‏ى اسرار قرآن را به على بياموزد،و پيامبر به امت مى‏فرمود:على از همه‏ى شما در قضاوت داناتر است...هشام ساكت ماند...و امام از بارگاه او خارج شد.(20)

امام با مخالفان احتجاج مى‏كند

«عبد الله بن نافع‏»از دشمنان امير مؤمنان حضرت على عليه السلام بود و مى‏گفت: اگر در روى زمين كسى بتواند مرا قانع سازد كه در كشتن‏«خوارج نهروان‏»حق با على بوده است من بدو روى خواهم آورد.اگر چه در مشرق يا مغرب بوده باشد.

به عبد الله گفتند:آيا مى‏پندارى فرزندان على (ع) نيز نمى‏توانند به تو ثابت كنند؟گفت مگر در ميان فرزندان او دانشمندى هست؟

گفتند:اين خود سند نادانى توست!مگر ممكن است در دودمان حضرت على (ع) دانشمندى نباشد؟!پرسيد:در اين زمان دانشمندشان كيست،امام باقر عليه السلام را به او معرفى كردند و او با ياران خويش به مدينه آمد و از امام تقاضاى ملاقات كرد...امام به يكى از غلامان خويش فرمان داد بار و بنه‏ى او را فرود آورد و به او بگويد فردا نزد امام حاضر شود.

بامداد ديگر عبد الله با ياران خويش به مجلس امام آمد و آن گرامى نيز فرزندان و بازماندگان مهاجران و انصار را فرا خواند و چون همه گرد آمدند امام در حاليكه جامه‏اى سرخ فام بر تن داشت و ديدارش چون ماه فريبنده و زيبا بود فرمود:

سپاس ويژه خدايى است كه آفريننده‏ى زمان و مكان و چگونگى‏هاست‏حمد خدايى را كه نه چرت دارد و نه خواب آنچه در آسمانها و زمين است ملك اوست...گواهم كه جز«الله‏»خدايى نيست و«محمد»بنده‏ى برگزيده و پيامبر اوست،سپاس خدايى را كه به نبوتش ما را گرامى داشت و به ولايتش ما را مخصوص گردانيد.

اى گروه فرزندان مهاجر و انصار!هر كدامتان فضيلتى از على بن ابيطالب به خاطر داريد بگوييد.

حاضران هر يك فضيلتى بيان كردند تا سخن به‏«حديث‏خيبر»رسيد،گفتند:پيامبر در نبرد با يهودان خيبر،فرمود.

«لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله،كرارا غير فرار لا يرجع حتى يفتح الله على يديه‏»«فردا پرچم را به مردى مى‏سپارم كه دوستدار خدا و پيامبر است و خدا و پيامبر نيز او را دوست مى‏دارند،رزم آورى است كه هرگز فرار نمى‏كند و از نبرد فردا باز نمى‏گردد تا خداوند به دست او حصار يهودان را فتح فرمايد».

-و ديگر روز پرچم را به امير مؤمنان سپرد و آن گرامى بانبردى شگفتى آفرين يهودان را منهزم ساخت و قلعه‏ى عظيم آنان را گشود.

امام باقر (ع) به عبد الله بن نافع فرمود:در باره‏ى اين حديث چه مى‏گويى؟

گفت:حديث درستى است اما على بعدها كافر شد و خوارج را به ناحق كشت!

فرمود:مادرت در سوگ تو بنشيند،آيا خدا آنگاه كه على را دوست مى‏داشت مى‏دانست كه او«خوارج‏»را مى‏كشد يا نمى‏دانست؟اگر بگويى خدا نمى‏دانست كافر خواهى بود.

گفت:مى‏دانست.

فرمود:خدا او را بدان جهت كه فرمانبردار اوست دوست مى‏داشت‏يا به جهت نافرمانى و گناه.

گفت:چون فرمانبردار خدا بود خداوند او را دوست مى‏داشت (يعنى اگر در آينده نيز گناهكار مى‏بود خداوند مى‏دانست و هرگز دوستدار او نمى‏بود پس معلوم مى‏شود كشتن خوارج طاعت‏خدا بوده است)فرمود:برخيز كه محكوم شدى و جوابى ندارى.

عبد الله برخاست و اين آيه را تلاوت كرد: «حتى يتبين لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود من الفجر» (21)-اشاره به آنكه حقيقت چون سپيده صبح آشكار شد-و گفت‏«خدا بهتر مى‏داند رسالت‏خويش را در چه خاندانى قراردهد»(22)و(23)

ضرب سكه‏ى اسلامى به دستور امام باقر عليه السلام(24)

در سده‏ى اول هجرى صنعت كاغذ در انحصار روميان بود و مسيحيان مصر نيز كه كاغذ مى‏ساختند به روش روميان و بنا بر مسيحيت نشان‏«اب و ابن و روح‏»بر آن مى‏زدند، «عبد الملك اموى‏»مرد زيركى بود،كاغذى از اين گونه را ديد و در مارك آن دقيق شد و فرمان داد آن را براى او به عربى ترجمه كنند،و چون معناى آن را دريافت‏خشمگين شد كه چرا در مصر كه كشورى اسلامى است‏بايد مصنوعات چنين نشانى داشته باشد، بى درنگ به فرماندار مصر نوشت كه از آن پس بر كاغذها شعار توحيد-شهد الله انه لا اله الا هو-بنويسند و نيز به فرمانداران ساير ايالات اسلامى نيز فرمان داد كاغذهايى را كه نشان مشركانه‏ى مسيحيت دارد از بين ببرند و از كاغذهاى جديد استفاده كنند.

كاغذهاى جديد با نشان توحيد اسلامى رواج يافت و به شهرهاى روم نيز رسيد و خبر به قيصر بردند و او در نامه‏يى به‏«عبد الملك‏»نوشت:

صنعت كاغذ هماره با نشان رومى مى‏بود و اگر كار تو درمنع آن درست است پس خلفاى گذشته‏ى اسلام خطا كار بوده‏اند و اگر آنان به راه درست رفته‏اند پس تو در خطا هستى،(25) من همراه اين نامه براى تو هديه‏اى لايق فرستادم و دوست دارم كه اجناس نشان دار را به حال سابق واگذارى و پاسخ مثبت تو موجب سپاسگزارى ما خواهد بود.عبد الملك هديه را نپذيرفت و به قاصد قيصر گفت:اين نامه پاسخى ندارد.

قيصر ديگر بار هديه‏اى دو چندان دفعه‏ى پيش براى او گسيل داشت و نوشت:

گمان مى‏كنم چون هديه را ناچيز دانستى نپذيرفتى،اينك دو برابر فرستادم و مايلم هديه را همراه با خواسته‏ى قبلى من بپذيرى.عبد الملك باز هديه را رد كرد و نامه را نيز بى جواب گذاشت.

قيصر اين بار به عبد الملك نوشت:دو بار هديه‏ى مرا رد كردى و خواسته مرا بر نياوردى براى سوم بار هديه را دو چندان سابق فرستادم و سوگند به مسيح اگر اجناس نشان دار را به حال پيش برنگردانى فرمان مى‏دهم تا زر و سيم را با دشنام به پيامبر اسلام سكه بزنند و تو مى‏دانى كه ضرب سكه ويژه‏ى ما روميان است،آنگاه چون سكه‏ها را با دشنام به پيامبرتان ببينى عرق شرم بر پيشانيت مى‏نشيند،پس همان بهتر كه هديه را بپذيرى و خواسته‏ى ما را بر آورى تا روابط دوستانه‏مان چون‏گذشته پا بر جا بماند.

عبد الملك در پاسخ بيچاره ماند و گفت فكر مى‏كنم كه ننگين‏ترين مولودى كه در اسلام زاده شده من باشم كه سبب اين كار شدم كه به رسول خدا (ص) دشنام دهند و با مسلمانان به مشورت پرداخت ولى هيچكس نتوانست چاره‏اى بينديشد،يكى از حاضران گفت:تو خود راه چاره را مى‏دانى اما به عمد آن را وا مى‏گذارى!

عبد الملك گفت:واى بر تو،چاره‏اى كه من مى‏دانم كدامست؟

گفت:بايد از«باقر»اهل بيت چاره‏ى اين مشكل را بجويى.

عبد الملك گفتار او را تصديق كرد و به فرماندار مدينه نوشت‏«امام باقر» (ع) را با احترام به شام بفرستد،و خود فرستاده‏ى قيصر را در شام نگهداشت تا امام عليه السلام بشام آمد و داستان را به او عرض كردند،فرمود:

تهديد قيصر در مورد پيامبر (ص) عملى نخواهد شد و خداوند اين كار را بر او ممكن نخواهد ساخت و راه چاره نيز آسان است،هم اكنون صنعتگران را گرد آور تا به ضرب سكه بپردازند و بر يك رو سوره‏ى توحيد و بر روى ديگر نام پيامبر (ص) را نقش كنند و بدين ترتيب از مسكوكات رومى بى نياز مى‏شويم.و توضيحاتى نيز در مورد وزن سكه‏ها فرمود تا وزن هر ده درهم از سه نوع سكه هفت مثقال باشد(26) و نيزفرمود نام شهرى كه در آن سكه مى‏زنند و تاريخ سال ضرب را هم بر سكه‏ها درج كنند.

عبد الملك دستور امام را عملى ساخت و به همه‏ى شهرهاى اسلامى نوشت كه معاملات بايد با سكه‏هاى جديد انجام شود و هر كس از سابق سكه‏اى دارد تحويل دهد و سكه‏ى اسلامى دريافت دارد،آنگاه فرستاده‏ى قيصر را از آنچه انجام شده بود آگاه ساخت و باز گرداند.

قيصر را از ماجرا خبر دادند و درباريان از او خواستند تا تهديد خود را عملى سازد،قيصر گفت: من خواستم عبد الملك را به خشم آورم و اينك اين كار بيهوده است چون در بلاد اسلام ديگر با پول رومى معامله نمى‏كنند(27)

اصحاب امام باقر عليه السلام

در مكتب امام ابو جعفر باقر العلوم-كه درود فرشتگان بر او-شاگردانى نمونه و ممتاز پرورش يافتند كه اينك به نام برخى از آنان اشاره مى‏شود:

1-«ابان بن تغلب‏»:محضر سه امام را دريافته بود-امام زين العابدين و امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام-ابان از شخصيتهاى علمى عصر خود بود و در تفسير،حديث،فقه، قرائت و لغت تسلط بسيارى داشت.والايى دانش ابان چنان بود كه امام باقر (ع) بدو فرمود در مسجد مدينه بنشين و براى مردمان فتوى بده زيرا دوست دارم مردم چون تويى را در ميان شيعيان ما ببينند.

ابان هر وقت‏به مدينه مى‏آمد حلقه‏هاى درس مى‏شكست و در مسجد جايگاه خطابه‏ى پيامبر را براى تدريس او خالى مى‏كردند.

چون خبر درگذشت ابان را به امام صادق (ع) عرض كردند فرمود:به خدا سوگند مرگ ابان قلبم را به درد آورد.(28)

2-«زراره‏»:دانشمندان شيعه ميان پروردگان امام باقر و امام صادق عليهما السلام شش تن را برتر مى‏شمرند و زراره يكى از آنهاست.امام صادق (ع) خود مى‏فرمود: اگر«بريد بن معويه‏»و«ابو بصير»و«محمد بن مسلم‏»و«زراره‏»نمى‏بودند آثار پيامبرى (معارف شيعه) از ميان مى‏رفت،آنان بر حلال و حرام خدا امينند.و باز مى‏فرمود: «بريد»و«زراره‏»و«محمد بن مسلم‏»و«احول‏»در زندگى و مرگ نزد من محبوبترين مردمانند.

زراره در دوستى امام چنان استوار بود كه امام صادق عليه السلام ناگزير شد براى حفظ جان او به عيبجويى و بدگويى او تظاهر كند و در پنهان بدو پيام داد اگر از تو بدگويى مى‏كنم براى ايمن داشتن توست زيرا دشمنان،ما را به هر كس علاقمند ببينند به آزار او مى‏كوشند...و تو به دوستى ما شهرت دارى و من ناچارم چنين تظاهر كنم...زراره از قرائت و فقه و كلام و شعر و ادب عرب بهره‏اى گسترده داشت و نشانه‏هاى فضيلت و ديندارى در او آشكار بود.(29)

3-«كميت اسدى‏»:شاعرى سر آمد بود و زبان گويايش در قالب نغز شعر در دفاع از اهل يت‏سخنان پر مغز مى‏سرود،شعرش چنان كوبنده و رسواگر بود كه پيوسته از طرف خلفاى اموى تهديد به مرگ مى‏شد.

باز گو كردن حقايق و به ويژه دفاع از اهل بيت پيامبر در آن زمان چنان خطرناك بود كه جز مردان مرد جرات اقدام بدان نداشتند،و كميت از قويترين چهره‏هايى است كه در دوران حكومت اموى از مرگ نهراسيد و تا آنجا كه يارايش بود حق گفت و سيماى امويان را بر مردم آشكار ساخت.

كميت در برخى از اشعار خويش امامان راستين را در برابر بنى اميه چنين معرفى مى‏كند:

«آن راهبران دادگر همچون بنى اميه نيستند كه انسانها وحيوانها را يكى بدانند،آنان همچون عبد الملك و وليد و سليمان و هشام اموى نيستند كه چون بر منبر نشينند سخنانى بگويند كه خود هرگز عمل نمى‏كنند،امويان سخنان پيامبر را مى‏گويند اما خود كارهاى زمان جاهليت را انجام مى‏دهند»(30)

كميت‏شيفته‏ى امام باقر (ع) بود و در راه اين مهر خويشتن را فراموش مى‏كرد،روزى در برابر امام و در مدح او اشعار شيوايى را كه سروده بود مى‏خواند،امام به كعبه رو كرد و سه بار فرمود: خدايا كميت را رحمت كن آنگاه به كميت فرمود صد هزار درهم از خاندانم براى تو جمع آورى كرده‏ام.

كميت گفت:به خدا سوگند هرگز سيم و زر نمى‏خواهم،فقط يكى از پيراهنهاى خود را به من عطا فرماييد.و امام پيراهن خود را به او داد.(31)

روزى ديگر در خدمت امام باقر نشسته بود،امام به دلتنگى از زمانه اين شعر بر خواند:

ذهب الذين يعاش فى اكنافهم لم يبق الا شاتم او حاسد

«رادمردانى كه مردم در پناهشان زندگى مى‏كردند رفتند و جز حسودان يا بدگويان كسى باقى نمانده است‏»

كميت فورا پاسخ داد:

و بقى على ظهر البسيطة واحد فهو المراد و انت ذاك الواحد

«اما بر روى زمين يكتن از آن بزرگمردان باقى است كه هم او مراد جهانيان است و تو آن يكتن هستى».(32)

4-«محمد بن مسلم‏»:فقيه اهل بيت و از ياران راستين امام باقر و امام صادق عليهما السلام بود،چنانكه گفتيم امام صادق (ع) او را يكى از آن چهار تن به شمار آورده كه آثار پيامبرى بوجودشان پا بر جا و باقى است.

محمد كوفى بود و براى بهره‏گرفتن از دانش بيكران امام باقر (ع) به مدينه آمد و چهار سال در مدينه ماند.

«عبد الله بن ابى يعفور»مى‏گويد به امام صادق (ع) عرض كردم گاه از من سئوالاتى مى‏شود كه پاسخ آن را نمى‏دانم و به شما نيز دسترسى ندارم،چه كنم؟

امام‏«محمد بن مسلم‏»را به من معرفى كرد و فرمود:چرا از او نمى‏پرسى... (33)

در كوفه زنى شب هنگام به خانه‏ى محمد بن مسلم آمد و گفت:همسر پسرم مرده است و فرزندى زنده در شكم دارد،تكليف ما چيست؟

«محمد بن مسلم‏»گفت:بنابر آنچه امام باقر العلوم (ع) فرموده است‏بايد شكم او را بشكافند و بچه را بيرون آورند،سپس مرده را دفن كنند.

آنگاه از زن پرسيد مرا از كجا يافتى؟

زن گفت:اين مساله را به نزد«ابو حنيفه‏»بردم و او گفت‏در اين باره چيزى نمى‏دانم ولى به نزد محمد بن مسلم برو و اگر فتوايى داد مرا آگاه ساز...

ديگر روز محمد بن مسلم در مسجد كوفه‏«ابو حنيفه‏»را ديد كه در جمع اصحاب خويش همان مساله را طرح كرده مى‏خواهد پاسخ را به نام خود به آنان بگويد!

«محمد»به طعنه سرفه‏يى كرد و ابو حنيفه دريافت و گفت‏«خدايت‏بيامرزد بگذار زندگى كنيم»(34)

شهادت امام باقر عليه السلام

امام گرامى باقر العلوم،هفتم ذيحجه‏ى سال 114 هجرى در پنجاه و هفت‏سالگى در زمان ستمگر اموى‏«هشام بن عبد الملك‏»مسموم و شهيد شد،در شامگاه وفات به امام صادق عليه السلام فرمود:«من امشب جهان را بدرود خواهم گفت،هم اكنون پدرم را ديدم كه شربتى گوارا نزد من آورد و نوشيدم و مرا به سراى جاويد و ديدار حق بشارت داد.»

ديگر روز تن پاك آن درياى بيكران دانش خدايى را در خاك بقيع كنار آرامگاه امام مجتبى و امام سجاد عليهما السلام به خاك سپردند،سلام خدا بر او باد.(35)

و اينك در نشيب پايان موجى از دانش آن گرامى را در سخنان زير به تماشا بنشينيم:

دروغ خرابى ايمان است.(36)

مؤمن،ترسو و حريص و بخيل نمى‏شود.(37)

حريص بر دنيا همچون كرم ابريشم است كه هر چه پيله را بر خود بيشتر بپيچد بيرون آمدنش مشكلتر مى‏شود...(38)

از طعن بر مؤمنان بپرهيزيد.(39)

برادر مسلمانت را دوست‏بدار و براى او آنچه براى خود مى‏خواهى بخواه و آنچه را بر خود نمى‏پسندى بر او نپسند.(40)

....اگر مسلمانى براى ديدار يا حاجتى به خانه‏ى مسلمانى بيايد و او در خانه باشد و اجازه‏ى ورود به او ندهد و خود نيز به ديدار او بيرون نيايد،پيوسته اين صاحب خانه در لعنت‏خدا خواهد بود تا آنگاه كه يكديگر را ملاقات كنند....(41)

همانا خداوند با حيا و بردبار را دوست مى‏دارد.(42)

آنكه خشمش را از مردم باز دارد خداوند عذاب قيامت را از او باز دارد.(43)

آنانكه امر به معروف و نهى از منكر را عيب مى‏دانند بد مردمانى هستند.(44)

همانا خداوند بنده‏يى را كه دشمن داخل خانه‏ى او شود و او با وى مبارزه نكند دشمن دارد.(45)

پى‏نوشتها:

1- مصباح المتهجد شيخ طوسى ص 557

2- امام صادق (ع) در باره‏«ام عبد الله‏»فرمود از زنهاى با ايمان و پرهيزكار و نيكو كار بود... تواريخ النبى و الآل تسترى ص 47

3- امالى شيخ صدوق ص 211 چاپ سنگى

4- علل الشرايع شيخ صدوق ج 1 ص 222 چاپ قم

5- ارشاد شيخ مفيد ص 246 چاپ آخوندى

6- ارشاد شيخ مفيد ص 246 چاپ آخوندى

7- مناقب ابن شهر آشوب ج 3 ص 329 چاپ نجف

8- بحار الانوار ج 46 ص 243 به نقل از خرائج راوندى.

9-بحار الانوار ج 46 ص 243 به نقل از خرائج رواندى

10-بحار الانوار ج 46 ص 247 به نقل از خرائج رواندى

11-تعقيب:دعاها و ذكرهايى است كه بدون فاصله پس از نماز مى‏خوانند.

12-امالى شيخ طوسى ص 261 چاپ سنگى با اختصار

13-ارشاد مفيد چاپ آخوندى ص 247

14-سوره‏ى مائده آيه‏ى 3

15-سوره‏ى القيامه آيه‏ى 16

16-سوره‏ى الحاقه آيه‏ى 12

17-سوره نحل آيه‏ى 89

18-سوره‏ى يس آيه‏ى 12

19-سوره‏ى انعام آيه‏ى 38

20-دلائل الامامة طبرى شيعى ص 104- 106 چاپ دوم نجف.با اختصار و نقل به معنى در پاره‏اى از جملات

21-سوره بقره آيه‏ى 187

22-سوره‏ى انعام آيه‏ى 124

23-مستفاد از كافى ج 8 ص 349.

24-برخى از دانشمندان اين موضوع را به امام سجاد عليه السلام نسبت داده‏اند و برخى ديگر گفته‏اند امام باقر (ع) به دستور امام سجاد عليه السلام اين پيشنهاد را كرده است.براى اطلاع بيشتر به كتاب العقد المنير ج 1 مراجعه شود

25-قيصر با اين مقدمه مى‏خواست تعصب عبد الملك را بر انگيزد تا براى تصويب كار خلفاى گذشته از منع كاغذ رومى دست‏باز دارد.

26-امام عليه السلام فرمود:سه نوع سكه ضرب شود،نوع اول هر درهم يك مثقال و ده‏درهم آن 10 مثقال،و نوع دوم هر ده درهم 6 مثقال و نوع سوم هر ده درهم 5 مثقال باشد بدين ترتيب هر سى درهم از سه نوع 21 مثقال مى‏شد و اين برابر با سكه‏هاى رومى بود و مسلمانان موظف بودند سى درهم رومى كه 21 مثقال بود بياورند و سى درهم جديد بگيرند.

27-«المحاسن و المساوى بيهقى‏»ج 2 ص 232- 236 چاپ مصر- «حيوة الحيوان دميرى‏»چاپ سنگى ص 24با اختصار و نقل به معنى در پاره‏اى از جملات.

توجه:در اين داستان خوانديم كه سكه‏هاى اسلامى در زمان امام باقر (ع) به صلاح ديد آن بزرگوار ساخته و رائج‏شده است و اين مطلب با آنچه در برخى از كتابها آمده است كه در زمان حضرت على (ع) در بصره به دستور آن حضرت سكه‏هاى اسلامى زده شده و آن حضرت پايه گذار آن بوده منافاتى ندارد زيرا منظور اين است كه آغاز سكه زدن در زمان حضرت على عليه السلام بوده و تكميل و شيوع آن در زمان امام باقر عليه السلام انجام شده است‏براى اطلاع بيشتر به كتاب غاية التعديل مرحوم سردار كابلى ص 16 مراجعه شود.

28-جامع الروات ج 1 ص 9

29-جامع الروات ج 1 ص 117 و 324- 325

30-الشيعة و الحاكمون ص 128

31-سفينة البحار ج 2 ص 496

32-منتهى الآمال چاپ 1372 قمرى ص 7 ج 2

33-تحفة الاحباب محدث قمى ص 351- جامع الرواة ج 2 ص 164

34-رجال كشى ص 162 چاپ دانشگاه مشهد

35-به كتاب‏هاى:كافى ج ا ص 469 و ج 5 ص 117 و بصائر الدرجات ص 141 چاپ سنگى و تواريخ النبى و الآل تسترى ص 40 و انوار البهيه محدث قمى ص 69 چاپ سنگى مراجعه شود.

36و 37- و 38- وسائل الشيعه چاپ سنگى ج 2 ص 233 و 6 و 474

39-و 40- و 41- و 42- و 43- همان كتاب ج 2 صفحات 240 و 229 و 231 و 455 و 469.

44-فروع كافى ص 343

45-وسائل الشيعة ج 2 ص 433

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386;ساعت 22:44;  توسط سیدحسین;  | 

رمزهاي موفقيت از نگاه امام علي عليه السلام (1)

انسان موجودي کمال‏جو است که براي رسيدن به اين کمال همه امکانات در اختيار او قرار گرفته است . «وسخر لکم ما في السموات وما في الارض جميعا منه‏»(1)؛«و آنچه در آسمانها و زمين است همه را از سوي خودش مسخر شما ساخت .»*  

بي‏شک در اختيار گرفتن همه امکانات بدان جهت است که انسان مراتب کمال را بصورت صعودي طي کند و بيش از پيش به موفقيتهايي چه در ابعاد مادي و چه معنوي دست‏يابد .

براي رسيدن به اهداف و خواسته‏هاي مورد نظر و چشيدن طعم شيرين موفقيت، شرايط و عواملي لازم است تا در سايه بکار بستن آنها، بهتر بتوان به آن اهداف دست‏يافت . در اين نوشتار از عواملي سخن مي‏گوييم که از منظر امام علي عليه السلام ما را در رسيدن به موفقيت کمک مي‏کند .

1-توفيق الهي

هر انساني در انجام کارها، نيازمند عنايت و توفيق از جانب خداوند عالميان است و تا لطف الهي شامل حال او نشود، موفق به انجام کارها نخواهد شد و هر کوششي بدون توفيق الهي صورت گيرد، سودي نخواهد داشت . حضرت علي عليه السلام فرمودند: «لا ينفع اجتهاد بغير توفيق; (2)کوششي که با توفيق همراه نباشد سودي ندارد .»

از سوي ديگر هر کسي براي رسيدن به هدف و آرزوي خود نيازمند راهنماست، تا در طول مسير او را همراهي کند . توفيق الهي بهترين راهبري است که انسان را به سوي خوبيها و کارهاي خدا پسندانه رهبري مي‏کند . به فرمايش حضرت علي عليه السلام: «لا قائد خير من التوفيق; (3)راهنمايي بهتر از توفيق وجود ندارد .»

سفراي الهي نيز خود را بي‏نياز از توفيق الهي نمي‏دانستند و در همه حال از خداي منان خواهان آن بودند . قرآن کريم از قول حضرت شعيب عليه السلام مي‏فرمايد: «وما توفيقي الا بالله‏»؛(4)«توفيق من جز به خدا نيست .» اميرمؤمنان علي عليه السلام نيز در پاسخ به نامه‏اي به معاويه فرمودند: «وما توفيقي الا بالله(5); توفيق من جز به خدا نيست .»

البته داشتن توفيق الهي نيازمند تلاش و کوشش است و تا تلاشي صورت نگيرد، خواستن توفيق الهي نه تنها پسنديده نيست، بلکه نوعي خويشتن را به سخره گرفتن است، چنان که حضرت رضا عليه السلام فرمودند: «من سال الله التوفيق ولم يجتهد فقد استهزء بنفسه؛(6)کسي که از خداوند توفيق را مسئلت نمايد، ولي کوشش نکند، خود را به تمسخر گرفته است .»

2-دينداري و تقوي

اطاعت از خداوند و دينداري، اولين پايه رستگاري است . رسول مکرم اسلام صلي الله عليه و آله همين که براي اولين بار در ميان مردم ظاهر شد و بعثت‏خود را آشکار کرد، فرمود: مردم! بگوييد «لا اله الا الله‏» تا رستگار شويد . اميرمؤمنان عليه السلام نيز از خداوند سلامت در دين را طلب مي‏نمود و مي‏فرمود: «نساله المعافاة في الاديان کما نساله المعافاة في الابدان(7) از او سلامت در دين را خواهانيم آنگونه که تندرستي را از او درخواست داريم .»

دينداري و تقواي الهي از جمله عواملي است که انسان را در رسيدن به آرزوهاي دنيوي و اخروي و کسب موفقيتها کمک مي‏کند . علي عليه السلام در اين‏باره مي‏فرمايد: «فان تقوي الله مفتاح سداد وذخيرة معاد وعتق من کل ملکة ونجاة من کل هلکة؛(8)همانا ترس از خدا کليد هر در بسته، و ذخيره رستاخيز و عامل آزادگي از هرگونه بردگي و نجات از هرگونه هلاکت است .»

وصی به حق رسول الله امام علي عليه السلام در جاي ديگري درباره نقش تقوي و دينداري در رساندن انسان به اهداف و رفع مشکلات مي‏فرمايند: «فمن اخذ بالتقوي غربت عنه الشدائد بعد دنوها واحلولت له الامور بعد مرارتها وانفرجت عنه الامواج بعد تراکمها واسهلت له الصعاب بعد انصابها وهطلت عليه الکرامة بعد قحوطها وتحدبت عليه الرحمة بعد نفورها وتفجرت عليه النعم بعد نضوبها ووبلت عليه البرکة بعد ارذاذها؛(9) پس کسي که تقوا را انتخاب کند، سختيها بعد از نزديک شدنشان، از او دور گردند، و کارها پس از تلخيها براي او شيرين و امواج مشکلات پس از متراکم شدن بر طرف خواهند شد و مشکلات پس از آنکه او را وامانده کرد آسان مي‏شود و مجد و بزرگي از دست رفته [چون قطرات باران] بر او فرو مي‏بارند، رحمت‏بازداشته [حق] به او باز مي‏گردد، و نعمتها [ي الهي] پس از فرو نشستن، براي او به جوشش مي‏آيند و برکت تقليل يافته براي او فزوني گيرد .»

3-استفاده از فرصتها

براي هر کسي در زندگي فرصتهايي پيش مي‏آيد که گاه در اثر جهل و عدم آگاهي، بي‏توجه از کنار آن گذر مي‏کند . فرصتها چون ابر بهاري در گذرند (10)و با از دست رفتن جز غصه چيزي بر جاي نمي‏گذارند(11). اگر انسان به موقعيتهاي بدست آمده، بيشتر توجه کند و متوجه باشد که براي هر چيزي وقت مشخصي است و سرآمدي معين (12)از ثانيه ثانيه‏هاي اين فرصتها، بيشترين و بهترين استفاده را مي‏کند .

استفاده بهينه از فرصتهاي بدست آمده و کار امروز را براي فردا نگذاشتن و حساسيت روي ثانيه‏هاي عمر داشتن، از جمله عواملي است که موجب موفقيت انسان در تمامي زمينه‏ها چه در مسائل اجتماعي - سياسي و چه مسائل معنوي مي‏شود .

حضرت علي عليه السلام درباره اين رمز موفقيت چندين نکته را متذکر مي‏شوند .

الف) ضرورت استفاده از فرصتهاي نيک

امام علي عليه السلام مي‏فرمايند: «کل معاجل يسال الانظار وکل مؤجل يتعلل بالتسويف؛(13)آنان که وقتشان پايان يافته خواستار مهلتند و آنان که مهلت دارند کوتاهي مي‏ورزند .» پس آنان که هنوز حسرت فرصتهاي از دست رفته را نخورده‏اند، بهوش باشند و چونان صيادي تيز بين و زبردست، اگر طالب موفقيتند لحظه لحظه فرصتهاي بدست آمده را صيد کنند .

ب) لزوم عمل در ايام فراغت و سلامت جسم

امیرمومنان حضرت علی علیه السلام فرمودند: «فليعمل العامل منکم في ايام مهله قبل ارهاق اجله وفي فراغه قبل اوان شغله وفي متنفسه قبل ان يؤخذ بکظمه؛ (14) هر کس از شما که اهل عمل است‏بايد عمل کند در روزگاري که مهلت دارد پيش از آنکه مرگ فرا رسد و در ايام فراغتش پيش از آنکه گرفتار شود و در ايام رهايي‏اش پيش از آنکه گلوگاه او [به وسيله مرگ] گرفته شود .»

ج) سعي در استفاده هرچه بيشتر از فرصتها

در زندگي هر انساني، فرصتهاي اندکي پيش مي‏آيد که اگر خوب استفاده شود، يک عمر از آن بهره برداري مي‏شود . پس، از موقعيتهاي بدست آمده بايد با حداکثر توان بهره جست که غروب طلايي هر روز را فقط يک بار مي‏توان تجربه کرد .

سعديا دي رفت، فردا همچنان موجود نيست

                                                در ميان اين و آن فرصت‏شمار امروز را

علي عليه السلام در اين‏باره فرمودند: «بادروا بالاعمال عمرا ناکسا او مرضا حابسا او موتا خالسا؛(15)بسوي اعمال [نيکو بشتابيد پيش از آنکه عمرتان پايان پذيرد يا بيماري مانع شود و يا تير مرگ شما را هدف قرار دهد.»

گوهر وقت‏بدين تيرگي از دست مده

                                        آخر اين در گرانمايه بهايي دارد

صرف باطل نکند عمر گرامي پروين

                                          آنکه چون پير خرد راهنمايي دارد

فرخ آن شاخک نو رسته که در باغ وجود

                                 وقت رستن هوس نشو و نمايي دارد(16)

4-خويشاوندان

خانواده به عنوان اولين کانوني که شخصيت انسان در آن شکل مي‏گيرد، داراي اهميتي خاص است . والدين که در تربيت اولاد، هسته مرکزي مجموعه عظيم خويشاوندان را تشکيل مي‏دهند، با الگو دهي مناسب و فراهم کردن فضايي مطلوب در خانواده، نقش بسزايي در شکل‏گيري و شکوفايي استعدادهاي اعضاي خانواده ايفا مي‏کنند . مسير خوشبختي و يا خداي نکرده عکس آن، در خانواده پي‏ريزي مي‏شود که البته نقش تک تک اعضاء خانواده قابل توجه است .

مولای متقیان حضرت علي عليه السلام خويشاوندان را به بالهايي تشبيه مي‏کند که انسان را در صعود به اهداف عالي کمک مي‏کنند و در صورت نبود يا قطع رابطه با آنان، انسان در رسيدن به آرزوها و اهداف تعيين شده دچار مشکل مي‏شود . آن حضرت مي‏فرمايند: «واکرم عشيرتک فانهم جناحک الذي به تطير واصلک الذي اليه تصير ويدک التي بها تصول؛(17)خويشاوندانت را گرامي‏دار، زيرا آنها پر و بال تو مي‏باشند که با آن پرواز مي‏کني و ريشه تو هستند که به آنها باز مي‏گردي و دست [نيرومند] تو مي‏باشند که با آن حمله مي‏کني

امیرامؤمنین امام علي عليه السلام درباره نقش اساسي اين کانون گرم در رساندن انسان به هر موفقيتي فرمودند: «ايها الناس انه لا يستغني الرجل وان کان ذا مال عن عترته ودفاعهم عنه بايديهم والسنتهم وهم اعظم الناس حيطة من ورائه والمهم لشعثه واعطفهم عليه عند نازلة اذا نزلت‏به؛(18)اي مردم، انسان هر مقدار که ثروتمند باشد،ازخويشاوندان خود بي‏نياز نيست که از او با زبان و دست دفاع کنند . خويشاوندان انسان، بزرگترين گروهي هستند که از او حمايت مي‏کنند و اضطراب [و ناراحتي] او را مي‏زدايند، و در هنگام مصيبتها، نسبت‏به او پرعاطفه‏ترين مردم مي‏باشند.»

5-تلاش و کوشش

براي مقابله با مشکلات و پيروزي بر آنها، اراده‏اي آهنين لازم است تا انسان از نيروهاي نهفته در وجود خود، بيشترين بهره را ببرد . دست روي دست گذاشتن هنر نيست، چراکه مردان بزرگ در سايه سعي و تلاش، قله‏هاي پيروزي را فتح مي‏کنند .

سعي و تلاش از جمله عواملي است که انسان را در رسيدن به اهداف و خواسته‏هايش کمک مي‏کند . امام علي عليه السلام همگان را به تلاش فرا مي‏خوانند و مي‏فرمايند: «فعليکم بالجد؛(19)بر شما باد تلاش و کوشش .» چرا که «لا يدرک الحق الا بالجد (20)حق جز با تلاش و کوشش بدست نمي‏آيد.»

حضرت در توصيه‏هاي خويش به فرزندشان امام مجتبي عليه السلام فرمودند: «فاسع في کدحک؛(21)نهايت کوشش را در زندگي داشته باش .» دليل اين امر اين است که عاقبت، هر جوينده‏اي يابنده است . «من طلب شيئا ناله او بعضه؛(22)آن کس که در تلاش و طلب چيزي باشد، يا به همه آن و يا لااقل به قسمتي از آن دست‏خواهد يافت .»

علي عليه السلام گاه جهت‏به راه انداختن انسانها براي فعاليت و تلاش در زندگي، از تلاش و کوشش موجودات ديگر مثال مي‏زند تا همگان از کار و فعاليت آنها درس تلاش بگيرند و در زندگي خود جديت داشته باشند . در يکي از خطبه‏ها، از تلاش و فعاليت مورچه سخن مي‏گويد: «انظروا الي النملة في صغر جثتها ... کيف دبت علي ارضها وصبت علي رزقها تنقل الحبة الي حجرها وتعدها في مستقرها، تجمع في حرها لبردها وفي وردها لصدرها؛(23)به مورچه و کوچکي چثه آن بنگريد ... که چگونه روي زمين راه مي‏رود و براي به دست آوردن روزي خود تلاش مي‏کند; دانه‏ها را به لانه خود منتقل مي‏سازد و در جايگاه مخصوص نگه مي‏دارد، در فصل گرما براي زمستان تلاش کرده، و به هنگام درون رفتن، بيرون آمدن را فراموش نمي‏کند .»

گاه حضرت فرزندش امام مجتبي عليه السلام را به تلاش در جهاد فرا مي‏خواند که «وجاهد في الله حق جهاده ولا تاخذک في الله لومة لائم؛(24)در راه خدا تا سرحد توان تلاش کن و هرگز سرزنش سرزنش‏گران تو را از تلاش در راه خدا باز ندارد .»

سيره عملي حضرت امير عليه السلام چه در کار و فعاليت‏سياسي و چه در فعاليتهاي اجتماعي، بر تلاش و کوشش استوار بود.براي هر کسي که ادعاي پيروي حضرتش را دارد لازم است‏به مولايش تاسي کرده، تا آخرين توان تلاش کند تا در سايه اين تلاشها از عمر خويش بهترين استفاده را بکند و راه موفقيت را براي خود هموار گرداند.

جهد را بسيار کن، عمر اندکي است

                             کار را نيکو گزين، فرصت‏يکي است

کاردانان چون رفو آموختند

                                پاره‏هاي وقت‏بر هم دوختند

عمر را بايد رفو با کار کرد

                             وقت کم را با هنر، بسيار کرد

کار را از وقت، چون کردي جدا

                                 اين يکي گردد تباه، آن يک هبا(25)

ادامه دارد ... .

پي‏نوشت:

*جهت اطلاع بیشتربه کتاب عزت وذلت نوشتۀ سیدعلی حسین درخشان مراجعه فرمایید.

1-جاثيه/13 .

2-غرر الحکم، شماره 4002، دفتر تبليغات اسلامي قم، 1366، چاپ اول .

3-بحار الانوار، علامه مجلسي، ج‏1، ص‏94، حديث 34 .

4-هود/88 .

5-نهج البلاغه، نامه 28 .

6-بحار الانوار، ج‏75، ص‏356، حديث 11 .

7-نهج البلاغه، خطبه 99 .

8-همان، خطبه 230 .

9-همان، خطبه 198 .

10-الفرصة تمر مر الصحاب فانتهزوا فرص الخير; فرصتها همچون عبور ابرها مي‏گذرد، بنابراين فرصتهاي نيک را غنيمت‏بشماريد . » (نهج البلاغه، حکمت 21)

11-اضاعة الفرصة غصة; از دست دادن فرصت غم‏انگيز است .» (نهج البلاغه، حکمت 118)

12-فان لکل شي‏ء مدة واجلا; هر چيزي وقت مشخصي دارد و سرآمدي معين .» (همان، خطبه 190)

13-نهج البلاغه، حکمت 285 .

14-همان، خطبه 86 .

15-همان، خطبه 230 .

16-پروين اعتصامي .

17-نهج البلاغه، نامه 31 .

18-همان، خطبه 23 .

19-همان، خطبه 230 .

20-همان، خطبه 29 .

21-همان، نامه 31 .

22-همان، حکمت 386 .

23-همان، خطبه 185 .

24-همان، نامه 31 .

25-پروين اعتصامي 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386;ساعت 2:10;  توسط سیدحسین;  | 

حج از ديدگاه امام علي علیه السلام

 وصی رسول الله امام علی علیه السلام ضرورت توجه به ارزش حج را در نهج البلاغه مورد تاكيد قرار مي دهند و حج را دليل اصلي وجود زندگي انسانها مي دانند و در همين راستا مي فرمايند : خدا را! خدا را! درباره ي خانه ي خدا , تا هستيد آن را خالي مگذاريد , زيرا اگر كعبه خلوت شود , مهلت داده نمي شويد(1)

حضرت علي عليه السلام در رابطه با فلسفه و ره آورد حج كلام زيبايي دارندو حج را مظهر تواضع انسان در مقابل خداوند مي دانند و مي فرمايند : خدا , حج خانه ي محترم خود را بر شما واجب كرد , همان خانه اي كه آن را قبله گاه انسان ها قرار داده اند كه چونان تشنگان به سوي آن روزي مي آورند و همانند كبوتران به آن پناه مي برند. خداي سبحان كعبه را مظهر تواضع بندگان در برابر عظمت خويش و نشانه اعتراف آنان به بزرگي و قدرت خود قرار داد و در ميان انسانها , شنوندگاني را برگزيد كه دعوت او را براي حج , اجابت كنند و سخن او را تصديق نمايند و پاي بر جايگاه پيامبران الهي نهند , همانند فرشته گاني كه برگرد عرش الهي طواف مي كنند و سودهاي فراوان در اين عبادتگاه و محل تجارت زائران به دست آورند و به سوي وعده گاه آمرزش الهي بشتابند. خداي سبحان , كعبه را براي اسلام , نشانه ي گويا و براي پناهندگان , خانه ي امن و امان قرار داد. اداي حق آن را واجب كرد و حج بيت الله را واجب شمرد و بر همه ي شما انسان ها مقرر دشات كه به زيارت آن برودي »(2)

آنحضرت از قول باريتعالي مي فرمايد : « و (خداوند) فرمود آن كس كه توان رفتن به خانه ي خدا را دارد،حج بر او واجب است و آن كس كه انكار كند , خداوند از همه ي جهانيان بي نياز است »(3)

همچنين آن حضرت در رابطه با فلسفه حج مي فرمايند:«آيا مشاهده نمي كنيد كه همانا خداوند سبحان , انسانهاي پشين از آدم (علیه السلام ) تا آيندگان اين جهان را با سنگ هايي در مكه آزمايش كرد كه نه زيان مي رسانند و نه نفعي دارند,نه مي بينيد و نه مي شنويد اين سنگها را خانه ي محترم خود قرارداده و آن را عامل پايداري مردم گردانيد. سپس كعبه را در سنگلاخ ترين مكانها , بي گياه ترين زمينها و كمترين دره ها , در ميان كوه هاي خشن , سنگ ريزه هاي فراوان و چشمه هاي كم آب , و آبادي هاي از هم دور قرار داد , كه نه شتر , اسب و گاو و گوسفند , هيچ كدام در آن سرزمين رفاه ندارند. سپس آدم (ع ) و فرزندانش را فرمان داد كه به سوي كعبه باز گردند. تا مردم با عشق قلبها , به سرعت از ميان فلات و دشتهاي دور , و از درون شهرها , روستاها , دره هاي عميق , و جزاير از هم پراكنده ي درياها به مكه روي مي آورند , شانه هاي خودر ا بجنبانند , گرداگرد كعبه لااله الاالله بر زبان جاري مي سازند و اطراف خانه طواف كنند , و با موهاي آشفته , بدنهاي پرگردوغبار در حركت باشند لباسهاي خود را كه نشانه ي شخصيت هر فرد است درآورند , و با اصلاح كردن موهاي سر , قيافه ي خود را تغيير دهند , كه آزموني بزرگ و امتحاني سخت و آزمايشي آشكار است براي پاكسازي و خالص شدن , كه خداوند آن را سبب رحمت و رسيدن به بهشت قرار داد. اگر خداوند خانه ي محترمش و مكانهاي انجام مراسم حج را در ميان باغها و نهرها , و سرزمينهاي سبز و هموار , و پردرخت و ميوه , مناطقي آباد و داراي خانه ها و كاخهاي بسيار , و آبادي هاي به هم پيوسته , در ميان گندمزارها , و باغهاي خرم و پرگل و گياه , داراي منازلي زيبا و پرآب , در وسط باغستاني شادي آفرين , و جاده هاي آباد قرار مي داد , به همان اندازه كه آزمايشي ساده بود , پاداش نيز سبك تر مي شد , اگر پايه هاي و بنيان كعبه , و سنگهايي كه در ساختمان آن به كار رفته از زمرد سبز , و يا ياقوت سرخ , وداراي نور و روشنايي بود , دل ها ديرتر به شك و ترديد مي افتادند , و تلاش شيطان بر قلبها كمتر اثر مي گذاشت , و وسوسه هاي پنهاني او در مردم كارگر نبود. در صورتي كه خداوند بندگان خود را با انواع سختي ها مي آزمايد , و با مشكلات زياد به عبادت مي خواند , و به اقسام گرفتاريها مبتلا مي سازد تا كبر و خودپسندي را از دلهايشان خارج كند , و به جاي آن فروتني آورد و درهاي فضل و رحمتش را به رويشان بگشايد و مسائل عفو و بخشش را به آساني در اختيارشان گذارد. »

رسيدگي به امور حاجيان در مراسم حج
امام اول شيعيان جهان ازجمله مسايل مهم مسئولان امور حج را رسيدگي به امور حاجيان در مراسم حج برمي شمارند به نحوي كه در يكي از نامه هاي خود به يكي از مسئولان مي نويسند:« براي مردم , حج را به پاي دار , و روزهاي خدا را به يادشان آور. در بامداد و شامگاه در يك مجلس عمومي با مردم بنشين , آنان كه پرسش هاي ديني دارند با فتواها آشايشان بگردان , تا آگاه را آموزش و بده و با دانشمندان به گفت وگو بپرداز. جز زبانت چيز ديگري پيام رسالت با مردم , و جز چهره ات در باني وجود نداشته باشد و هيچ نيازمندي را از ديدار خود محروم  مگردان . زيرا اگر در آغاز از درگاه تو رانده شود,گرچه در پايان حاجت او بر آورده شود , ديگر تو را نستايد,در مصرف اموال عمومي كه دردست تو جمع شده است,انديشه كن و آن را به عيال مندان وگرسنگان پيرامونت ببخش,و به مستمندان و نيازمنداني كه سخت به كمك مالي تو احتياج دارند برسان,و مازادرا نزد ما بفرست تا در ميان مردم نيازمندي كه دراين سامان هستند تقسيم گردد.(4) آن حضرت در نامه اي از نامه هاي خود در تاكيد بر رفع نيازهاي حجاج مي نويسد:«به مردم كه مكه فرمان ده تا از هيچ زائري در ايام حج اجرت مسكن نگيرند , كه خداي سبحان فرمود:عاكف و بادي در مكه يكسانند (عاكف يعني اهل مكه و بادي يعني زائراني كه از ديگر شهرها به حج مي آيند).خدا ما و شما را به آنچه دوست دارد توفيق عنايت فرمايد.(5)
پی نوشت ها:

1ـ نامه ي 47 نهج البلاغه
2ـ خطبه 1 بند 8 نهج البلاغه
3ـ خطبه 1 بند 8 نهج البلاغه
4ـ بند 1 نامه 67 نهج البلاغه
5ـ بند 2 نام 67 نهج البلاغه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386;ساعت 2:9;  توسط سیدحسین;  | 

آموزه‏های اخلاقی خانواده در مکتب تربیتی فاطمه علیها السلام

الگوبرداري از سيره‌ي حضرت فاطمه زهرا(س)، بهترين طريق معرفت به خطوط اساسي خانواده‌ي آرماني است. مكتب فاطمي(س) به لحاظ تعالي برقراري اتحاد عقل عملي با عقل نظري، اين قابليت را دارد كه با مراجعه به آن بتوان به معارف جزئي در پرتو معارف كلي دست يافت و در همه‌ي امور زندگي از آن بهره ‌جست. نوشتار حاضر، در راستاي شناخت مهمترين عوامل تحكيم خانواده، ابتدا مقدمات و مباني آن را در سنت و نگرش حضرت زهرا(س) به بحث مي‌گذارد و به مباحثي همچون بينش توحيدي فاطمه (س) نسبت به خانواده، بر صواب بودن مقدمات ازدواج و اعتماد و اطمينان به دوام ازدواج مي‌پردازد و سرانجام در بيان عوامل تحكيم خانواده در جلوه‌هاي رفتاري و گفتاري حضرت زهرا(س)، مسائلي از قبيل تدبير در حسن سلوك با همسر، حمايت و دفاع از همسر، حفظ مراتب حجاب، تقسيم‌كار در خانواده و... را مورد بحث قرار مي‌دهد

 هیچ کس را توان معرفت زهرای مرضیه سلام الله علیها نبوده و نیست، جز پروردگار هستی و خاصان اولیای او، که بلندای شناخت او، پرنده‏ای تیزپرواز می‏طلبد رها شده از تمامی قیدها و بندها . که فاطمه سری است از اسرار الهی .

بزرگ بانوی بی نظیرعالم هستی به عنوان برترین زنان عالم همواره در کلام حضرات معصومان‏علیهم السلام به ویژه پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم مورد توجه و عنایت‏خاص بوده است; گاهی از او به عنوان برترین زنان عالم و گاهی به عنوان برترین زنان بهشتی یاد شده است .

نقل شده است که در آخرین لحظه‏های زندگانی رسول مکرم اسلام‏صلی الله علیه وآله، فاطمه‏علیها السلام به شدت گریه می‏کرد . پیامبر رحمت وقتی صدای گریه دختر خود را شنید او را به نزدیک خود فرا خوانده مطالبی را آهسته به او منتقل فرمود . که در آن شدت گریه، تبسمی بر لبان فاطمه نشست . بعدها وقتی سبب آن خنده را میان گریه پرسیدند فرمود: «فبکیت البکاء الذی رایت فلما رای حزنی سارنی الثانیة فقال‏صلی الله علیه وآله: یا فاطمه اما ترضین ان تکونی سیدة نساء العالمین؟ فضحکت‏»(1)

وقتی حال رسول خدا را آن‏چنان دیدم گریستم، گریه‏ای که دیدید . وقتی پدرم حزن و اندوه مرا مشاهده فرمود، دوباره با من نجوا کرد و فرمود: ای فاطمه آیا راضی و خشنود نیستی که سید و بزرگ زنان جهانیان باشی؟ پس خندیدم و شاد شدم .

در روایت دیگری نقل شده است که حضرت فاطمه فرمود: در لحظه‏های آخر زندگانی وقتی پدرم صدای گریه من را شنید فرمود: «یا بنیة انه لیس احد من نساء العالمین اعظم رزیة منک فلاتکونی من ادنی امراة صبرا انک سیدة نساء اهل الجنة‏.(2)

«دخترم! هیچ کدام از زنان جهان ارزش و مقام تو را ندارند . پس در صبر و بردباری همانند کم‏ترین زنان نباش; زیرا تو سید و بزرگ زنان بهشتی »

با توجه به دو روایت فوق، فاطمه زهرا به عنوان برترین زنان عالم هستی همواره به عنوان الگویی برتر مطرح بوده و هست که ابعاد وجودی آن بزرگوار فراتر از حضور در زمان و مکانی خاص است . به این عنوان که فضایل اخلاقی انسان هرگز اسیر زمان و مکان نمی‏شود . این الگوی فضیلت‏برای همیشه تاریخ، شایستگی پیروی و متابعت را داراست . فراگیری درس زندگی در مکتب انسان‏ساز این بانوی نمونه، توفیقی بس ارجمند و بزرگ است که هرکس را نصیب نمی‏شود . تنها کسانی لیاقت‏حضور در این وادی عشق را دارند که جان خویش را سرشار از محبت او و فرزندانش کرده باشند .

شاه رسل چو فاطمه گر دختری نداشت

                                              بی شبهه آسمان حیا اختری نداشت

گر خلقت‏بتول نمی‏کرد کردگار

                                             در روزگار شیر خدا همسری نداشت

از این دو هر یک ار نه به هستی قدم زدی

                                         آن یک به راستی زنی، این شوهری نداشت

ما نیز بیاییم وضوی حضور گرفته، رو به قبله با فروتنی کامل زانوی ادب زده جرعه‏ای از این کوثر بی‏پایان به کام جان بریزیم:

آموزه‏های اخلاقی ازدواج

1-مشورت با دختر

در ازدواج، دو نظر مشترکا می‏توانند سعادت دنیا و آخرت را تامین نماید: یکی نظر شخصی خود دختر است که خداوند اراده و اختیار به او داده تا خود در سرنوشت‏خود تصمیم بگیرد و دیگر رای و نظر والدین، به ویژه پدر، به عنوان شخصی با تجربه‏های ارزشمند همراه با دلسوزی برای پاره تن خود . هرگاه این دو نظر در تعامل با یکدیگر قرار گیرد می‏تواند، ثمره‏ای بس شیرین و سعادت‏بخش داشته باشد و سر بر تافتن از هریک پیامدهای ناگواری در پی دارد .

پیامبر بزرگ اسلام‏صلی الله علیه وآله همواره این اصل مهم تربیتی یعنی مشورت و تبادل افکار با دختر را به دقت رعایت می‏کرد و به امت اسلامی نیز سفارش می‏فرمود تا از ظلم و ستم دوران جاهلیت دوری گزینند و پدران و مادران بدون مشورت و رضایت دختران در امر ازدواج اقدامی نکنند .

در همین راستا، آن حضرت در ازدواج فاطمه‏علیها السلام با امام علی‏علیه السلام به مشورت و تبادل‏نظر با دخترش روی آورد و فرمود: «دخترم فاطمه! پسر عمویت علی‏علیه السلام از تو خواستگاری نموده است . پاسخ تو چیست؟ «فاطمه‏علیها السلام به پدر احترام می‏کند که نظر شما چه می‏باشد؟

پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «اذن الله فیه من السماء» ; خدا از آسمان در این ازدواج اجازت فرمود .

فاطمه‏علیها السلام گفت: «رضیت‏بما رضی الله لی و رسوله‏» ; خشنودم به آنچه که خدا و پیامبر او برای من رضایت دادند(3)

دختران و پسران جوان ما به خوبی می‏دانند که ازدواج با چه کسانی مورد رضایت‏خداوند و پیامبر اوست و در مقابل، خداوند و پیامبرصلی الله علیه وآله با ازدواج با چه کسانی مخالف و ناراضی هستند .

2-احترام به نظر پدر

از آنجا که هیچ پدر و مادری نیست که آرزوی خوشبختی و سعادت فرزندان خود را نداشته باشد، از این‏رو دختران و پسران نباید در خیرخواهی آنان تردید کنند و نظر آنان را نادیده بگیرند .

حضرت زهراعلیها السلام پس از مشورت پدر با او، به پدر احترام نموده رای و نظر پدر را محترم شمرد و

سپس عرض کرد: «یا رسول‏الله انت اولی بماتری‏»(4)«ای رسول خدا تو از من سزاوارتری که اظهارنظر کنی .»

البته، والدین نیز وقتی ببینند پسر یا دختر در انتخاب خود خطا نکرده‏اند و مورد مناسبی را برگزیده‏اند نظر خود را بر آن‏ها تحمیل نمی‏کنند .

3-پای‏بندی به ارزش‏های والای انسانی

از آن‏جایی که پایه تربیت انسان‏های نسل‏های آینده، در امر مقدس ازدواج گذاشته می‏شود، توجه و پای‏بندی به ارزش‏های انسانی و اخلاقی از اساسی‏ترین اموری است که مورد توجه دختر و پسر قرار می‏گیرد . سلامت جسم و جان و دین و ایمان، از مهم‏ترین مسائل در این زمینه است . به همین دلیل، وقتی بزرگان و ثروتمندان قریش به خواستگاری آن حضرت آمدند، جواب رد شنیدند . ولی وقتی علی‏علیه السلام ایمان مجسم، که به ظاهر مال و ثروتی از دنیا نداشت، ولی از عظمت و بزرگی روح برخوردار بود، به خواستگاری زهراعلیها السلام آمد، آن بزرگوار جواب مثبت داد .

4-حالات معنوی و توجه به آفریدگار هستی

شب ازدواج و آغازین لحظه‏های شروع یک زندگی نوین برای هر زن و مردی شیرین و خاطره‏انگیز است، ولی متاسفانه برخی این لحظه‏های شیرین را به انواع گناه و معاصی می‏آلایند و می‏پندارند که هرگونه زشتی‏ها و مفاسدی می‏تواند مجاز باشد . غافل از این‏که، وقتی آغاز زندگی مشترک و فصل جدید حیات با گناه و نافرمانی خدا آغاز شود، ثمراتی بس تلخ و رنج‏آور و فرجامی ناخوشایند خواهد داشت . و فراموش نمی‏شود که در مواقع حساس امتحانات الهی سخت و دشوارتر از زمان‏های عادی است، البته، دختران و پسرانی که در نگاه خود به آینده‏ای سعادتمند فکر می‏کنند، حتی الامکان از فراهم شدن زمینه گناه جلوگیری می‏کنند .

حال ببینیم کامل‏ترین الگوی بانوان جهان در آن شب خاطره‏انگیز چه حالاتی داشت؟

نقل شده است در شب ازدواج، حضرت علی‏علیه السلام همسرگرامی خود را نگران و گریان دید; پرسید: چرا ناراحتی؟ پاسخ داد: «تفکرت فی حالی و امری عند ذهاب عمری و نزولی فی قبری فشبهت دخولی فی فراشی بمنزلی کدخولی الی لحدی و قبری فانشدک الله ان قمت الی الصلاة فنعبد الله تعالی هذه اللیلة . . .» ; درباره حال و رفتار خویش تفکر کردم، به یاد پایان عمر خویش و منزلگاه دیگر به نام قبر افتادم که امروز از خانه پدر به خانه شما منتقل شدم و روزی دیگر از این‏جا به طرف قبر و قیامت‏خواهم رفت .

در این آغازین لحظه‏های زندگی، تو را به پروردگار سوگند می‏دهم که بیا تا به نماز بایستیم تا باهم در این شب خدا را عبادت کنیم.(5)

و به راستی زندگی که این‏گونه آغاز شد، ارزش آن را دارد که ثمرات آن بهترین و گرانبهاترین انسان‏ها باشد که در تاریخ بشری بی‏مانند و نزد خداوند گران‏ترین باشند

 آداب همسرداری

1-مقدم داشتن همسر بر خود

وقتی زن و مرد به عقد یکدیگر در آمدند خداوند محبت آن دو را به دل یکدیگر می‏اندازد . گویی یک روح در دو بدن می‏شوند . و از این پس، برای گرم‏تر کردن کانون خانواده به نکات فراوانی می‏بایست توجه شود . از جمله آن‏ها ایثار و از خودگذشتگی است; به این معنا که برای تامین و تداوم سعادت خانواده دیگری را بر خود مقدم داشته، برخی از حقوق خود را نادیده بگیرد .

در یکی از روزها، صبحگاهان امام علی‏علیه السلام به همسر عزیزش فرمود: فاطمه جان! آیا غذایی داری تا از گرسنگی بیرون آیم؟ فاطمه پاسخ داد: نه . به خدایی که پدرم را به نبوت و شما را به امامت‏برگزید سوگند، دو روز است که در منزل غذایی کافی نداریم، آنچه بود به شما و فرزندانم دادم و خود ازغذای اندک موجود، استفاده نکردم . امام با تاسف فرمود: فاطمه جان! چرا به من اطلاع ندادی تا به دنبال تهیه غذا بروم؟ .

فاطمه‏علیها السلام فرمود: «یا ابا الحسن انی لاستحیی من الهی ان اکلف نفسک ما لا تقدر علیه .» «ای ابا الحسن! من از پروردگار خود حیا می‏کنم که چیزی را که تو بر آن توان و قدرت نداری، از تو درخواست نمایم .»(6)

2-تقسیم کار در زندگی

یکی از عوامل شادابی و تکامل خانواده‏ها تعیین حدود مسؤولیت افراد در خانواده است . البته، تعیین این مسؤولیت‏ها بنابر شایستگی‏ها و توانمندی‏هایی است که خداوند در انسان به ودیعه نهاده است . با تقسیم کار، عدالت اجتماعی در محیط خانواده سعادت می‏آفریند و زن را از دخالت در اموری که سزاوار نیست‏باز می‏دارد .

امام باقرعلیه السلام فرمود: حضرت فاطمه‏علیها السلام کارهای منزل را با حضرت علی‏علیه السلام این‏گونه تقسیم کردند: خمیر کردن آرد و تمیز کردن و جارب زدن منزل به عهده فاطمه باشد و کارهای بیرون منزل از قبیل جمع‏آوری هیزم و مواد اولیه غذایی را علی‏علیه السلام انجام دهد .

امام صادق‏علیه السلام فرمود: این تقسیم کار با اشاره رسول خداصلی الله علیه وآله انجام گرفت، آن‏گاه که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: کارهای داخل منزل را فاطمه‏علیها السلام و کارهای بیرون منزل را علی‏علیه السلام انجام دهد . حضرت زهرا با خوشحالی فرمود: «فلا یعلم ما داخلنی من السرور الا الله باکفائی رسول الله تحمل رقاب الرجال (7)«جز خدا کسی نمی‏داند که از این تقسیم کار تا چه اندازه خوشحال شدم; زیرا رسول خدا مرا از انجام کارهایی که مربوط به مردان است‏بازداشت .» و شاید خوشحالی آن حضرت از این جهت‏بود که از برخورد با نامحرم به دور خواهد ماند، چه این‏که کار کردن غیرضروری زنان و اختلاط زنان با مردان با روح تقوا بیگانه است . در روایتی دیگر آن حضرت در پاسخ پدر بزرگوارشان که پرسیده بود: در کدام لحظه زن به خداوند نزدیک‏تر است؟ فرمود: «ادنی ما تکون من ربها ان تلزم قعر بیتها . . »(8) «نزدیک‏ترین حالات زن به خداوند زمانی است که در خانه خود می‏ماند .»

البته، روشن است در مواردی خروج زن از خانه ضرورت پیدا می‏کند . مثل مواردی که آن بانوی بزرگوار برای دفاع از حقوق غصب شده خود و شوهرش به مسجد یا دارالخلافه رفت و یا امور ضروری دیگر و . . .

و آنچه از آن مذمت‏شد، بیرون رفتن‏های غیرضروری دختران و زنان است که قطعا پیامدهای ناگواری به دنبال خواهد داشت و متاسفانه امروزه بسیار شاهد این‏گونه امور هستیم .

3-رعایت ادب و احترام نسبت‏به همسر

در روایتی آمده است آن حضرت ملاک و معیار ارزشمندی انسان را در مهربانی با همسر و نرمی با دیگران ذکر کرده است:

«بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرم‏تر و مهربان‏تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با زنان خود مهربان و بخشنده‏اند .»(9)

و آن‏گاه که می‏خواهد شدت علاقه و وفاداری خود را به شوهر مظلومش ابراز نماید می‏فرماید: «علی‏جان! جانم فدای تو، و جان و روح من سپر بلاهای جان تو، ای اباالحسن! همواره با تو خواهم بود، اگر تو در خیر و نیکی به سر می‏بری با تو خواهم زیست و یا اگر در سختی و بلاها گرفتار شدی باز هم با تو خواهم بود (10)

به خلاف عشق‏های ظاهری و دروغین، که تنها در هنگام عافیت و شادی ابراز می‏شود، نه در هنگام مشکلات و ناراحتی‏ها .

4-تحمل مشکلات و سختی‏ها

الف . تحمل گرسنگی:

پیامبرگرامی اسلام‏صلی الله علیه وآله روزی وارد منزل فاطمه‏علیها السلام شد و فرمود: دخترم در چه حالی و چگونه زندگی می‏کنی؟ پاسخ شنید: «درد و گرسنگی بی‏تابم کرده و هر لحظه رو به فزونی است و غذایی ندارم تا رفع گرسنگی کنم‏» رسول اکرم‏صلی الله علیه وآله فرمود: «دخترم آیا راضی نیستی که بزرگ زنان جهانیان باشی؟» (11)

برهنه پا و سر انند در ولایت عشق

                              که قوتشان همه جوع است و جامه عریانی

ب . تحمل کمبودهای زندگی

ای خوش آنان که دل از غیر تو پرداخته‏اند

                                          در همه عمر بجز مهر تو نشناخته‏اند

جان فدای سر آن طرفه حریفان که زشوق

                                              نقد هستی همه در پای تو در باخته‏اند

نازم آنان که چو عنقا زنهانخانه عشق

                                              رایت فقر بر این نه فلک افراخته‏اند

حضرت زهراعلیها السلام روزی در خدمت پدر از مشکلات زندگی و کمبودهای رفاهی سخن به میان آورد و فرمود: «ای رسول خدا من و پسر عمویم چیزی از وسایل رفاهی نداریم، مگر پوست گوسفندی که شب‏ها بر روی آن می‏خوابیم و روزها بر روی آن شتر خود را علف می‏دهیم .»

رسول اکرم‏صلی الله علیه وآله فرمود: «دخترم صبر و تحمل داشته باش، زیرا موسی بن عمران ده سال با همسرش زندگی کرد و فرشی جز یک قطعه عبای قطوانی نداشتند (12)

لازم به یادآوری است همسرانی که امور رفاهی فراوانی به شوهران خود تحمیل می‏کنند، غافلند از این‏که توانایی‏های انسان حد و مرزی دارد و اگر شخص نتوانست از راه مشروع توقعات همسرش را برآورده کند به ناگزیر از راه‏های نامشروع آن‏ها را تامین می‏نماید و چه خسارتی از این بزرگ‏تر که زن با توقعات نابجای خود، پای اموال شبهه‏ناک و حرام را به خانه خود باز نماید . البته، فلسفه این ساده‏زیستی را در حکایت زیر به خوبی می‏توان دریافت:

«سلمان فارسی می‏گوید: روزی حضرت زهراعلیها السلام را دیدم که چادری وصله‏دار و ساده بر سر دارد . در شگفتی ماندم و گفتم: عجبا دختران پادشاه ایران و قیصر روم بر کرسی‏های طلایی می‏نشینند و پارچه‏های زرینت‏به تن می‏کنند، و این دختر رسول خداست که نه چادرهای گران‏قیمت‏بر سردارد و نه لباس‏های زیبا!

حضرت فاطمه‏علیها السلام پاسخ داد: «ای سلمان! خداوند بزرگ، لباس‏های زرین و تخت‏های طلایی را برای ما در روز قیامت ذخیره کرده است »(13)

اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد

                                        نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد

اگر به آب ریاضت‏برآوری غسلی

                                                 همه کدورت دل را صفا توانی کرد

زجایگاه هوس گر برون نهی گامی

                                                 نزول در حرم کبریا توانی کرد

و گر زهستی خود بگذری یقین می‏دان

                                           که عرش و فرش و فلک زیر پا توانی کرد .

پی‏نوشت‏ها:

1-علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 37، ص 67 و ج 43، ص 51

2-شیخ صدوق، کمال‏الدین، ص 262

3-محمد دشتی، نهج الحیاة، ص 28

4-بحارالانوار، ج 43، ص 99

5-محمد دشتی، نهج‏الحیاة، ص 35

6-بحارالانوار، ج 37، ص 103 و ج 93، ص 147

7-وسایل‏الشیعه، ج 14، ص 123

8-بحارالانوار، ج 43، ص 92

9-نهج‏الحیاة، ص 157

10-همان، ص 147

11-بحارالانوار، ج 43، ص 37

12-نهج الحیاة، ص 297

13-بحارالانوار، ج 8، ص 303

  

جهت اطلاع بیشتر رجوع کنیدبه کتاب انوارالهی نوشته سیدعلی حسین درخشان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386;ساعت 2:46;  توسط سیدحسین;  | 

زندگانى محبوبۀ الهی (ع) در خانه ولی خدا

«زشتى اين جهان را ديدى و خود را از دنيا بريدی»

زندگانى زهرا (ع) در خانه شوهر نمونه است،چون سراسر زندگانى او نمونه است،چون خود او نمونه است،چون شوى او،پدر او و فرزندان او نمونه‏اند.نمونه مسلمان‏هايى آراسته بفضيلت و خوى انسانى.انسان‏هائى كه از ميان مردم،برمى‏خيزند،با مردم زندگى مى‏كنند،چون ديگر مردم راه مى‏روند،مى‏خورند،مى‏پوشند،اما از آن سوى اين غريزه‏ها سرشتى دارند،برتر از فرشته،سرشتى پيوسته بخدا.انسانهائى كه درد ديگران را دارند،يا درد مردم را مى‏دانند و مى‏كوشند تا با رفتار و كردار خود درمان بخش آنان باشند و اگر نتوانند در تحمل رنج و دشوارى با ايشان شريك شوند.و گاه درد مى‏كشند تا ديگران درمان يابند.چنين كسان طبيبان الهى و شاگردان حقند و بحق مصداق كامل اين بيت كه:

كل يريد رجاله لحياته×يا من يريد حياته لرجاله(1) برترى را در بزرگى روح مى‏دانند نه در پروردن تن و آنچه تن بدان نيازمند است،و اگر به تن زنده‏اند براى آنست كه زندگى درست را بديگران بياموزند.

بآنها مى‏گويند هنگامى كه با مردم زندگى مى‏كنى ديگر تو نيستى.اين مردمند كه بايد براى خدمت آنان زنده بمانى.در انسان دوستى تا آنجا پيش مى‏روند كه مى‏گويند چگونه سير بخوابم و در دور دست‏ترين نقطه‏ها انسانى گرسنه پهلو بر زمين نهد. (2) زهرا (ع) پرورده چنين مدرسه‏اى است.نو عروسى كه جهاز او بهاى يكى زره به قيمت چهار صد درهم و اثاث البيت وى چند كاسه و كوزه سفالين باشد،پيداست كه در خانه شوى چگونه بسر خواهد برد.

اكنون فاطمه (ع) آماده رفتن بخانه شوهر است.پدرش آخرين درس را بدو مى‏دهد.او پيش از اين،درسهائى نظير اين درس را آموخته است.اما درس‏هاى اخلاقى بايد پى در پى تكرار شود تا با تمرين عملى بصورت ملكه نفسانى در آيد هر چند او نيازى به تمرين ندارد،اما هر چه باشد انسان است،و با زنان خويشاوند و همسايه در ارتباط:

- دخترم به سخنان مردم گوش مده!مبادا نگران باشى كه شوهرت فقير است!فقر براى ديگران سرشكستگى دارد!براى پيغمبر و خاندان او مايه فخر است.

-دخترم پدرت اگر مى‏خواست مى‏توانست گنج‏هاى زمين را مالك شود.اما او خشنودى خدا را اختيار كرد!

دخترم اگر آنچه را پدرت مى‏داند مى‏دانستى دنيا در ديده‏ات زشت مينمود(3)

من در باره تو كوتاهى نكردم!ترا به بهترين فرد خاندان خود شوهر داده‏ام!شوهرت بزرگ دنيا و آخرتست.(4)

خدايا فاطمه از من است و من از اويم!خدايا او را از هر ناپاكى بركنار بدار!

رسول خدا سه روز پس از عروسى بديدن دخترش مى‏رود.درباره زن و شوهر دعا مى‏كند.ديگر بار فضيلت‏هاى على (ع) را بر مى‏شمارد و بخانه بر مى‏گردد.اما چنان مى‏نمايد كه دورى دختر را، حتى در اين مسافت كوتاه نمى‏تواند تحمل كند.سالهاست فاطمه شب و روز در كنارش بوده است.او علاوه بر آنكه دخترش بود،ياد خديجه را براى او زنده نگاه ميداشت.

خانه‏اى پر از مهر

زندگى مشترك على عليه‏السلام و فاطمه زهرا عليهاالسلام در خانه‏اى ساده اما پر از نور و مهر آغاز شد. ياد خدا چلچراغ خانه آنها بود و غير از رضايت حضرت حق خواسته ديگرى آنها را به خود مشغول نكرد. زهرا عليهاالسلام رازدار على عليه‏السلام بود و على عليه‏السلام پناهگاه فاطمه عليهاالسلام ؛ تا آنجا كه حضرتش با نگاهى به زندگى خويش فرمود: «هيچ گاه فاطمه از من نرنجيد و او نيز هرگز مرا نرنجاند. او را به هيچ كارى مجبور نكردم و او نيز مرا آزرده‏خاطر نساخت. در هيچ امرى، قدمى برخلاف ميل باطنى من برنداشت و هرگاه به چهره‏اش نگاه مى‏كردم، تمام غصه‏هايم برطرف مى‏شد و دردهايم را فراموش مى‏كردم». آن حضرت در جايى ديگر مى‏فرمايد: «به خدا قسم هرگز كارى نكردم كه فاطمه خمشگين شود؛ اونيز هيچ گاه مرا خشمگين نكرد.»

خانه گِلى و گُل‏هاى ياس

فاطمه زهرا عليهاالسلام و همسر بزرگوارش، زندگى را در خانه‏اى گِلى آغاز كردند، اما زيباترين گل‏هاى ياس در همان خانه پرورش يافتند. حضرت امام خمينى رحمه‏الله با اشاره به اين مطلب مى‏فرمايد: «يك كوخ چهار ـ پنج نفرى در صدر اسلام داشته‏ايم و آن، كوخ فاطمه زهرا عليهاالسلام است. بركات اين كوخ چند نفرى آن‏قدر زياد است كه عالم را از نورانيت پر كرده است. كوخ‏نشينان اين كوخ محقر، در مراتب معنوى آن قدر بالا بودند كه دست ملكوتى‏ها هم به آنها نمى‏رسد. جنبه‏هاى تربيتى اين كوخ، آن قدر والا بوده است كه همه بركات در بلاد مسلمين، خصوصا در مثل بلاد ما، همه از بركات آنهاست.»

همسران نمونه

سراسر زندگى مشترك امام على عليه‏السلام و حضرت زهرا عليهاالسلام ، سرشار از مشق‏هاى نيكوست. مقام معظم رهبرى، در تحليلى زيبا، از نقش حضرت زهرا عليهاالسلام در فعاليت‏هاى تأثيرگذار همسرش چنين ياد مى‏كنند: «در طول ده سالى كه پيامبر در مدينه بود، حدود نه سال، جنگ‏هاى كوچك و بزرگى ذكر كرده‏اند (حدود شصت جنگ اتفاق افتاده)، در اغلب آنها اميرالمؤمنين هم بوده است. حالا شما ببينيد، او [حضرت زهرا عليهاالسلام [خانمى است كه در خانه نشسته و شوهرش مرتب در جبهه است و اگر در جبهه نباشد، جبهه لنگ مى‏ماند... از لحاظ زندگى هم وضع رو به راهى ندارند... در حالى كه دخترِ رهبر است، دختر پيامبر است، يك نوع احساس مسئوليت هم مى‏كند.

ببينيد انسان چه روحيه قوى‏اى بايد داشته باشد تا بتواند اين شوهر را تجهيز كند، دل او را از وسوسه اهل و عيال و گرفتارى‏هاى زندگى خالى كند، به او گرمى بدهد، بچه‏ها را به آن خوبى تربيت كند... فاطمه زهرا عليهاالسلام اين‏گونه خانه‏دارى، شوهردارى و كدبانويى كردند و اين‏طور محور زندگى فاميل ماندگار در تاريخ قرار گرفتند

پى‏نوشتها:

1-همگان ديگر كسان را براى خود مى‏خواهند جز تو كه خود را براى ديگر كسان مى‏خواهى. (متنبى.ديوان ص 190 ج 3) .

2-نگاه كنيد به نامه امير المؤمنين على عليه السلام به عثمان بن حنيف (نهج البلاغه ص 50 ج 4) .

3-كشف الغمة ج 1 ص 363.

4-همان كتاب 351.

جهت اطلاع بیشتر رجوع کنیدبه کتاب انوارالهی نوشته سیدعلی حسین درخشان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386;ساعت 2:43;  توسط سیدحسین;  | 

مظهر تناكح قدسي اسماي حق

در نظام معرفتي عرفان، تناكح و زوجيت در همة مراتب كلي وجود محقق

 

 مي‌شود. پيوند بين مظاهر جلال و جمال در همه گسترة هستي، از عالم

 

 ناسوت تا عالم لاهوت، ساري و جاري است و نكاح برحسب هريك از اين

 

 عوالم، معناي خاصي همراه با ظهورات و ثمراتي، متناسب با آن عوالم پيدا

 

مي‌كند. تناكح دو وجود علوي و فاطمي، به عنوان مظاهر تامّ اسماي جلال

 

 و جمال، نوراني‌ترين نكاح در همة عوالم است و پيوند اين دو دريا،

 

مصداق كريمه «مرج‌البحرين يلتقيان» والاترين ثمرات را تقديم جهان

 

هستي نموده است


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386;ساعت 2:34;  توسط سیدحسین;  | 

خدمت در سیره و سخن جواد الائمه علیه‏السلام

درنگى در مفهوم خدمت

اگر عبادت بزرگ‏ترین فلسفه آفرینش است كه: «و َما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالاِْنْسَ اِلاّ لِیَعْبُدُونِ»(1) ؛ «جن و انسان را خلق نكردم، مگر به خاطر این كه عبادتم كنند»، برگزیدگان الهى، عابدترین بندگان خدا خواهند بود و اگر از والاترین مظاهر عبادت، «خدمت به خلق» است كه: «مَنْ سَعى فى حاجَةِ اَخیهِ الْمُؤْمِنِ فَكَأَنَّما عَبَدَالله‏َ تِسْعَةَ آلافِ سَنَةٍ صائِما نَهارَهُ قائِما لَیْلَهُ؛(2) هر فردى كه در برآوردن نیاز برادر مؤمنش تلاش كند، گویا نُه ‏هزار سال خداوند را عبادت كرده، در حالى كه روزها را روزه‏دار و شب‌ها را شب زنده‏دار بوده است.» برگزیدگان الهى، انبیا و معصومان، خدمتگزارترین افراد به مردم خواهند بود؛ زیرا آنان اسوه و شاخص‏اند و درخت كمال در وجودشان به بالنده‏ترین شكل سر به فلك كشیده است.

آیه الهى خطاب به پیامبر اكرم صلى ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله را به یاد آوریم كه مى‏فرماید: «وَاخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ»(3)؛ پر و بال خود را براى مؤمنانى كه پیرو تو هستند، بگستران.» واژه «خفض جناح» كه سه بار در قرآن كریم به كار رفته است، به كنایه از كمال مهرورزى، عطوفت و خدمتگزارى خالصانه و متواضعانه حكایت مى‏كند.

خدمتگزاران واقعى، انبیا و اوصیا و مؤمنان به آنان هستند؛ چه بى‏پرده و صریح مى‏توان این ادعا را در حدیث آسمانى امام صادق علیه‏السلام یافت كه فرمود: «ما آمَنَ بِالله‏ِ وَلا بِمُحَمَّدٍ وَلا بِعَلِىٍّ مَنْ اِذا اَتاهُ اَخُوهُ الْمُؤْمِنُ فى حاجَةٍ لَمْ یَضْحَكْ فى وَجْهِهِ فَإِنْ كانَتْ حاجَتُهُ عِنْدَهُ سارَعَ اِلى قَضائِها وَ اِنْ لَمْ یَكُنْ عِنْدَهُ تَكَلَّفَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِهِ حَتّى یَقْضِیَها لَهُ فَإِذا كانَ بِخِلافِ ما وَ صفْتُهُ فَلا وَلایَةَ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُ؛(4) به خدا و محمد صلى‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله و على علیه‏السلام ایمان نیاورده است كسى كه هنگامى كه برادر دینى‏اش به خاطر حاجتى نزد او آید، با خوشرویى برخورد نكند. پس اگر توان دارد، نیاز او را به سرعت برطرف كند و اگر توان ندارد با كمك دیگرى حل كند، اگر بر خلاف آنچه توصیف كردم باشد، پس بین ما و او ولایتى نخواهد بود.»